ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

حصار عادات!

همیشه به رایحه ها حساسم.

به رایحه ی مایع دستشویی، رایحه ی مایع نرم کننده ی لباسشویی، عطر آدمها، عطر غذاها... 


و هروقت شوینده ای میخرم، شاید نیم ساعتی را صرف انتخاب رایحه اش میکنم! 

و بعدتر وقتی استفاده میکنم، هر بار، بو میکشم و از عطر خوشش لذت میبرم.... 


ولی فقط برای چند روز یا چند هفته... و خیلی زود همان رایحه ای که سر حالم می آورد،‌ برایم عادی میشود. آنقدر که حتی به خاطرم هم نمی آید که دستهایم را بعد از شستن بو کنم! و یادم میرود که همین یک هفته پیش سعی میکردم همه ی این هوای خوشبو را به زور هم که شده بکشم توی ریه هایم...


و خدا نکند که این احساس عادت، نسبت به محبت اطرافیان و عزیزانمان پیش بیاید. 


گاهی که حضرت آقا لیوان آب پرتقالی به دستم می دهد...

یا تماسی که از یک رفیق میرسد...

 یا حتی همین حضور داداش کارفرما... 


گاهی همین محبت های کوچک ،‌ که اگر به چشم بیاید،خودم را خوشبخت ترین آدم دنیا تصور میکنم و اگر اسیر عادت شوم و چشمهایم را روی همین توجه های گاه و بیگاه ببندم... 



پ.ن: حضرت آقایمان اگر خدا بخواهد و یار بطلبد، عازم کربلاست. و این بار بدون من... 

و او به من قول داده که به جای هردویمان زیارت کند و سفرش بیش از یک هفته طول نکشد و سال بعد،‌ سه نفری برویم پابوس آقا... 

و من و علی کوچولو به او قول داده ایم که مواظب هم باشیم و هر شب یک نامه برایش بنویسیم... و من گمان میکنم همه ی نامه ها طعم تلخ نبودنش را در خودش داشته باشد. 

شاید گاهی همین اندکی دور بودنها باعث شود حصار عادتهایمان بشکند و بیشتر حواسمان به حضور هم باشد ... 


پ.ن2: از همه ی زائران حضرت دوست التماس دعای ویژه دارم. 


پ.ن3: حکمت همان است که امام میکند... 

اگر مرا می طلبد، با منش کاری هست...

 و اگر نمی طلبد...

آه...



۲ ۰
حوا ...
۰۳ آبان ۱۳:۱۵
یه جمله گفتین بدجور حرفِ دل بود.
و خدا نکند این احساس...

حضرتِ عشقِ ما که همیشه بی ما میره حرم. ولی همیشه به نیابتم نماز می‌خونه یا زیارتِ امین‌الله. :)

خوشا به سعادت‌شون که میخوان برن کربلا. خدا نصیبِ همه بکنه.

پاسخ :

ان شالله که بشه با عشقتون تو حرم باشید.

ما دوسال پیش باهم اربعین رفتیم کربلا . ولی من حالم خوب نبود و هیچی از سفر نفهمیدم :(


جناب دچـ ــــار
۰۳ آبان ۱۳:۵۰
چه متن خوبی !
فک کنم یکمیش رو فهمیدم :)

پاسخ :

چرا یه کمیش؟
قابل فهم نبود؟
جناب دچـ ــــار
۰۳ آبان ۱۳:۵۳
چون خب با زبان و دید خانومانه نوشته شده بود :)

پاسخ :

خیلی هم خانمانه نبود!

آقایون هم نباید به محبت های همسرشون عادت کنن!
حوا ...
۰۳ آبان ۱۴:۰۸
ان‌شاءالله :)

دعا می‌کنم باز هم با هم برید این دفعه با حالِ خوب. ^_^

پاسخ :

الهی آمین :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان