ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

من برفک ِ شیطونم!

۱۴ نظر

مورد داشتیم به طرف گفته اند "از زندان رفتی بیرون سفارش ما را هم بکن و ما را از این دخمه نجات بده" 


و طرف رفته پی زندگی خودش و رفیقش را چندین سال کاشته همانجا که بود !!


و چند سال بعد یکهو وسط گرفتاری، یاد رفیقش افتاده و  و برگشته، لبش را خوش انداخته که :"یوسف ! رفیق من! (مرد راستگو!) بیا خواب پادشاه را تعبیر کن!" 


یحتمل اگر من جای یوسف پیامبر بودم، برمیگشتم با پشت دست میکوبیدم توی دهانش تا دندانهایش بسان برگهای پاییزی فروریزد!! و چندتا فحش آبدار هم حواله اش می کردم و می گفتم برو همانجا که تا حالا بودی!


اما از آنجا که "الله اعلم حیث یجعل رسالته" (خدا می داند که چه کسی را  پیامبر کند) یوسف نه برگشت و نه فحش داد و نه چهارتا استخوان را خرد کرد توی دهان رفیقش، فقط با طمانینه و مهربانی خواب پادشاه را تعبیر کرد و حتی راهکار جدی و اصولی هم برای خشکسالی در اختیارشان گذاشت.(و چه بسا رفیق قدیمی اش را هم در اغوش کشیده باشد)


آبجی زهرا در مورد فراموشکاریِ زندانیِ آزاد شده اعتقاد دارد که "برفک گولش زده" (چرا که چند آیه ی قبل می فرماید: فانساه الشیطان ذکر ربه : شیطان یادآوری را از خاطرش برد) 

اما به هر حال گول زدن برفک هم شاید توجیه خوبی نباشد. چرا که همه ی ما وقتی کار بدی میکنیم، قطعا برفک گولمان زده (و چه بسا بعضی ها خودشان استادِ مسلمِ برفک باشند!) 


طمانینه ی یوسف صدیق، و اعتمادی که به خدا دارد برایم بسیار جالب است... از اول زندگی تا لحظه ی مرگ، هر اتفاق ریز و درشتی که برایش می افتد، دست خدا را در کار می بیند...


حتی در چاه افتادنش، حتی پیشنهاد کثیف زلیخا، زندانی شدنش و حتی فراموشکاری آن رفیقِ گولخورده! همه چیز در راستای رشد است و کمال... قرار است یوسف را در زمین به بزرگی برسانند (و کذلک مکّنا لیوسف فی الارض...)


یوسف می داند که هیچ اتفاقی در عالم از تدبیر خداوند جدا نیست و این اعتقادیست که کم و بیش در بین قشر مذهبی ما هم کمرنگ شده. 


به نظر، کم خردیست که اسم شانس و بخت را بگذاریم روی اتفاقات زندگیمان ... هر چه هست تدبیر خداوند است و تقدیرش... (ذلک تقدیر العزیز العلیم)



پ.ن1: شهادت میوه ی دل امام رضای مهربانمان، حضرت جوادالائمه علیه السلام، به همه ی شیعیان دلسوخته ی دنیا تسلیت باد.

پ.ن2: داستان های قرآن بسیار جالب است پر از نکات آموزنده. حیف است که از کنارشان به سادگی بگذریم... 


۳ ۰

شهر الحساب ...

۹ نظر

ماه اسفند است و شلوغی های خودش و شلوغی های ذهن یک حسابدار (که توجه تقسیم شده ندارد!!!)

ماه اسفند و حسابرسی های فاکتورهای بلندبالا و کوتاه قامت! به عبارةٌ اخری ماه اسفند ، شهرالحساب است...

حسابرسی کار خیلی سختی ست. فقط و فقط (به معنی واقعی کلمه «إنّما»، کسانی حسابرسی کار کرده اند، این دشواری را درک می کنند.

این که ریز فاکتورها، چک ها، حسابهای معین، هزینه ها و غیره و کذا را در بیاوری و ببینی ریزحساب فلان مشتری با جمع کلش به هم میخورد یا نه.

ببینی فلان مشتری کجا کلاهت را برداشته، فلانی کجا برای کارت کم گذاشته و بهمانی در طول سال چه کاره حسن بوده!


به حساب مشتری ها که می رسم (همان حسابرسی خودمان) ناخودآگاه به یاد حسابرسی خدا در روز دادرسی می افتم

به خودم میگویم بنت شهرآشوب! روزی هم میرسد که کسی می نشیند سر فاکتورهای تو، و ریز کارهایت را در می آورد، و جمع می زند، و توی ترازو می گذارد، و سبک سنگین میکند ببیند کجا کم گذاشته ای،‌ کجای کارت ایراد داشته، چه کاره حسن بوده ای


و اگر منِ بنت شهرآشوبِ حسابدار، جایی حواسم پرت می شود، و فاکتوری از قلمم می افتد،‌ حسابرس روز قیامت حواسش خیلی جمع است

به قول خودش سریع الحساب است

و به ماشین حساب نیاز ندارد

و خودش (به خودی خود) می داند وزن هرکدام از کارهای خوب و بدت چقدر بوده است...

و اگر هم خودت را به حاشا بزنی، شاهدانش را می آورد. همانها که همه جا مراقب فاکتورها و ریزکارکردهایت بوده اند!


خدا رحممان کند.


الهی عاملنا بفضلک... و لا تعاملنا به عدلک ... یا کریم!


خدایا با فضل خودت به حساب ما برس، نه با عدلت


پ.ن1: دیروز سر کلاس اعلام ناخواندگی کردم (یعنی درس را نخوانده ام!) و استاد گرانقدرم ازم پرسید حسابداری؟ گفتم بلیا! گفت درک میکنم. حسابدارها برج 12 مخشان وسط هواست. گفتم قربان لب و دندانت استاد! بلیا وسط هوا و زمین معلقم...

پ.ن2: دم عید است... مواظب هموطنان بی بضاعتمان هم باشیم. گرچه با بخشیدن مبلغی ناچیز... یا با بخشیدن وسیله ای غیرقابل استفاده در منزل


۶ ۰

ماکزیمم یا مینیمم؟؟! مسئله این است...

۸ نظر

همیشه احساس میکردم 25 سالگی باید نقطه ی وسط زندگی ام باشد. دلیلش را نمی دانم! شاید چون همیشه زندگی را یک معمای 50 ساله می دیدم. حالا چرا 50 سال؟ چرا اینقدر کوتاه؟

شاید دلیلش عمر کوتاه پدر باشد که خیلی زود رفت، در عنفوان جوانی، درست در 40 سالگی، وقتی هنوز آرزو داشت بزرگ شدن و سر و سامان گرفتن بچه هایش را ببیند...

همیشه از 25 سالگی ام واهمه داشتم. از خودش نه، از روزهای بعدش.

خیال میکردم از آن به بعد میفتم آنطرف زندگی ام. احساس میکردم قرار است این سهمی وارونه، بعد از نقطه ی ماکزیمم خودش، سیر نزولی طی کند. (باید حتما ریاضی پیش دانشگاهی را خوانده باشی تا بفهمی نقطه ی ماکزیمم یک سهمی دقیقا کجایش می شود. ولی چون ریاضی نخوانده ای، برایت با رسم شکل توضیح می دهم.)




فکر میکردم 26 سالگی قرار است سیر پیری ام را آغاز کنم و شاید دیگر برای هر تولدی دیر شده باشد. و به قول قیصر امین پور، دیگر نتوانم در بیست سالگی متولد شوم. فکر میکردم شاید دیگر نتوانم به آرزوهایم برسم و چیزی یاد بگیرم. و به قول قرآن کریم "و من نعمره ننکسه فی الخلق..." هر کس پیر شود، از خلقتش می کاهیم!

همیشه از پیری می ترسیدم. از این که روزی برسد و آهی بلند بکشم که ای وای!!! مسئولیتم!!! کارهای نیمه تمامم! آرزوهای دست نیافته ام!!! ای وای که تمام شد!

غریبه که نیستید. راستش روزهای قبل از 20 سالگی ، اصلا به این نقطه از زندگی فکر نمیکردم. بس که درگیر دویدن بودم. از 20 سالگی که سر عقل آمدم، حالا فهمیدم که هعیی کمتر از 5 سال دیگر به وسط زندگی ام وقت باقیست...

کسی چه می داند... شاید سالهاست نقطه ی وسط زندگی ام را رد کرده ام و از آن به بعد افتاده ام توی شیب تند دره ی آنطرف! ولی بی صبرانه منتظر 25 سالگی نشسته ام تا از راه برسد.

به 25 سالگی که رسیدم، یک سالی طول کشید تا بفهمم سراشیبی زندگی هم جزئی از زندگیست و چه بسا شیرین تر از روزهای صعود به سمت قله باشد. همیشه صعود سخت است و سقوط آسان. و من احساس میکنم این روزهای سقوط را دوست تر دارم. شاید سهمی ام وارونه نبوده!!! و 25 سالگی نقطه ی مینیمم سهمی ام حساب می شده!!!



حالا که از هول نقطه وسط گذشته ام و از بالا به زندگی نگاه میکنم، می بینم 25 سالگی آنقدرها هم مهم نبوده. روزی بوده مثل همه ی روزهای خدا. و هیچ اهمیتی ندارد که وسط زندگی کجاست و آخرش کجا. ممکن است کسی صد سال مثل یک خط راست زندگی کند که رو به سوی آسمان دارد




یا مثل خطی باشد که دارد به سمت قهقرا سقوط می کند.




این روزها بیشتر به مرگ فکر میکنم. به این که اگر قسمت شد و رفتم، چه چیزی به جا گذاشته ام؟ واقعا کدام یک از این اشکال هندسی بوده ام؟ سهمی رو به بالا؟؟ سهمی رو به پایین؟؟؟ خط راست نزولی یا صعودی؟ و یا حتی خطی افقی بوده ام که همه ی زندگی را یک جور، بی هیچ سقوط و صعودی، بی هیچ پیشرفت و پسرفتی طی کرده ام!!!

فقط از خدا می خواهم، موقعی که روح مرا قبض می کند، درست وسط اطاعت و بندگی اش باشم، نه در حال گناه، فقط دلم میخواهد موقعی که مرا می برد، مثل مویی که از وسط آرد جدا کند، راحت از دنیا کنده شوم، نه مثل پوستی که از حیوان می کَند! به سختی، چسبیده!


۱ ۰

قسم به سختی...

۴ نظر
طبق روال هر هفته، این هفته هم کلاس داشتم که ناخواسته سر از مجلس ترحیم در آوردم. کاملا ناگهانی و یهویی. کلا از ختم و تشیع جنازه و مجلس ترحیم دل خوشی ندارم.  ثوابش را می دانم، اما خاطره های بد کودکی ست که جلوی رفتنم را می گیرد...

حالا اما بر اثر حادثه ای، پسر یکی از کارمندان جامعه القرآن فوت کرده بود و مسئولان، نصف کلاس گرانبهای ما را اختصاص دادند به ترحیم و فاتحه خوانی برای این جوان از دست رفته! و اتفاقا تاکید هم کرده بودند که نکند جیم شوید!!! ما روی حضور شما حساب باز کرده ایم!!!
و از قضا یکی از مبلغان درجه یک شهر را هم دعوت کرده بودند، از همان خانمهایی که نشستن پای صحبتشان جزء عمر آدم حساب نمی شود.

از آن مجلسها که هی میخواهی بپیچانی و در بروی ولی دست بر قضا نیرویی نگهت میدارد که هی! کجا؟ بنشین باهات کار داریم!!!

شوهر گرامی که کلا روزِ روز گوشی جواب نمی دهد، حالا که دیگر شب کورش بود و ساعت هفت بعداز ظهر! و معلوم نبود گوشی مبارکش کجای این خانه ی دراندشت خودش را می کشد و غافل از این که بخت برگشته ای پشت خط است که منتظر الویی ست تا از این مجلس فرار کند. خصوصا که مجلس ترحیم جوان هم بود...(البته بعدتر فهمیدم که بنده خدا سر کلاس بوده !!! به این می گویند قضاوت عجولانه)

چاره ای ندیدیم جز اینکه بنشینیم دم در، کنار جمع صاحبان عزا و چند باری زنگ بزنیم به شوی عزیز که تشریف بیاورد و ما را نجات دهد!
قاری عزیز شروع کرد به خواندن سوره الرحمن. ما نیز که به کل ناامید گشته بودیم، تسلیم شدیم و قرآنمان را بیرون آوردیم و همراه قاری شروع کردیم به الرحمن خواندن. و این آیات الرحمن بود که نهیب می زد که ای انسان ندانم کار!!! کدامین نعمت های خدایت را داری تکذیب میکنی؟؟؟ یعنی واقعا نمی بینی؟؟ کوری ؟؟؟ (البته نه به این صراحت! که اساسا میدانید که خداوند خیلی از ما بنده ها مودب تر است!)

 و انگار که به من میگفت. به خود خود من!

الرحمن تمام شد و خانم رسول زاده رفت پشت میز. از تعارفات و تسلیت ها که گذشت، شروع کرد در باب صبر سخن گفتن. از سختی داغ فرزند گفت. که سخت ترین داغی ست که انسان می تواند ببیند!
 از شتری گفت که زمان امام سجاد علیه السلام ذبحش کردند و چون بر جگرش تاولهایی دیدند، گمان کردند بیمار بوده. نزد امام بردند و گفتند این تاولها چیست؟ نکند بیماری خاصی داشته و ما با خوردن گوشتش مریض شویم. و از جواب امام که نه! این شتر داغ فرزند دیده! فرزندش را جلوی رویش کشته اند و این تاولها داغی ست که بر جگرش مانده. داغ فرزند با حیوان این چنین میکند، چه رسد به انسانی که مرکز عواطف است و به مادر!

از در هفتم بهشت گفت که باب الصابرین است، از این که وقتی انسان سختی می بیند و صبر می کند، به مقام قرب الهی می رسد، بالاترین مقام که طرف درخواست وجه الله میکند، داغ فرزند است و بعد از آن سختی های دیگر دنیا، که به مقام رضوان می تواند برساند. البته به شرطها و شروطها و صبر جمیل از آن شروط است، از این که وسط امتحان الهی اگر ناشکری کردی، قافیه را باخته ای، امتحانت را رد شده ای...

مجذوب حرفهایش شده بودم. یادم رفت که اصلا میخواستم در بروم و نشد... !

گفت و گفت... از اولیای الهی گفت که مصیبت و سختی را لطف خدا میبینند و می دانند که خدا هرچیز مادی را که بگیرد، حتما در ازایش یک نعمت معنوی گنده به آدم می دهد، و یاد خودم افتادم که در ازای سختی ها و از دست دادن ها و جزجگر زدنها، خدا چه نعمت های بزرگی بهم چشانده بود... پیش خودم گفتم الحق که راست میگویی! خدا تا داغ چیزهای دوست داشتنی را روی دل آدم نگذارد، حالی به آدم نمی دهد...

و از همه قشنگ تر، تفسیر سوره عصر را گفت که یکی از معانی عصر، سختی ها و مشکلات زندگیست و با این معنی می شود: قسم به سختی ها و مشکلات که انسان در زیان است، جز کسانی که ایمان می آورند و کار نیک می کنند و به حق و صبر توصیه می کنند...

آخر جلسه هم روضه حضرت علی اکبر علیه السلام خواند و عیش مجلسمان را تمام کرد.


جلسه ی خیلی خیلی خوبی بود. احساس کردم خدا میخواست تکانی به من خوابالوی غفلت زده بدهد، مرگ این عزیز، بهانه شد.

امید است که بیدار شویم و که آرامش در پی بیداریست...




۰ ۰

و النازعات غرقاً

۱۱ نظر
چهارشنبه بود. مثل همه ی چهارشنبه های دیگر که بعد از یک روز سخت کلاسی شب را به عشق جلسه ی سیر مطالعاتی به مسجد دانشگاه می رفتیم. این دفعه ولی اندکی فرق داشت. استاد عزادار بود. عزادار برادر از دست رفته اش. 

جلسه که شروع شد، استاد فرق چندانی با چهارشنبه های دیگر نداشت. مثل همیشه قبراق و سرحال بود. شاید از نگاه های نگران اول جلسه ای ما دریافته بود که از چه چیز تعجب کرده ایم. پس شروع کرد بحث را به سمت مبحث مرگ بردن. مثال قشنگی زد. هنوز که هنوز است، پس از گذشت چند سال، هروقت به مرگ فکر می کنم، یاد این مثال قشنگ استاد می افتم و آرام می شوم:

مَثَل زندگی ما آدمها در این دنیا، مَثَل کسی ست که سوار بر مرکبش (یا به قول استاد خَرَش!) دارد از وسط جنگلی می گذرد. به دره ی عمیقی بین مسیرش برخورد می کند و یک پل چوبی سست، و نگهبانی که به او هشدار میدهد باید خرش را همانجا پارک کند و خودش به تنهایی از روی پل رد شود پس ناچاراً خر را کنار پل پارک می کند!! و خودش از روی پل رد می شود و به مسیرش ادامه می دهد. 

داستان انسان هم همین است. توی مسیر این دنیا، سوار بر مرکب بدنش شده و می رود. ناگهان وسط مسیر به پلی می خورد به نام مرگ. بدنش را همان جا زیر خاک دنیا پارک می کند و روحش از روی پل رد می شود و باقی مسیر را بدون خر طی می کند. هیچ مشکلی هم برایش ایجاد نمی شود. 
تا زمانی که خر به دردش میخورد، با خر می رفت. وقتی خرش برایش مشکل ساز می شود و رفتن را ناممکن می کند، از خر می گذرد. 

از این مثال می شود فهمید که چرا خداوند توی قرآن می فرماید: 

 وَ النَّازِعاتِ غَرْقاً. سوگند به فرشتگانى که (جان مجرمان را بشدت از بدنهایشان) برمی ‏کشند، (۱)

 وَ النَّاشِطاتِ نَشْطاً. و سوگند به فرشتگانى که (روح مؤمنان) را با مدارا و نشاط جدا می ‏سازند (2) 


فهمیدنش کار سختی نیست. 


گروه اول کسانی هستند که بدجوری به این طرف پل و خرشان دلبسته اند به نحوی که هیچ جوره نمی خواهند ازش جدا شوند. پس ملائکه ی سر پل، به زور طرف را از خرش (و ایضاً باری که سوار بر خر کرده است) می کَنَد و پرتش می کند روی پل. 


گروه دوم اما کسانی اند که دلی به این طرف پل نبسته اند. همه ی هم و غمشان رسیدن به خدا و رفتن به آن سو بوده است. به یادش بوده اند و آن طرف را آباد کرده اند. پس با شادی و نشاط، خودشان خر را می بندند این طرف پل و مثل بچه های خوب راهشان را می روند. 



1-سوره ی مبارکه نازعات آیه ی 1
2-سوره ی مبارکه نازعات آیه ی 2

پ.ن 1: و هیچ یادم نمی رود وقتی بچه های سیر برای هم دردی با استاد، در مراسم چهلم برادرش حلوا پختند و روی میز داخل نمازخانه ی تکتم را با شمع تزئین کردند و فضای غم آلودی ایجاد کردند. ولی اثری از غصه توی نگاه استاد دیده نمیشد. طوری که موقع پخش حلوا، استاد مقداری حلوا میخورد و میخندید و به آقای قانع میگفت: حدیث داریم که "إن المؤمن حلو یحب الحلاوة" مومن شیرین است و شیرینی را دوست دارد. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده!!! 

پ.ن2: همیشه شنیده ایم که جان دادن سخت است و به لفظ جان کندن معروف است. اما آیات و احادیث گویا چیز دیگری به ما می گوید. مثلاً همین آیه ی 2 سوره ی مبارکه نازعات، که سوگند به فرشتگانی می خورد که جان مومن را با شادی و نشاط (و نه با سختی و کندن) می گیرند. و حدیثی که استاد به آن اشاره میکرد: " یَخرُجُ روحُ الموُمنِ مِن جَسَدِه» ا یَخرُجُ الشَّعرُ مِن العَجین" ؛ روح مؤمن به هنگام جان دادن چنان آسان از جسدش بیرون می‌رود همانند بیرون آمدن مویی از اندرون خمیر.» 

با وجود این آیات و روایات، بنده در نمی یابم علت بعضی از احادیث را که جان کندن حضرت موسی را مثل سلاخی کردن گوسفند زنده می داند. اگر دوستان اطلاعاتی در این زمینه دارند، خوشحال میشوم که با هم صحبت کنیم. 



۰ ۰

سه داستان کوتاه، از سه مرد بزرگ

۱۱ نظر





داستان اول: 
مرد، پس از سالها دوری از پدر، خسته از نابرادری ها، به زندان افتاده بود. زندانی که نه امید رهایی اش بود و نه کورسوی نوری ... در این چند سال اتفاقات از بد بدتر را دیده بود، ناجوانمردی ها، بی عفتی ها، گوهرنشناسی ها، و حالا بی هیچ آینده ای، تنها به امید خدایی که پاکی هایش را می دید، با خاطری آسوده، به تکلیفش می اندیشید، تکلیفی که خدایش از او خواسته بود... هدایت دل ها ... تنها چیزی که برای ادای وظیفه اش نیاز بود، انسان بود و دلش، که اکنون، در این سالیان متمادی زندان، برایش مهیا بود...اعتقاد داشت که انجام وظیفه نه زمان می شناسد، نه مکان و نیاز دارد به کسوت خاصی ... پس بی هیچ درنگی، بی هیچ دلتنگی ای، بی هیچ بهانه ای و بی هیچ تر غر زدنی،  شروع کرد به انجام وظیفه ... وظیفه ی هدایت انسان ها ... 

داستان دوم: طلبه ی جوان، مانند اکثر طلاب، در پی راهی برای کسب معنویات بود. کسانی اما، به پدرش خبر رساندند که پسرت را دریاب که نزدیک است که به صوفیه بپیوندد. پدر نیز که مهر پسر به دل داشت، فرزند دلبند را از هر عمل مستحبی منع کرد ... پسر اما، چون و چرا نیاورد، بهانه نتراشید، نگفت "حالا که پدرم نمی بیند در پی کسب معنویات، مستحباتم را انجام دهم" ، توجیه هم نکرد. فقط اطاعت کرد... کاری که وظیفه اش بود را انجام داد. تا جایی که نماز شب هم نمی خواند. چون می دانست همان که نماز شب خواندن را وسیله ی قربش قرار داده، اکنون نخواندنش را وسیله ی امتحانش کرده. پس بی هیچ درنگی، بی هیچ دلتنگی ای، بی هیچ بهانه ای و بی هیچ تر غر زدنی، شروع کرد به انجام وظیفه... وظیفه ی اطاعت و بندگی... 

داستان سوم: آرزویش تحصیل در حوزه ی نجف بود. حال که پدر تحقق این آرزو را اجازه نداده بود، از شهر و دیارش راهی قم شد. گمشده ی خود را همانجا یافت و این سفر را نهایت لطف پروردگار به خود می دانست. خوشوقتی اش اما، دیری نپایید که شنید پدر بیمار است و محتاج مراقبت. مردد شد. انتخاب سختی بود: بماند و به آینده ی روشن حوزه ی قم دل ببندد، یا آن که وظیفه اش را انجام دهد و بازگردد و از پدر نگهداری کند.  دوستان منعش می کردند از رفتن و بشارتش می دادند به فردای زیبایش در حوزه ی قم. او ولی به تکلیفش می اندیشید. تکلیفی سخت، اما ناگزیر. پس بی هیچ درنگی، بی هیچ دلتنگی ای، بی هیچ بهانه ای و بی هیچ تر غر زدنی، شروع کرد به انجام وظیفه... وظیفه ی کسب رضای خدا ... 


1- این سه داستان، هرچند تکراری، جا دارد که هر کدام را ساعتها رویش فکر کنیم. دوستان خدا همیشه عزت را در جایی می جویند، که رضای خدا در آنجاست. اگر چه سخت و مخالف میل درونی باشد، و هرچند کسانی پیدا شوند از گوشه و کنار که کنایه بزنند، غر بزنند و دیوانه ات بخوانند. آن چه مهم است این است که در هر لحظه کاری که وظیفه ی توست انجام دهی. هرچند سخت، هرچند ناخوشایند... 

2- داستان اول که بسیار آشناست و دوست داشتنی، داستان حضرت یوسف نبی (ع) است. او که با وجود آینده ای تاریک در کنج زندان غم -بی آنکه خطایی کرده باشد- فقط و فقط به فکر وظیفه اش بود و رفقای زندانش را به عبودیت خدا می خواند : " یا صاحبی السجن أأرباب متفرقون خیر أم الله الواحد القهار " و  همین وظیفه مداری اش بود که او را عزیز مصر کرد. 
داستان دوم، زندگی آیت الله بهجت است و داستان سوم، رهبر عزیزمان، امام خامنه ای. کسانی که بی شک، از باعزت ترین و بزرگترین مردان روزگارمان می دانیمشان. 

3- گاهی ما آدم ها فراموش می کنیم که برای چه به دنیا آمده ایم...
 هدف خدا از آفرینشمان این بوده که در کل چند سال عمرمان، مثلا معادل وزن 3 کیلو برای مشکلات و غم هایمان گریه کنیم و شش فرسخ برای دلتنگی های دنیایمان قدم بزنیم ... یا اینکه جایمان را در دنیا بیابیم و در هر ثانیه، هر لحظه، هر دم، وظیفه ای که بر گرده ی مان است را بشناسیم و انجامش دهیم. حال انتخاب با ماست. هرچند انتخاب سختی است که بی هیچ درنگی، بی هیچ دلتنگی ای، بی هیچ بهانه ای و بی هیچ تر غر زدنی، شروع کنیم به انجام وظیفه... وظیفه ی کسب رضای خدا ... 

و اطمینان داشته باشیم که عزت فقط و فقط به دست خداست. در آینده ای روشن، آینده ای زیبا ... مثل آینده ی یوسف(ع) ... و اجابت زیبای خدا به دعای یعقوب نبی (ع) 

4- اعیاد قشنگ شعبانیه، میلاد اباعبدالله امام حسین (ع)، حضرت اباالفضل العباس(ع) عبد الصالح، امام سجاد (ع) زین العابدین، حضرت علی اکبر (ع) شبه پیمبر (ص)، و میلاد صاحب و ولی امرمان، امام خوبی ها و مهربانی ها حضرت بقیة الله اعظم (عج) بر همه ی دوستان عزیزم مبارک. زیر سایه ی اهل بیت خوش باشید.



۱ ۰
من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان