ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

موتوا قبل ان تموتوا

- اونجا چه خبره؟؟ چرا انقدر شلوغه؟


+ یه نفر میخاد بره خونه خدا


- آها!‌ میخاد بره مکه؟


+ نه ... میخاد بمیره ...




--- دیالوگ ماندگار فیلم یک تکه نان- کمال تبریزی



پ.ن1: به قول استاد عزیز "خدا بالاتر از مرگ برای مومن رحمتی نداره... بالاتر از سیاهی هم رنگی نیست... واسه همینه که برای مرگ عزیزانمون سیاه میپوشیم!

پ.ن.2: با تشکر از جناب دچار که منو یاد مرگ انداخت... یادم باشه مردن در نزدیک ترین برنامه هام باشه... قبل از اینکه بمیرم



آخرش علم یا ثروت؟؟؟

دو شاهزاده در مصر بودند ، یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت .

عاقبة الامر آن یکی علّامه عصر گشت و این یکی سلطان مصر شد .

پس آن توانگر با چشم حقارت در فقیه نظر کرد و گفت : من به سلطنت رسیدم و تو همچنان در مسکِنت بماندی .

گفت : ای برادر ، شکر نعمت حضرت باری تعالی بر من واجب است که میراث پیغمبران یافتم و تو میراث فرعون و هامون .

که در حدیث نبوی (ص) آمده : العلماء ورثـة الانبیاء



مـن آن مورم که در پایَم بمالند                  نه زنبورم که از دستم بنالند
کجا خود شکر این نعمت گزارم                  کـه زور مــردم آزاری نــدارم ؟



پ.ن.1: شاید لازم بوَد این حکایت زیبای سعدی را بدهند و با آب طلا بنگارند و بر سر در بلاد عصر مدرنیته نصب نمایند که زین پس کسی در جواب کلیشه ی بی اساس "علم بهتر است یا ثروت"، نگوید "ثروت"، و نیز پرسنده ساحت مقدس علم را با این قیاس نیالاید!


پ.ن2: نیز نمیدانم بعضی چطور پاسخ "ثروت" را بر می گزینند، حال آنکه مولای متقیان (علیه السلام) جوابی بس مفصل و منطقی فرمودند از باب برتری علم. برخی گویا عقلشان را از عقل کامل مولای عالمیان برتر می پندارند!

پاسخ اجمالی حضرت امیر را در مطلب، و ادامه اش را در ادامه مطلب می گذارم، تا هر که را حوصله رسید، نظر افکند!




علم بهتر است یا ثروت؟


جمعیت زیادی دور حضرت علی(ع) حلقه زده بودند. مردی وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید:
- یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟
علی(ع) در پاسخ گفت: علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.
مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید:

چغر و بدانرژی!

احساس میکنم کم کم دارم تبدیل میشوم به آدمی کسل کننده و ملال آور!

از همانها که همیشه خسته اند! در جواب هر سوالی میگویند نرسیدم!!! وقت ندارم!!!

از همان آدمهایی که نگاهشان میکنی سردی و کسالتشان یقه ی بهداشت روان گوگولی ات را میگیرد و بودنشان انگار پتکیست توی مخ بقیه!!

این را خیلی وقت پیش فهمیدم.

 موقعی که تازه زندگی ام را شروع کرده بودم و شاغل بودم!
و تازگی به کلاس جدیدی میرفتم که موفق شدنش نیاز به وقت و حوصله داشت،
و پاسخ من در جواب هر تشر استاد همین بود: (وقت نمی کنم!!)

و میتوانم خودم را تصور کنم وقتی که داشتم از ضیق وقتم مینالیدم، لابد ابروهایم از حالت افقی متمایل به سطح شیبدار شده و چشمهایم کمی خمارتر!‌ و صدایم شبیه ناله ی مرغ سحر شده که در فراق یارش ضجه میزند!! (چیزی شبیه صدای شترمرغ سرماخورده!) و این حالت وامانده را تا آخر کلاس با هر شکستی در به یاد آوری مطالب حفظ کرده ام!

و این خستگی و درماندگی شده بود روال هر روزه ی من

تا اینکه روزی وسط گرمای تابستان و میان خرماپزان ماه رمضان، ساعت شروع کلاس،خوابم برد و دیر رسیدم و وقتی رسیدم که یکی دو ساعت از کلاس چهارونیم ساعته مان رفته بود. و بچه ها مشغول دادن امتحان شفاهی بودند.

وقتی رسیدم کنار رفیقی نه چندان نزدیک (که خداوند خیرش دهاد) نشستم.

صف امتحان به من رسید. و من که دم افطار احساس میکردم کلا از گردن به بالا را ندارم! گفتم استاد!!! مخ بنده را تعطیل فرض بنمایید! با این حساب سوال کنید ان شالله که بتوانم پاسخ گویم.
و اتفاقا پاسخ گفتم. و خوب هم پاسخ گفتم. (گرچه این پاسخ گفتن را گذاشتم روی حساب شانس و اقبال)

و رفیق بغل دستی ام (که باز خدا خیرش دهااااد!! و اتفاقا از کسانی بود که در حفظ مطالب ضعف داشت) در گوشم گفت: "شما یادگیریت خوبه ولی موجت منفیه! من ولی کلا یادگیریم خوب نیست!"

و این جمله ی "موجت منفیه!!" در آن حال روزه و ضعف و غش دم افطار، برای همچو منی که ذاتا از آدمهای موج منفی بیزارم، انگار سنگی بود که از آسمان توی سرم افتاده باشد.

دیدم چقدر "چغر و بدانرژی" شده ام که کسی که سلام و والسلامی بیش باهم نداریم، مرا موج منفی خطاب میکند!

از دستش ناراحت نشدم. بلکه اگر رویم میشد دست و پایش را هم ماچ میکردم که مرا به خودم آورد و با خودم فکر کردم که بقیه چه گناهی کرده اند که تو نمیرسی! و باید خلق در هم وبرهم و مزخرفت را تحمل کنند؟

دیدم دارم با کله میروم ته دره ی اخلاق و اعصاب.
پس سعی کردم خودم را جمع کنم. و دیگر هیچ وقت و هیچ وقت حرف "نمیرسم و وقت نمیکنم" سر کلاس نزدم (الا به شوخی و برای تلطیف فضای کلاس، جوری که همکلاسی ها بخندد!)

الان احساس میکنم پس از گذشت چندین و چند ماه، دوباره دارم دچار عود همان خلق آویزان و بی حوصله قبلی میشوم. البته نه در کلاس،‌بلکه در خانه،‌ و بیخ گوش شوی عزیزم!

   
کم کم شویم این شکلی نشود صلواااااات!!
 


پ.ن1: "چغر و بدانرژی" از آن واژه های "شُش حال بیاور" است که به هرچیزی میتوانی اطلاق کنی، مثل داداش کارفرما که به مشتری بدحسابش لفظ "چغر و بدپول" را اطلاق میکند!

پ.ن2: همچنین دارم نگران حواسپرتی هایم میشوم! مثلا  آدمی وجود دارد که پنج دقیقه ی بعد یادش میرود وضو گرفته یا نه، و یا گوشی اش را سر صبح، سر کار، از کیفش بیرون میآورد و میگذارد روی میز، و بعد از یک ساعت میرود سر کیفش در جستجوی گوشی! و وقتی نمی یابدش، پیش خودش میگوید: حواست کجاست؟ باز گوشی ات را خانه جا گذاشتی؟؟؟؟  با همچین آدمی چه کار باید کرد؟؟؟ اگر همچین آدمی خودت باشی با خودت چکار میکنی؟؟؟

پ.ن3: به یک مسافرت (ترجیحا زیارتی) نیازمندیم. هم بنده و هم شوی گرامی. آنطرف ها کسی نذر ندارد دوتا آدم خسته را بفرستد پابوس حضرت یار؟



پس تو کی می آیی ای صبر!

همیشه در حال غبطه خوردنیم

منِ شاغل به رفیقی که تا ساعت ده صبح میخوابد و غرزدن کارفرما را تحمل نمیکند

رفیقی که تا ده میخوابد به منِ شاغل که از خانه بیرون میروم و حوصله ام سر نمی رود!


رفیقی که مجرد است به رفیقِ متاهلش،‌ که تکلیف زندگی اش معلوم شده!

رفیق متاهل به رفیق مجردی که وقت به اندازه ی کافی دارد که به همه ی آرزوهایش برسد!


رفیقی که دوران عقد را می گذراند به من که زندگی خودم را میچرخانم، چون از بلاتکلیفی عقد در آمده ام!

من به رفیقی که عقد کرده است،‌چون ظهر که از سر کار می آید می خوابد تا دم غروب!!! و دغدغه ی ناهار پختن و خانه تمیز کردن ندارد!!!


آن که رفته، به آن که نرفته

آن که نرفته به آن که رفته


آن که دانشجوست به آنکه فارغ التحصیل است

آن که فارغ التحصیل است به آنکه دانشجوست


و ....


و تا دلت بخواهد جا و سوژه برای غبطه خوردن!

و هیچکداممان از جایی که هستیم راضی نیستیم

و هیچکداممان یک  لحظه نمی ایستیم

و چشمانمان را نمی بندیم

و همه ی نعمتهای شااااخ خداوند را به یادمان نمی آوریم

و از ته ته ته دل به جایگاهی که الان هستیم غبطه نمی خوریم

و همین شرایط را با همه ی خوشی ها و ناخوشی هایش هدیه ی امروز خداوند نمی دانیم

و دست از غر زدن سر خداوند و روزگار و زندگی بر نمی داریم!!!


هیچکداممان با تمام وجود نمی گوییم خدایااااااااااااااااااااااا شکرت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به خاطر همه ی چیز


و به قول احسان خواجه امیری:


به هرچی ندارم ازت راضی ام                   تو این زندگی رو برام ساختی



پ.ن1: کجایند سپاسگذاران!!! همان ها که وقتی در اوج سختی و مریضی و بلا و بدبختی و محنت می افتادند، تازه به خدا میگفتند: پروردگارا! سختی مرا لمس کرده! (آیه 83 انبیا) و یا مثل پدری که پسری را از دست داده،‌ می گفتند: فصبرٌ جمیل (آیه 18 یوسف)

پ.ن2: از آنجا که دوستانی دارم بهتر از برگ درخت!
پس همه ی این بد و بیراهها را به خودم گفتم. خود خود ناسپاسم!

پ.ن3: خدا وقتی انسان را می آفرید، خودش میدانست که تک و توکی از اینها که اینهمه برایشان مایه می گذارم، شکرم خواهند کرد پس گفت: و قلیلٌ من عبادی الشکور!


پ.ن4: یک جورهایی عاشق این آهنگ احسان خواجه امیری هستم. پس لینکش را می گذارم تا رفقا هم لذت ببرند.



طراحی یا شنا؟ مسئله این است!

سوال!

این که نتوانی یا نخواهی که یک لحظه آرام بگیری و بنشینی مریضی ست؟؟؟؟؟


از وقتی که خود را یادم می آید، از بیکاری و پرسه زدن بیزارم. یعنی یک حس کسل کننده و عذاب آور موقع بیکاری در برم میگیرد، حالا نه که موقع کار کردن اورانیوم غنی کنم ها!!‌ نه!!‌ ولی همین که حس میکنم کاری به دست من انجام میشود و کار این زندگی لحظه ای جلوتر می افتد یا کسی میتواند حس بهتری نسبت به قبل داشته باشد، مثل آندروفینی که توی خون آزاد می شود، به من حس لذت می دهد.


البته این اخلاق خوب یا بد (یا مریضی !!) را از مادرم به ارث دارم. مادری که یک لحظه روی زمین قرار نمی گیرد، همیشه باید در حال کاری باشد حتی اگر همین الان مهمان هایش رفته باشند و از خستگی کف زمین پهن شود، باز هم دست از کار نمی کشد.


و اخلاق خوب یا بد دیگرم این است که کار تکراری ملولم میکند. و همین شده دلیل ازین شاخه به آن شاخه پریدن من،‌ و در نهایت دلیل اینکه تا این سن به هیچ جا نرسیده ام و به هر رشته ای ناخنکی زده ام و هیچکدام را تا آخر تکمیل نکرده ام.


از کودکی به خودم میگفتم دختر!!!‌ تو کپسول استعدادی!!‌ باید به همه ی آرزوهایت برسی! نکند روزی برسد که حسرت بخوری و بگویی هیییییییییی چقدر دلم میخاست....


نقاشی را، نوشتن را، شنا را، مدیریت را، حسابداری را،‌فتوشاپ را، آشپزی و خانه داری را،‌ شوهر داری را، قرآن را...!


من یک همه کاره و هیچ کاره ی به تمام معنا هستم!!!


راستش من به اکثر علوم دنیا علاقه مندم،‌ به نقاشی، شعر، ریاضی، فیزیک،‌شیمی،‌ زیست شناسی، روانشناسی، نجوم، ورزش ، فلسفه، علوم دینی و .................... به جز حسابداری!!! دقیقا شغل الانم!!!


و همین علاقه تصمیم گرفتن و یکی را انتخاب کردن را برایم ناممکن میکند.


و چقدر بد که همسر گرامی هم به این شاخه به شاخه ها پی ببرد و وقتی بین همه ی این شلوغی ها و بی وقتی هایت، جایزه ات را آموزش شنا طلب میکنی و یک هفته بعد سراغ کلاس طراحی حرفه ای را ازش میگیری با تردید می گوید: تو تکلیفت رو با خودت مشخص کن،‌ بگو شنا یا طراحی؟؟؟

و وقتی بعد از یک هفته فکر می گویم: طراحی! باز ادامه می دهد: تو فعلا قرآنت رو تکمیل کن!!!!


ولی من بودجه اش را در خودم میبینم که همه ی این ها را با هم و در کنار هم پیش ببرم و فقط از روزی می ترسم که بچه دار شوم و نتوانم به کار دیگری برسم!



پ.ن.1: اللهم ارزقنا وقتاً طویلاً‌ مبارکاً‌ !!!‌

پ.ن.2: از قدیم یاد دارم که شهید مطهری برای اینکه وقتش برکت بگیرد، روزی یک حزب قرآن میخواند و تقدیم میکرد به روح بلند رسول الله... و همین است که اینهمه کتاب و سخنرانی و راه هدایت از خودش به جا گذاشته، و نمی دانم که چرا تقدیم کردن های من کاری ازش بر نمی آید!!! یحتمل اشکال ماهوی در نیات باشد!


دیوانگی ها

دلم شدیدا یک مرخصی یک هفته ای می خواهد...

از آن مرخصی ها که از همه زندگی مرخص میشوی!

از آن ها که همه دغدغه ها و فکر و خیال ها را حتی کنار میگذاری و فقط و فقط استراحت میکنی و خوش میگذرانی..

نه ،‌ حتی استراحت و خوشگذرانی هم نمی خواهم.

از آن مرخصی ها که حداقل -بی دغدغه- به کارهای روزانه ات برسی

 خانه ات را سر و سامان بدهی

 کارهای عقب مانده ات را به سر انجام برسانی

 کتاب نخوانده ات را تمام کنی

بنشینی کمی فکر کنی. به الانت،‌ به آینده ات،‌ به تصمیماتت

کمی به خودت برسی

کمی قربان صدقه ی خودت بروی

برای خودت هدیه بخری،‌ برای خودت جشن بگیری، کیک گردویی موزی بپزی، و خودت را به مهمانی خودت دعوت کنی

نیمه شب گلستان سعدی را به قصد فال باز کنی و حکایت شیرینش را برای خودت بلند بلند بخوانی و کیف کنی

نترسی از فردا، از دیر بیدار شدن و دیر رسیدن سر کار، با خیال تخت بخوابی تا لنگ ظهر و نترسی ازینکه خانه ات جارو نزده مانده

دلم میخواهد کمی خودم را بغل کنم و برای خودم قصه بخوانم.

دلم می خواهد خودم باشم. همان اشرف کودکی هایم، همان اشرف سرخوش بی خیال بی دغدغه، که تنها فکر و خیالش این است که برگه های نقاشی اش را بردارد و برود جایی توی خلوت خودش و یک لباس عروس جدید طراحی کند. یا غرق شود در خیال و رویای خودش، بی فکر اینکه شام چه بخوریم و ناهار چه کنیم!
خودم را غرق کنم در کتابها و نوشته ها و نقاشی ها... آنقدر که به خودم بیایم و ببینم پیشانی اش از گرمای اتاق غرق در عرق شده و گذر ساعتهای متمادی را نفهمیده ام!

مثل کودکی هایم از هیچ کس متنفر نباشم
برای رنگ ها حرمت قائل باشم
با گلهای باغچه حرف بزنم و با عشق دلداری شان بدهم، رازقی های ریخته کف باغچه را جمع کنم و خشک کنم
نیمه شب بیایم توی حیاط، و برای صورت های فلکی که خودم رویشان اسم گذاشته ام شعر بخوانم!

دلم میخواهد دیوانگی کنم و خودم به دیوانگی هایم بخندم...

آآآآآآآآآآآآآآآه که دلم خیلی چیزها میخواهد ولی میترسم بگویم و ناشکری کنم،‌ و بعد یک هفته درگیر مریضی خودم یا همسرم!

خدایا دلم برای خودم تنگ شده!

من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

Designed By Erfan Powered by Bayan