تعبیر
فردای اون شبی که خواب دیدم دایی تقی و بابا برگشتن، دوتا شهید گمنام آوردن تو شهرمون.
ساعت دمدمای شش صبح بود که حضرت آقا که از جلسه ی مناجات برگشته بود، یه شاخه گل گلایل گذاشت روی صورتم و گفت این روی تابوت شهید گمنام بوده و من تو خواب و بیداری گل رو بغل کردم و باز خوابیدم...
اون شب دوتا دسته گل آورده بودن توی شهرمون
یکی از شرق دجله، و یکی از شلمچه، عملیات کربلای پنج، درست همونجایی که دایی تقی شهید شده بود...
انگار واقعا دایی برگشته بود، بی اینکه ننه زنده باشه و بشینه سر خاک پسرش و یه دل سیر گریه کنه...
- ۹۹/۱۲/۰۳
- ۱۷۵ نمایش
چه عطر خوش بویی داره این یادداشت