بی ماشینی
راستش اون اوایل که بی ماشین شده بودیم خیلی برام سخت بود. مخصوصا که فصل سرما داشت نزدیک میشد و ما مجبور بودیم هرجا میخوایم بریم یا اسنپ بگیریم، یا بلرزیم و با موتور بریم. و این وضعیت با وجود بچه ی کوچیک سختتر میشه...
اما الان دیگه عادت کردم، راستش دیگه چندان برام مهم نیست که سایپا ماشینمون رو کی تحویل میده، حتی خیلی برام مهم نیست که عید ماشین داشته باشیم یا نه... به بی خیالی مطلق رسیدم تو این قضیه!
هرچند هنوزم گاهی دلم لک میزنم که صبح جمعه چشامو واکنم و به حضرت آقا بگم دلم بشدت هوس مشهد اردهال کرده، و یک ساعت بعد، خودم رو تو صحن حضرت سلطانعلی پیدا کنم، یا شب جمعه، یهو هوای قم بزنه به سرمون و پاشیم با یه فلاسک چای بزنیم به جاده و صبح جمعه برگردیم خونه...
ولی با این حال، بازم نبودِ ماشین مثل اون اوایل اذیتم نمیکنه..آدمه دیگه، بنده ی عادته.
و عادت، به همون اندازه که میتونه از بهترین خصلتهای آدمی باشه، میتونه خطرناک باشه... عادت به بودنها، عادت به نبودن ها... عادت به ندیدن خورشید... خورشید ِِ پشتِ ابر...
- ۹۸/۱۱/۲۱
- ۱۹۲ نمایش
آدما حتی به همدیگه هم عادت میکنن