ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

-----------------

( عجیب ترین نوع فراق رو هم بارداری ثبت کنید...

هستی و نمیبینمت و بغلم نیستی...)

*** برگرفته از وبلاگ مرغ هوا :
ma-mer.blog.ir

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات» ثبت شده است

زمان: ساعت یک بعد از ظهر، بعد از یک روز سخت کاری!!‌هنگام بازگشت به خانه

صحنه : ایستگاه تمام مکانیزه ی!!! اتوبوس های داخل شهری (حکمت کلمه ی مبارکه ی «تمام مکانیزه!!» هنوز بر بنده ی سراپا تقصیر روشن نشده! احتمالاً تمام مکانیزه بودنش برمی گردد به کولرگازی های خاموش و آکواریوم های خالی و صندلی های شکسته اش!!!)

پیرمرد شماره ی 1 (در حالی که نفس زنان خود را به ایستگاه اتوبوس رسانده و دوتا صندلی بعدتر از بنده، کنار پیرمرد شماره ی 2 می نشیند) کاملاً بی مقدمه: آقا می بینی چه اوضاعیه؟ همه چیز قلابی شده! زمان طاغوت که این خبرا نبود!!! هرچی بود خوبش بود!

پیرمرد شماره ی 2 (با بی حوصلگی!) : بله بله ! حق با شماست...

پیرمرد شماره ی 1 : می دونی چی شده؟ آدما خرده شیشه پیدا کردن که جنسا افتضاح شده! زمان طاغوت یه یخچال می خریدی، چندین سال برات کار میکرد!!! الان چی؟ سر سال خراب میشه! میری برنج بخری،‌ نصف گونی جو می ریزن! زمان طاغوت ال بود، زمان طاغوت جیمبل بود! البته اینا میگن طاغوت! ما می گیم یاقوت!!!

پیرمرد شماره ی 2: بله بله! ما میگیم یاقووووت!

چند دقیقه ای طول کشید تا مخم بتواند از هنگی دربیاید و حرف هایش را هضم کند! داشتم دنبال شباهت حکومت طاغوت و یاقوت می گشتم،‌ تنها وجه تشابهی که به ذهنم  رسید،‌ رنگ سرخ یاقوت و رنگ خون طلاب مدرسه ی فیضیه ی قم بود! رنگ خون جوانان روز  17  شهریور، 15 خرداد، مردم ورامین و حتی رنگ خون شهید بنی هاشمی، همان جوان چهارده ساله ای که مادر ازش تعریف می کرد و می گفت بعد از عزاداری در هیئت وسط خیابانهای کاشان خودمان، شکمش با گلوله ی ماموران شاه دریده شد و خونش تمام خیابان را گرفت (درست مثل این که گوسفندی ذبح کرده باشی!)

از منطق پیرمرد شماره ی 1 خنده ام گرفت ... میخواستم بگویم پدر جان! مگر مسئولان نظام پیچ  یخچال فریزرهای ما را سفت می کنند؟؟ مگر رییس جمهور گونی های برنج را پر می کند که وسطش جو پیدا کرده ای؟ رییس کارخانه ی ماشین سازی و لیوان سازی و ال سازی و بل سازی ما مگر ارتباطی با نظام دارند؟ 

این خود ما مردم هستیم که گاهاً روی مطففین را سفید می کنیم و خواسته های شخصیمان را زیر چتر فعالیت های اقتصادی مان پنهان می کنیم و شروع می کنیم به احتکار، کم گذاشتن برای کار، گرانفروشی و ... .

حتی خود من با خرید کالاهای خارجی کلی ضرر می رسانم به اقتصاد داخلی و ککم هم نمی گزد که حرف های رهبرم روی زمین مانده! رهبرم که شخص اول همین نظام است و دل برای پیشرفت اقتصادی من می سوزاند و من تنها به اعتراضی (و گاهاً فحشی) وسط ایستگاه اتوبوس بسنده می کنم و خودم را تبرئه، و همه چیز را می اندازم گردن مسئولان نظام!

بگذریم از این که سهم دولت و مسئولان در گرانی ها کم نیست، اما دریغ که برخی سهم خودشان را نادیده می گیرند و از نظامی که جز سر افکندگی و خواری و کولی دادن به بیگانگان و کشتن فرزندان خود ما، برای ملت هیچ سودی نداشت، با لفظ یاقوت یاد می کنند!

و این جا شانس خوب بنده بود که رفیق اتوبوسی ام به فریادم رسید و مرا از میان حجم حملات پیرمرد شماره ی 1 و تاییدهای کورکورانه ی پیرمرد شماره ی 2 نجات داد! دم همه ی رفقای وقت شناس گرم !!! 


۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۵۱
ام شهرآشوب