ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت نهم )

۲۹ نظر


سلام

سری ماجراهای من و حضرت آقا گرچه قبل از بدنیا آمدن علی کوچولو هم روند بسیار کندی داشت، اما بعد از به دنیا آمدنش ، به دلیل مشغله های فراوان بنده، به طور موقت متوقف شد.
قصد دارم ان شالله دوباره شروع کنم به نوشتن. البته با پوزش فراوان بابت اینهمه تاخیر

ماجرا تا آنجا پیش رفت که ما قرار گذاشتیم برای عقد برویم قم، و به دلیل مخالفت خانواده های هردومان، قرار داشت متزلزل میشد که ناگهان حضرت آقا در هیئت سوپرمن، پرید وسط و ما را نجات داد. ( نویسنده در اینجا دستهایش را در هم گره می کند و چشمهایش قلب قلبی می شود!!)


ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت هشتم)


ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت هفتم)


ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت ششم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت پنجم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت چهارم)



و اما بعد... 

فردای آن روز، دوشنبه بود. یعنی همان روز تاریخی نزول آیه ی هل اتی!

صبح علی الطلوع (آنقدرها هم علی الطلوع نبود البته!) زدم بیرون. دنبال کارهای نکرده. ساعت دو بعد از ظهر قرار بود داداش کارفرما بیاید دنبالمان و من و مامان را ببرد قم. 
استرس عجیبی داشتم. نمی دانستم قرار است بعد از ازدواج خوشبخت بشوم یا نه. به قول قدیمی ها، قضیه دقیقا مثل هندوانه ی دربسته بود که حتی ممکن بود سالها بعد از ازدواج هم درش باز نشود!
اما این وسط فقط یاد و توکل به خدا بود که مرا آرام نگه می داشت. 

با آبجی مریم قرار گذاشته بودیم برویم مغازه ی عروس دایی برای خریدن چندقلم لوازم آرایشی، آن هم البته به اصرار آبجی مریم. (انصافا اقرارمیکنم که تا قبل از ازدواج، مصرف سرانه ی لوازم آرایشی بنده، به یک عدد پنکک در دوسال می رسید! یعنی کلا تا قبل از ازدواجم توی مود مصرف  لوازم آرایشی نبودم. البته همین الان هم نیستم!)

رفتم پاساژ برای تحویل گرفتن لباس عروس. لباس پانچ شده را تحویل گرفتم و رفتم سر قرار با آبجی مریم.
لوازمات قرتی گری را به انضمام یک عدد روسری صورتی رنگ خریدیم ( واقعا چرا صورتی؟؟!! مگر رسم نیست که عروسها سفید بپوشند؟؟)

برگشتم خانه. چه خانه ای!!! مثلا قرار بود  شب اینجا مراسم عقدکنان باشد با کلی مهمان! 
خدا خیرش دهاد آبجی مریم را که گفت: "تو برو به کارهای خودت برس. امروز اصلا فکر هیچی نباش. ما خودمون تمیز میکنیم" 
و این شد که من (که منتظر چنین حرفی بودم) کلا زدم به رگ بی خیالی!

تند تند، مثل گربه گیجه، ناهارمان را خوردیم و لباس هایمان را پوشیدیم. (یادم است دقیقا آن روز ناهار گوشت لوبیا داشتیم. گوشت لوبیا معروف ترین و پرکاربرد ترین غذای مردم کاشان است!)

دلم گرفته بود ازینکه همه ی اعضای خانواده ام سر عقدم حاضر نباشند. 
داداش کارفرما آمد با ماشین دنبالمان. با کمال تعجب آبجی زهرا را دیدم که نشسته بود صندلی جلو. از دیدنش بال در آوردم. توی این چند سال هیچوقت اینقدر از دیدن آبجی زهرا خوشحال نشده بودم! دلش نیامده بود لحظه ی عقدم مرا تنها بگذارد.

قرار بود ساعت 2 قم باشیم. و الان ساعت بیست دقیقه به 2 بود که راه افتادیم.
استرسم هر لحظه بیشتر می شد. پشیمانی هایم لحظه ای شده بود. یک لحظه پشیمان، یک لحظه مردد، یک لحظه مصمم!!
در یکی از همین لحظات سه گانه بودم که حضرت آقا پیامک داد. 

-سلام. کجایید؟ حرکت کردید؟

- سلام. بله داریم می دوییم!

-آفرین. تلاشتون قابل تحسینه!

و در اینجا بود که من خندیدم. (درواقع لبخند زدم) و این خنده ی نابه جای من از چشم آبجی زهرای همیشه تیز! پنهان نماند.
+ اگه چیز خنده داری میگه بگو ماهم بخندیم!!

و همه زدند زیر خنده. و من جلوی داداش کارفرما آب شدم از خجالت! و ماله کشان گفتم: نه دوستمه. داره آدرس میگیره بیاد اتاق عقد حرم!! 

 (نمی دانم این بشر چطور مخفی ترین و ریزترین چیزها را می بیند! مثلا از آینه ی صندلی جلو، لبخند مرا هنگام نگاه کردن به گوشی!)

 استرس دیر رسیدن به اتاق عقد هم به استرسهای قبلی اضافه شد!

حضرت آقا نیز وضعیت نابسامانی مشابه ما داشتند. به طوری که بعدها فهمیدم به دلیل پیدانکردن اتاق پرو، کنار خیابان حرم، کنجی پیدا کرده و کت و شلوارش را همان جا پوشیده! و بعدها هر وقت رفتیم قم، بی استثنا جای مذکور را به من نشان داده و خاطره ی تکراری اش را تعریف کرده! (باعرض پوزش از حضرت آقا!)

رسیدیم حرم، ماشین را توی پارکینگ حرم پارک کردیم و پریدیم بالا. حالا این وسط دربدر دنبال اتاق عقد حرم می گشتیم و پیدایش نمی کردیم. 

بالاخره یافتیمش!
اتاق عقد، جایی بود در طبقات بالا. 

توی راه پله ها حضرت آقا را دیدم و سلامی وسط هوا انداختم. موهایش را خیلی کوتاه کرده بود. همیشه همان مدل دوست ناداشتنی را می زند. و همیشه هم با اعتراض من مواجه می شود!

رفتیم بالا. اتاق عقد اتاقی بود حدودا بیست سی متری. روی دیوارش بنری نصب شده بود که از خانواده های محترم درخواست می کرد از سوت و کل کشیدن، دست زدن ، ریختن نقل و گل و این دست قرتی گری ها خودداری بفرمایند و به جایش فقط صلوات بفرستند.

از طرف حضرت آقا، کل خانواده و فوامیل قمی اعم از خاله و دخترخاله و غیره و ذلک (که هنوز نسبت خیلی هایشان را نمی دانم!) آمده بودند. و از طرف ما، یک سوم خانواده، جاری آبجی زهرا (که ساکن قم بودند) و دوتا از دوستهای من که آن هم بعد از عقد رسیدند! 

به محض رسیدن، چادر سفید را از کیف در آوردم و خواستم سر کنم که دیدم مامان و آبجی زهرا بر سرکوبان و جیغ زنان، چادر را از دستم گرفتند! آنجا بود که فهمیدم چادر سفید را نباید خود عروس سرش کند. بلکه باید صبر کند تا خواهر شوهر یا مادرشوهر بیایند و چادر را بیندازند روی سر مبارک عروس خانم! (شاید این کار به منزله ی کلاهی باشد که خانواده ی داماد، سر خانواده ی عروس می گذارند! دخترخانما موج مکزیکی لدفن!!!)

و در اینجا بود که خواهرشوهر گرام آمد و چادر کذایی را انداخت روی کله ی ما!
و ما را نشاندند سر سفره ی عقد، و حضرت آقا را کنار دست ما!!

ادامه دارد...


پ.ن1: اکنون که این مطالب رو می نویسم، در حال خواب کردن علی کوچولو روی پامم! 
دیگه بینید من کی ام!!

پ.ن2: در اینجا می توانید نمایی از اتاق عقد حرم را مشاهده بفرمایید. عکس از همان روز تهیه شده


۱۶ ۰

شازده کوچولوی بابا!

۱۹ نظر

خیلی سخت است از میان انبوووووه ظرفهای نشسته، فاکتورهای نزده، خانه ی ریخته پاشیده، لباسهای مانده در زیر روشویی و هزار کار نکرده و راهِ نرفته، اولویت بندی کنی که کدام باید زودتر انجام شود... و دست آخر بروی سراغ بازی کلماتیکِ گوشی و بگردی دنبال کلماتی که می توانی با حروف موجود بسازی!!!


اصولا اینجانب استاد انجامِ بی اولویت ترین کارها در ضیق ترین وقتها هستم. مثلا از بین همه ی کارهای نامبرده، می روم سراغ پرکردن جامایعی ظرفشویی! 


این روزها شیرین است ولی آنقدر زمان MP3 است که گاهی طعم شیرینش توی دهانم گم می شود. می شود گفت روزهای شیرینِ هولهولکی! 


عجیب که کار هم می کنم! یک دستم به صفحه کلید لپتاپ است، و دست دیگرم به ننوی علی کوچولو... 

یک چشمم به صفحه مانیتور است که مبادا فاکتور حسن را توی حساب حسین بنویسم، و یک چشمم به چشمان قشنگ علی که نکند باز شود و کارهایم نیمه کاره بماند... 


نمازهایم هم که فقط تماشا دارد!!! وسط نماز ننو می جنبانم و مجبورم کلماتم را جوری ادا کنم که به خوابهای خرگوشی گل پسرمان برنخورد! (یعنی قبول کردن این نمازها فقط از عهده ی خدا بر می آید)


هرچه دوران بارداری چقر و بدگذر بود، دوران بچه داری، سرعتی دارد در حد میگ میگ... به طوری که گاهی با تعجب از مادرم می پرسم امروز چند شنبه اس؟ کی شنبه شد کی پنجشنبه شد؟ اصلا کِی کِی شد؟ کِی هلوی آبدارِ من دوماهه شد؟!


دندانهایمان هم به لطف دوران شیردهی، یکی یکی در حال تخریب است. به طوری که موقع جویدن کباب، پیش خودم می گویم: خاک بر سرتون با این کباب درست کردنتون! آخه تو کباب هم باید سنگ پیدا بشه؟ 

و وقتی خوب تفحص می کنم، میبینم آن جناب، سنگ نبوده. بلکه دندان محترم بنده بوده که ذره ذره دارد جلوی چشمانم خورد و خمیر می شود...


سرتان را درد نیاورم! آنقدر لحظه هایم به هم فشرده است، که برای بازکردنشان نیاز به نرم افزار Unzip دارم.

دورادور و قاچاقی مطالبتان را می خوانم و ازینکه گاهی نمی توانم کامنتی روانه ی کامنتدونی تان کنم، پوزش می طلبم.



پ.ن1: دیروز هلو را بردم درمانگاه برای واکسن. عجیب که این بچه روی استامینوفن را هم سفید کرده! من و جد و آباءم اگر اینهمه استامینوفن میخوردیم، به خواب زمستانی فرو می رفتیم، علی ولی انگار نه انگار!!!

پ.ن2: در پی قدغن کردن خوردن شیرگاو، توسط دکتر، من و علی کوچولو به چالش لاکتیویا پیوستیم! نمی دانم چقدر وجود باکتری پروبیوتیکی در این سطل ماست حقیقت دارد، اما همینقدر می دانم که قیمتِ  15 میلی لیتر قطره ی پروبیوتیک علی، 28 هزارتومان است! و قیمت یک سطل ماست پروبیوتیکی لاکتیویا 6800 تومن. به این ترتیب و با احتساب قیمت، فکر میکنم دوسه تا ازین باکتری ها را با موچین گرفته اند و انداخته اند توی سطل ماست... 

می گویند لاکتیویا تنظیم کننده ی سیستم گوارش است! خدا کند این دروغها راست باشد ^__^

پ.ن3: تیتر برگرفته از نوشته ی روی لباس جدید علی است. Daddy's little princess (شازده کوچولوی بابا :) )


۱۷ ۰

علی کوچولو... این مرد کوچک...

۳۹ نظر

و بالاخره علی کوچولو آمد... 

بعد از چهل هفته و دو روز! در حالی که هنوز هم دلش نمی خواست بیاید و همچنان پایگاه گرم و نرم خودش را حفظ کرده بود!

آمد و دنیای ما را به کلی تغییر داد (می شود گفت زیر و رو کرد) 

و من زیباترین لحظه ی زندگی ام را تجربه کردم. وقتی صدای گریه ی علی کوچولویم اتاق عمل را پر کرد... 

وقتی که پرستار از پشت پرده ی بسته شده جلوی صورت من در اتاق عمل، نُقل سفید و گردالیِ پیچیده در پتو را به من نشان داد... و من از پشت ماسک اکسیژن و نفسی نصفه نیمه فقط توانستم بگویم "الهی قربونت برم" 

وقتی پرستار صورت هلوی آبدارم را به صورتم چسباند و میان خلسه و سرگیجه و تنگی نفس، زیباترین لحظه ی زندگی مرا رقم زد...


مسافر کوچولوی ما بالاخره بعد از چهل هفته و دو روز از سفر آمد و رنگ شادی به زندگی ما زد...

قدمش سرشار از برکت است، حتی اگر با خودش آنقدر ضیق وقت سوغاتی آورده باشد که برای مادرش حتی گاهی فرصت آب خوردن هم نگذارد! 

هرچند گریه های شبانه اش خواب را بر چشمهای ما حرام کند!

حتی اگر باعث شود هردومان سالگرد عروسی مان را هم فراموش کنیم و حتی یک تبریک خشک و خالی هم به هم نگوییم. 


با همه ی این ضیق وقتها بازهم خوشحالم از آمدنش...

بازهم اگر دوساعت توی ننویش بخوابد و صدایش را نشنوم، دلتنگش می شوم. و می روم بالای سرش می نشینم و ده دقیقه فقط نگاهش می کنم. 


باور این همه تغییر برای هردویمان سخت است. هنوز نپذیرفته ام که خدا فرشته ای را به دستم سپرده که حتی توان کوچکترین دفاع از خودش را هم ندارد ... کسی که در کوچکترین نیازهایش به من سخت محتاج است و شاید همین احتیاج است که اینقدر مرا به او دلبسته می کند. 


این روزها همه از من التماس دعا دارند. نمی دانند من خودم میان این همه آشفتگی، نیازمند دعا هستم. نیازمند صبر... نیازمند لطف خدا...


در لحظه های استجابت دعا، خانواده ی سه نفره ی ما را فراموش نکنید... 



۲۹ ۱

باران که می بارد تو می آیی...

۲۴ نظر


چیزی به سه نفره شدنمان نمانده. (ان شالله)


به قول محیا، هفت تا خواب دیگر بکنیم علی میاید.  


دل محیا برای پسرم تمام شده. دل حضرت آقا نیز... دل من اما بیشتر از همه... اما علی کوچولوی ما انگار بیش از این حرفها ناز دارد! (جل الخالق! قدیمتر ها دخترها ناز میکردند)


حالش اما به لطف خدا خوب است. گرچه این چند روز با کم و زیاد شدن تکانهایش زیاد مرا ترسانده


حال خودم هم به لطف خدا خیلی از روزهای گذشته بهتر است. 

آنقدر بهتر که بروم برای دل خودم خرید کنم، تنهایی توی هوای دو نفره ی اسفندی پیاده روی کنم... که هوای پاک بعد از باران را بکشم توی ریه هایم و لذت ِ باران را با تمام وجود حس کنم...

با دیدن گلهای نرگس بیرون از گل فروشی، هوس کنم برای خودمِ خودم، نرگس بخرم... و بارها و بارها ببویمش و بارها ببوسمش.


گرچه انتظارِ این روزها به جهت همه ی مشقات جسمی و روحی، سخت است، ولی دیدن علی کوچولوی نازنینم، ارزشِ تحملِ این انتظار را دارد. وجودش مثل باران است، همانقدر خواستنی، همانقدر لطیف، همانقدر شیرین...



پ.ن. از صمیم قلب التماس دعا دارم از همه ی دوستان عزیزم. از خدا برای هردویمان عافیت بطلبید... 


یاعلی مدد



۲۵ ۱

بارانی که دوست داشت برف باشد...

۱۹ نظر

همیشه نگران تمام شدن برفم. 

چه در دوران کودکی، و چه الان... امروز، وقتی بعد از مدتها برف لطیف و ملیحی باریدن گرفت.


برعکس، هیچوقت نگران تمام شدن باران نیستم! 

انگار سخاوت بارانی آسمان، بر سخاوت برفی اش پیشی گرفته


برف، از آن اختراعات معرکه ی خداست، می بارد تا فطرت خفته ی آدمها را بیدار کند. 

می بارد تا کودک درون آدمها دستکش هایشان و چکمه هایشان را بپوشند و کمی سر به سر خشونتِ دنیای همدیگر بگذارند!


عاشق برفم...

حتی اگر سر صبح با چشمانی پف آلود، سر بیرون رفتن از خانه و رفتن به آزمایشگاه،با حضرت آقا چانه بزنم! 

او نگران لیز خوردن من روی پله هاست و من نگرانِ تمام شدن برف و راه نرفتنم زیر بارش عاشقانه اش تا سال دیگر... شاید هم چندین سال دیگر...


گرچه برف شهرما آنقدرها لطیف بود که با باران هیچ تفاوتی نداشت و به عبارة اخری، بارانی بود که دلش میخواست برف باشد (به قول آبجی زهرا بارانِ جامد) ، اما همین قدر هم خدا را شکر...


صبح وقتی طبق عادت مالوف نگران تمام شدن و جمع نشدن برف بودم، آیه ای از قرآن عزیز به یادم آمد:

 

«و اِن مِن شیءٍ اِلّا عندنا خزائنه و ما ننزّله اِلّا بقَدَرٍ معلوم... سوره حجر،آیه 15» 

و هیچ چیزی وجود ندارد، جز این که خزائنش در دست ماست... و ما جز به مقدار معین از آن را نازل نمی کنیم...


آرام شدم. دیگر نگران بند آمدن برف نبودم.

پس حتما رزق شهر من از برف، همین چند دانه بارانی ست که برای دلخوشی مردمِ من، خودش را به برفی زده بود. 

خدایا شکرت به خاطر این روزیِ اندکِ دوست داشتنی :)



پ.ن: از تهران خوشم نمی آید. هیچ وقت خوشم نمی آمده... نه که از مردمانش! بلکه از ذات و ماهیت شهرش... از قوطی کبریت بودنش در عین فراخ بودنش! از بی در و پیکر بودن و بی اصالت بودنش خوشم نمی آید. و قاعدتا هیچوقت هم به مردمش غبطه نخورده ام.
امروز اما غبطه خوردم. وقتی از تلویزیون چهره ی بلوارها و پارکهای سفیدپوشش را دیدم، و درختهای کاج کریسمسی اش و تصور این که زیر یکی از همین درختا بنشینم و کسی برفِ سنگینش را بتکاند روی کله ام. و من زیر برف ها دفن شوم! آه... 
امروز از معدود روزهایی بود که پیش خودم گفتم: خوشا بحالت، ای تهرانی!!!


۱۴ ۱

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است...

۳۰ نظر


بابا دقیقا چهل سالش بود که فوت شد. 

دقیقا چهل سال و پنجاه روز

سال 76 بود و من هشت سالگی ام را می گذراندم...

ده روز مانده بود به عید نوروز. 

آن شب همه ی در و پنجره های خانه را رنگ زد. حتی ستون فلزی وسط پذیرایی را... و همه ی فرش ها را با کمک پسرها شست. (البته فقط داداش بزرگمان نبود. چرا که از طرف دانشگاه رفته بود اردوی راهیان نور)

و ما بچه ها، بین دست و پای مردانه اش می چرخیدیم و خوشحال بودیم از اینکه عید نزدیک می شود. مخصوصا که آن سال کلی لباس نو برایمان خریده بود... 

شاید فکر میکردیم سایه ی بابا تا آخر عمرمان قرار است روی سرمان باشد. قرار است قد کشیدنمان را ببیند و با دستهای خودش راهی خانه ی بختمان کند. 

هیچکداممان حتی به ذهنمان هم خطور نمیکرد آن شب چه اتفاقی در انتظار آینده مان است. 

فرش های خانه جمع شده بود. و ما مجبور شدیم شب را توی اتاق ته خانه بخوابیم (بهش میگفتیم اتاق بیخه!)

نیمه های شب بود که بابا حالش بد شد. سکته ی قلبی کرده بود اما دکتر اشتباه تشخیص داد و با همان آمپول اشتباه، جانش را گرفت... 


بابا آدم خوبی بود. خیلی مردمدار بود. باگذشت، دست و پا بخیر، مهربان...

و این ها را فقط من نمی گویم. بلکه هر که با بابا اندک آشنایی دورادوری داشته، اعتراف می کند. 


گاهی که دوست های بابا گذرشان به دفتر داداش می خورد، یا توی تاکسی کرایه ام را حساب می کنند و خدابیامرزیی نثار روح بابا می کنند، فکر میکنم اگر بابا زنده بود، الان حتما موهایش مثل رفقایش سفید شده بود.

به این فکر میکنم که بابا در آستانه ی شصت سالگی چه شکلی می شد؟! آیا همانقدر مهربان و بچه دوست بود؟

فکر میکنم به ابهت پدرانه اش، وقتی علی کوچولوی مرا روی دوش مردانه اش می نشاند و با او بازی میکند...



پ.ن1 : امروز اول بهمن، تولد شصت سالگی باباست و بیستم اسفند امسال،دقیقا بیست سال می شود که رفتنش، دنیای ما را آوار کرده است. لطفی بفرمایید و پدر عزیزما را به فاتحه ای مهمان کنید.



۲۳ ۱

این دیکتاتوران ِ دوست داشتنی!!

۱۵ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

بچه تر که بودم (منظورم از بچه تر بودن قبل از ازدواج است) تصورات فانتزی زیادی در مورد ازدواج داشتم. 

از جمله اینکه فکر میکردم زندگی مثل کلاس درس حوزه است. و من و حضرت آقایمان، باید همیشه و حداقل روی یکی دوساعت را اختصاص بدهیم به بحث های فلسفی و عرفانی و غیره و ذلک!


و همین تصور بود که باعث شد موقع صحبت کردن با اولین خواستگار رسمی ام، جایگاهم را با منبر مسجد گوهرشاد اشتباه بگیرم و شروع کنم به "به چالش کشیدن خواستگار" و آنقدر در باب ماهواره و ریش و ال و بل (که آن موقعها فکر میکردم اینها مهمترین مسائل زندگیست) بحث های بیهوده و الکی بکنم که رنگ از رخسار خواستگار محترم بپرد و زان پس لالی پیشه کند! (به قول خودمان چون حِماری آتش به دُم افتاده، رَم کند!) 


و بعدها از معرفِ گرامی بشنوم که "چیکار کردی با این پسر؟؟؟ پروندیش که!" 

گرچه آن موقع ها مراسم خواستگاری برایم حکم تفریح و سرگرمی داشت، اما این اتفاق مرا به فکر فرو برد. اینکه واقعا نیاز است به اینهمه بحث و چالش و جدل با یک پسر که تازه یاد گرفته دست راست و چپش را تشخیص بدهد ؟؟! (دخترها موج مکزیکی...)


موقعی هم که همسرم، در جلسه ی خواستگاری این سوال را مطرح کرد که : "چیزی هست که به هیچ وجه نتوانید تحملش کنید؟" با قاطعیت تمام جواب دادم :‌ "بله... حرف بی منطق! بنده به هیچوجه نمیتوانم حرف بی منطق را بپذیرم!"  و چه خیال خامی!!! 


اوایل ازدواج هم یک بار سعی کردم به صورت کاملا منطقی به همسرم تفهیم کنم که  عقیده ی فلان جریانِ شهر، اشتباه است. و همسرم سعی داشت تفکر من را به اعتدال در مورد آن جریان نزدیک کند... البته که بحثمان بی نتیجه ماند...  

اما بعد از آن شب، احساس کردم کمی از هم دور شده ایم. گرچه هیچکدام از ما عضو هیچ جریانی در شهر نبودیم، اما شاید به خاطر همین جدل، همین اختلافِ به ظاهر معمولی و بی اهمیت! کمی نسبت او، احساس کدورت کردم. 


از آن به بعد سعی کردم کمتر بحث کنم. یا حتی الامکان بحث نکنم. 


سعی کردم به اختلافات عقیدتی مان (تا جایی که مخالفتی با شرع و صدالبته مصالح شخصی ام! نداشته باشد) احترام بگذارم

سعی کردم او را همان طور که هست بپذیرم...


البته که آن حجم از تفکرات فانتزی و آرمانگرایانه ی من جای خودش را به واقعیت گراییِ افراط گرایانه داد، اما بعدها فهمیدم که گاهی باید به خاطر حفظ مصلحتِ زندگی و به خاطر علاقه ای که به همسرم دارم و به خاطر روحِ دیکتاتورمآبانه ای که در 99.999999% مردها وجود دارد ( آن درصدِ اندک را هم گذاشتم برای انبیا و اولیا و ابدال و صلحا و ابرار!!!) باید گاهی از حرفِ کاملاً منطقی خودم هم کوتاه بیایم، و باید کأنّه بز اخفش، سر بتکانم و حرف کاملاً و واضحاً اشتباهِ همسرم را بپذیرم و تسلیم شوم...


مثل همین قضیه ی میگو خوردن! در حالی که چندین بار به انحاء مختلف، و از زبانِ هزار و یک پزشک حقیقی و جعلی! به او اثبات کرده ای که میگوهای پرورشی برای زنان باردار نه تنها ضرر ندارد، بلکه بسیار ضروری و مفید است... 

گرچه همه ی عالم هم این مهم را داد بزنند، اما بازهم مجبوری با همه ی ولعی که به میگوهای توی فریزر داری، و با همه ی چشمکی که این موجودات ِ به ظاهر چندشناک با آن دست و پاهای ارّه ای به تو و قابلمه ی ناهارت میزنند، نادیده شان بگیری و تا بعد از زایمانت صبر کنی :(( 


این روزها که میگوها را می بینم و با تظاهر به بی توجهی دستم را به سمت سایرِ محتویات فریزر کج میکنم، یاد آن حرف قدیمی ِ خنده دارم توی جلسه ی خواستگاری می افتم!! 


"من همه چیز را می توانم تحمل کنم، جز حرف ِ غیرمنطقی را!!!" :))))



پ.ن1: البته با همه ی این تعاریف می توانم بگویم همسر ِ من یکی از منطقی ترین و دموکرات ترین مردهای روی کره ی زمین است... دیگر خودتان پیدا کنید پرتقال فروش را! 

پ.ن2: شاید دلیل ِ این همه تاکیدم روی منطق، آزادی ِ بیش از حدم قبل از ازدواج بود. و شاید همین کوتاه آمدن ها و از خود گذشتن ها و به خاطر دیگری خود را له کردن ها، باعث ِ رشد ِ شخصیت آدمهای فانتزی طلبی همچون من باشد، و همین است راز ِ اهمیت ازدواج در خودسازی...


۱۱ ۱

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت هشتم)

۱۷ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم 


ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت هفتم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت ششم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت پنجم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت چهارم)

ماجراهای من و حضرت آقا (قسمت سوم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت دوم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت اول)


تا قبل از این، قرار بر این بود که برویم حرم بی بی دوعالم، عقد کنیم و مثل بچه های آدم برگردیم خانه، حالا فوق فوقش فوامیل درجه 1 بیایند منزل مادری ما و پذیرایی شوند.

 اما نمیدانم چه شد که اتفاقات و تصمیمات جشن عقد، با سرعتی شبیه میگ میگ پیش رفت و ما همه یک صدا تصمیم گرفتیم بعد از برگشتن از قم، برویم آرایشگاه و چیزی در حدود صد تا مهمان دعوت کنیم و جشن مختصری توی خانه مادری بگیریم.

 

و این شد که ما نیاز به کرایه ی یک عدد لباس نامزدی و خرید یک عدد کفش پاشنه بلند پیدا کردیم... جوری که قدمان به حضرت آقای مان برسد و وسط جشن، اختلاف سی و اندی سانتی قدمان، زیادی سه نشود!


و ما پس از آرایشگاه (با صورتی شبیه به لبوی اصلاح شده!) رفتیم برای خرید! 

چندتا مغازه را گشتیم تا رسیدیم به لباسی که چشممان را بگیرد. 


پوشیدن لباس عروس شاید یکی از عجیب ترین و خاص ترین نوع تجربه های بشری باشد! لباسی که زیبایی اش آدم را از همه متمایز میکند اما بدجور به تن آدم فرو می رود و تو باید وزنه ای بدبار، در حدود دو تُن را ،‌ از این سو به آن سو بکشی! تنها به این دلیل که خوشگل است... که قدما چه خوش سروده اند که "بُکُشم و خوشگلم کن!!"


همانجا فاکتور را پرداختیم و چون لباس تن پوش اولش بود،‌ قرار شد فردا برویم و لباس پانچ شده را تحویل بگیریم. 


از آنجا رفتیم کفش فروشی... قرتی ترین کفش فروشی شهر، جایی که هر وقت از پشت ویترینش رد میشدم، با دیدن پاشنه های میخیِ صندل هایش کمردرد میگرفتم! حتی فکر پوشیدنش هم آزارم میداد!


و حالا این من بودم که باید یکی ازین میخی ها را برمیداشتم و چندساعتی وسط جشن، با این سنبله های شیطان ویراژ میدادم ... (سنبله های شیطان لفظ خاص ننه ی خدابیامرز بود،‌ به کفش های پاشنه بلند میگفت!)


 به قول داداش کارفرما شوهر شاسی بلند، این دردسرها رو هم داره!


و من خر شدم... و یکی از همان سوپر میخ طویله ها را خریدم... 


آمدیم خانه. داداش کارفرما و خانمش هم بودند. 

داداش کارفرما گیر داد که جانِ من پاشو اینا رو بپوش ببینم اصلا راه رفتن باهاش ممکنه عایا؟؟؟!!!


صحبت سر این بود که فردا چطوری برویم قم. که ناگهان خانواده یکی یکی به این نتیجه رسیدند که اصلا نمیخواهد برویم قم! همین جا توی خانه مادری عقد میکنیم! 

(در این جا ام شهرآشوب به سانِ آتش فشان گداخته ی فوجی یاما که حوصله اش از اینهمه استرس و حرف و حدیث سر رفته باشد، ورجوشید! و با عصبانیت زد زیر گریه!!) 


خانواده انتظار داشتند زنگ بزنیم و قرار فردای قم را کنسل کنیم.

خدایی زشت بود. چند روز خاله ربابِ حضرت آقا دویده بود دنبال رزرو کردن اتاق عقد حرم و ما با طمانینه میخواستیم کنسلش کنیم! 


و من با ناراحتی گفتم "باشه. الان پیام میدم میگم کنسل ..." و سریع گوشی را دست گرفتم و به حضرت آقا پیام دادم که "اگه ممکنه قرار قم فردا کنسل بشه. همینجا عقد کنیم. خانواده ها انگار سختشونه که فردا بیان قم" 

و نمیدانم حضرت آقا طبق معمول کجا مشغول بود که تا آخر شب جواب پیام مرا نداد!


داداش کارفرما سریع گفت نه نمیخاد پیام بدی، یه جوری میریم. و حالا از من اصرار و از او انکار ... 

(توصیه ی خواهرانه اینکه هیچگاه وسط عصبانیت تصمیم عجولانه نگیرید. زیرا بنده عین ِ هربار را به غلط کردم افتاده ام!) 


اصولا زود از کوره در نمیروم. شاید تاریخ به تعداد انگشتان دست مرا به حالِ آن شب دیده باشد! 

نه که قم رفتن آنقدرها مهم باشد،‌ شاید وسطِ آن وانفسا کسی را میخواستم برای تکیه کردن. شاید پشتم را خالی دیده بودم و داشتم به حالِ خودم زار زار گریه میکردم... شاید دلم برای بابا تنگ شده بود که الان دقیقا جایی که بیشترین نیاز را بهش داشتم نبود... و همه اینها دست به دست هم داد، و آن شب را یکی از به یاد ماندنی ترین شبهای تاریخِ عصبانیت ِ من کرد!! 


و وقتی خانواده این حد از ناراحتی و گریه و استیصالِ مرا دیدند، همه یکصدا دلداری ام دادند و گفتن نه. ما همه می آییم. تو غصه نخور :| (حالا که اعصاب آدم رو وزوزی میکنن حالا میگن غصه نخور!)


و همه رفتند. و ما خوب یادم است که آن شب وسط هال پشه بند بستیم و آبجی زهرا هم پیش ِ ما خوابید. 

من اما، گریه ام بند نیامد. 

نزدیکی های ساعت 12 شب بود که حضرت آقا پیام داد که "بیدارید زنگ بزنم؟" 

رفتم توی حیاط. زنگ زد. صدایم بدجور گرفته بود. همه ی بغضم پاشیده بود توی صدایم...

و او آن شب بغضم را خوب فهمید. 

گفت "چرا میگید نریم قم؟" گفتم: "نمیدونم. شاید ما با این تصمیممون داریم همه رو اذیت میکنیم. خانواده ها نمیتونن بیان قم" 

خیلی سعی کرد آرامم کند. و موفق هم شد. (کلا این بشر، استادِ خر کردنِ من است!)


حتی پیشنهاد کرد من و مامان، با ماشینِ آنها برویم و من نپذیرفتم. و گفتم "هرجور شده یه ماشین جور میکنیم" 

تماس فوق سرّی مان تمام شد .

رفتم توی پشه بند. فهمیدم که همه بیدارند و از این تماس تلفنی سرّی باخبر شده اند!! 


خیلی آرامتر شده بودم. باید سعی میکردم بخوابم، فردا یک عالمه کار داشتیم...



پ.ن: استاد نویسندگی ما (ام شهرآشوب در حال کلاس گذاشتن!) توصیه کرده است که هیچ متنی را بدون بسم الله الرحمن الرحیم شروع نکنید. پس ما تصمیم گرفته ایم بالای هر متنمان این کلمه ی طیبه را حتما بنویسیم.


۱۰ ۱

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت هفتم)

۲۶ نظر

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت ششم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت پنجم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت چهارم)

ماجراهای من و حضرت آقا (قسمت سوم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت دوم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت اول)



حضرت آقا کپی ها را گرفت و رفت و در افق محو شد.

 و پس از چند دقیقه برگشت. با خلق آویزان: "من گفتم دوتا عکس از شما میخان..." و من با پررویی تمام، تقصیر را انداختم گردن آقامحسن!‌ :"آقامحسن به من گفت یه عکس!" و این چنین بود که حضرت آقا دوباره تا خانه ی مادری رفت. برای گرفتن عکس دوم... (و نیز اینچنین بود که سختی های زندگی از همین جا شروع شد)


شب قرار خرید حلقه داشتیم. قرار شد نمازمان را توی مسجد میرعمادِ بازار بخوانیم و راه بیفتیم به سمت طلافروشی ها ... 

من و مامان و مریم و نرگس (خانمِ داداش کارفرما) و ریحانه دختر کوچک داداش (که آن موقع حدود دوساله و بدجور هم بغلی بود) و از آن طرف، مادرشوهر و دوتا از خواهرشوهرها! به عبارةٍ اُخری به قاعده ی یک ایلِ‌بختیاری راه افتاده بودیم برای خریدن یک حلقه دوگرمی!!! 


توی مسجد قوم شوهر را دیدیم و سلامی به هم انداختیم... بعد از نماز، از در مسجد که آمدیم بیرون، حضرت آقا و داداش کارفرما منتظرمان ایستاده بودند. حضرت آقای همیشه سربه زیرِ ما، بازهم سلام نکرد و باز هم کفرِ مرا در آورد... (البته خودش معتقد است که اصلا مرا دم در مسجد ندیده. و البته حق هم داشته. چون در آن لحظه من ریحانه را بغل کرده بودم و عقب ِ همه ایستاده بودم... راستش خودم هم خجالت میکشیدم جلوی داداش کارفرما!‌ یک همچین موجود باحیایی هستم من!)


قبلا با آبجی مریم حلقه های زیادی را پسند کرده بودیم. ولی خانواده ی داماد، ما را صاف بردند سر مغازه ای که آشنای خودشان بود. و تاکید هم کردند که در صورت پسند نشدن، مغازه های دیگر را هم بگردیم. البته که ما هیچکدام از حلقه های دمده ی مغازه را پسند نکردیم ... پس با لک و لوشه ای آویزان، پیشنهاد دادیم که مغازه های دیگر را هم ببینیم. و ما شروع کردیم به بازارگردی... 

پرانتز نوشت: (اصولا آدم سخت پسندی نیستم ولی برای دختری مثل من که هر وقت از کنار طلافروشی ها رد شده، ناخودآگاه چشمش به سمت حلقه های ازدواج کشیده شده، قضیه ی حلقه یک جورهایی حیثیتی بود!!)


البته من هیچوقت از حلقه ی سنگین و شش طبقه خوشم نمی آمد ( برعکس رسم تازه عروسان شهرمان که  فکر میکنند هرچه برلیان و نگین و طلا روی هم انباشته شود، زیبایی بیشتری خواهد داشت!!!) 


برای سرعت بخشیدن به فرآیند حلقه خری، به مامان ها گفتیم که یک جا استراحت کنند و ما چندنفر (من و آبجی مریم و داداش کارفرما به انضمام حضرت داماد و خواهرش) برویم حلقه مان را بپسندیم و بیاییم... بعدها البته از حضرت آقا شنیدم که :"خودتو آبجیت مثل قرقی هی از این مغازه به اون مغازه می پریدید حلقه ها رو زیر و رو میکردین محل هم به من نمیذاشتید!" (جل الخالق... سلام به ما نکرده، دو قورت و نیمشم باقیه!!)


بالاخره حلقه های یکی از مغازه ها پسند شد. و از آن جا که من دچار بیماری وسواس انتخاب هستم،حیران مانده بودم و خَلقی به همراه من معطل... حلقه ها را توی انگشتانم کرده بودم و با تحیر نگاهشان میکردم. حضرت آقا هم که (قربانش بروم) مثل همیشه اش، هیچ نظری نمی داد. آخرِ سر داغ کردم و گفتم:"حداقل بین این چندتا حلقه یکیشو شما انتخاب کنید" و بدین صورت، همه ی نگاهها خیره شد روی حضرت آقا. و او با اکراه، یکی را انتخاب کرد. 


حالا رسیده بودیم به انتخاب حلقه ی مردانه. داداش کارفرما از قبل تاکید موکد کرده بود که بگویم اگر حلقه ی پلاتین خواستند، پلاتین میگیریم. اگرنه، حلقه ی نقره به علاوه ی یک سکه ی تمام. و من گفتم. و حضرت آقا بلافاصله گفت "همون حلقه ی نقره رو میگیرم. من که حلقه دست نمیکنم!" (همیشه از حلقه دست کردن مردها خوشم می آمده. مخصوصا وقتی به سنین پیری می رسند! بدیهی بود که حلقه دست کردن حضرت آقا خیلی برایم مهم باشد و این حرف خیلی بهم بر بخورد!) 


با همه ی ایل، رفتیم سمت نقره فروشی. این بار حضرت آقا و خواهرش رفتند توی مغازه (در حالی که محل هم به ما نمی گذاشتند!) مشغول دیدن حلقه ها شدند. 

داداش کارفرما به من گفت: بهش بگو اگه از حلقه خوشش نمیاد و انگشتر عقیق دست میکنه، یکی ازاین عقیق ها رو برداره. 

و من گفتم...

و با نگاه عاقل اندر سفیه حضرت آقا و خواهر گرامی اش مواجه شدم. (خب به من چه! خودت گفتی حلقه دوست نداری!) 


 تعارفکی هم به ما زدند که شما هم بیا حلقه ها را ببین. من هم در حالی که نگاهم را به کفشهایش دوخته بودم، گفتم:"هرچی برمیدارید بردارید. فقط یه حلقه ای بردارید که حتما دستتون کنید" و همانجا گربه را دم حجله کشتم... حلقه ای را انتخاب کرد و برداشت. (و بعدها همان حلقه را که بااصرار و خواهش و تهدید و ارعابِ من دست میکرد، موقع وضو جایی جاگذاشت و حلقه ی بیچاره برای همیشه مفقود شد... طوری که موقع جشن عروسی مان داماد حلقه نداشت!!! و من همان جا تصمیم گرفتم برای هیچ چیز (و هیچ چیز) به مرد، اصرار نکنم!


کت و شلوار دامادی و کفش و چادر سفید و غیره و کذا را هم همان شب خریدیم. (و من توی کت و شلوار فروشی فهمیدم که چه شوهر خوشتیپ و خوش قد و بالایی نصیبم شده و خودم حالی ام نیست!!!)


فردا عصر قرارمان برای آرایشگاه بود. آرایشگاه خانم تاریخی. و ما پیش خودمان فکر کردیم لابد چه آرایشگاه مجللی !!! 

نزدیک خانه شان بود. با آبجی مریم آژانس گرفتیم و رفتیم. 

سر کوچه که رسیدیم، خواهر شوهر گرامی را دیدیم. همان جا بود که کاخ آرزوهایم فروریخت. فهمیدم این آرایشگاه مجلل، عبارتست از پارکینگ خانه ی همسایه! 

البته که هیچوقت کلاس و ظاهر و شیک بودن جایی برایم مهم نبوده... همین که ابروهای نازنینم را خراب نکرد بسی مراتب تشکر!

(یاد یکی از عروس های فامیل افتادم که حدود ده سال پیش، وقتی اصلاح ابرویش را نپسندید، تا هفت هشت سال بعد، به جان خانواده ی شوهر غر میزد که "چرا منو بردید یه آرایشگاه معمولی! ابروهامو مثل غربتی ها درست کردید!!" :| 


خواهر شوهر گرام، لحظه ای رفت تا دوربینش را بیاورد و از قبل از عمل و بعد از عمل تازه عروسشان عکس بگیرد! و خانم آرایشگر از این فرصتِ نبودِ قوم شوهر استفاده کرد و تا توانست از خوبی های این خانواده برایمان گفت. از خوبی های مادرشوهر، پدرشوهر، و کلا اقوام شوهر! ازین که مادرشوهر گرامی، سالها خدمت مادرشوهرِ خودش (ننه آقای خدابیامرز) را کرده. بی منت... کاری که دخترانِ ننه آقا در حقش نکرده اند.

 (البته الحق که بیراه نگفته بود. مردم داری و دست و پا به خیری خانواده ی حضرت آقای ما نیازی به اثبات ندارد و حتی عکس های توی آلبوم هم گواهی میدهد ... جایی که عروس در حال گرفتن ناخن پای مادرشوهر خویش می باشد) 


البته بماند که بعدها فهمیدیم که مادرشوهر ِ عزیزمان میخواسته دختر ِ همین خانم آرایشگر را برای حضرت آقای ما بگیرد (نویسنده در این جا غیرتی می شود و گریبانِ خویشتن را می درد!) اما خانواده ی عروس، فال قهوه گرفته اند و ستاره هایشان را توی آسمان، موافق هم ندیده اند! (از همان بهانه های بنی اسراییلی که خانواده ی عروس در پاسخ رد دادن به خانواده ی داماد می آورند!)


قرارمان بر این بود که وقتی کار اصلاح ابروی عروس به پایان رسید، برویم پاساژ بووووق برای کرایه ی لباس نامزدی. خواهرشوهر گرام، زنگ زد به حضرت آقا که "توهم میخوای بیای؟ نه دیگه تو نمیخاد بیای! ما خودمون میریم!!!"  (نویسنده در اینجا مثل سماورِ روی بار، می جوشد و پیش خودش می گوید: خب بذار بیاد چیکارش داری؟؟) :| 

و بعدها از خود حضرت آقا می شنوم که "چرا منو نبردین لباس عروس ببینم؟" و از من می شنود که "آبجیت گفت نمیخاد بیای! حالا انتظار داشتی من پشت تلفن موهامو بکنم که تو رو خدا بذار بیاد عایا؟؟؟ نه که خیلی منو تحویل میگرفتی!!!"



ادامه دارد... :| 



پ.ن: لطفا در خلال نظرات گرانقدر خویش، در مورد رسم الخط و شیوه ی نویسندگی ِ نویسنده ی محترم نیز نظرات خود را مرقوم بفرمایید. امید که در قسمت های بعد حتما انتقادات و پیشنهادات عزیزان ِ جانمان موجب پیشرفت و ترقی ِ نگارش وقایع گردد.


۸ ۰

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت ششم)

۳۲ نظر

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت پنجم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت چهارم)

ماجراهای من و حضرت آقا (قسمت سوم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت دوم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت اول)



وسط تولد و جشن و پایکوبی!!! بودیم که حضرت آقا پیامک داد... 


- سلام. فردا شب اگه اجازه بدین میخایم خدمت برسیم برا بله برون. 


و من با چشمانی خون آلود و عصبانی رو کردم به آبجی زهرا که :«تو رو خدا نگاه کن چه پیامکی داده!! آخه اینا رو که دیگه باید مامانش هماهنگ کنه!!!» 

انگار آبجی زهرا به خاطر آشنایی دورش، مقصر همه ی اعصاب خوردی های من بود! (گرچه خودم هم باور نداشتم که باشد!) 


و پیامش را اینطور جواب دادم: « لطفا بگید به مادرتون با مادرم هماهنگ کنن» و زیر لب غرولندی کردم و گوشی را کنار گذاشتم.


(شاهد آشفتگی و درگیری ذهنی آن شبِ من، فیلم تولد محیاست، موقعی که من، درحال فیلم گرفتن از سفره ی آشِ آبجی هستم و صدای آبجی زهرا توی فیلم می آید که اعتراض کنان می گوید: "اشــــــــــــــرف! (با کشیدگی مفرطِ فتحه ی روی ر !) چرا انقدر تو فکری؟" و من ماله کشان می گویم: "توفکر نیستم! دارم به آشا نگاه میکنم!!!" 

( پرانتزنوشت یکُم : به قول سهراب سپهری: چه تماشا دارد آش؟؟!!! 

 و اما پرانتزنوشت دوم: اصولا از اوان زندگی، در پنهان کردن احساساتم فردی شکست خورده و ناموفق تلقی میشوم)  :| 


و آن شب من ، بیشتر از محیا "مبارکباد" گرفتم! از مادرشوهر آبجی زهرا، از خواهرشوهرش، و حتی از برادرشوهرش (که رفیق حضرت آقا هم محسوب می شد) 

گمان کنم تنها کسی که از ماجرای خواستگاری ما خبر نداشت، خواجه حافظ شیرازی بود! چرا که اگر پای حرف کلاغ سر تیر برق هم مینشستی، خبرهای جدیدی داشت! 


شب که رفتیم خانه،مادرش زنگ زد و قرار فرداشب را برای بله برون رسمی گذاشت. و مامان فردا، شروع کرد به زنگ زدن به فوامیل اندکمان، و دعوتشان کرد. (کل فامیلمان را اگر روی هم بریزی، از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کنند! کل فوامیلمان که می گویم، شامل ننه ی خدابیامرز، خاله، یک عدد زندایی (همسر ِ دایی ِ فوت کرده مان) یک عدد عمواکبر و خانمش و یک فقره پسرِ عمویِ فوت کرده مان...) 


طرف مقابل ولی بیش از این حرف ها بودند. بعبارتی سه چهارتا عمه، پنج شش تا خاله و یک دایی که از قضا مدیر مدرسه هست و مجلس گرم کنِ آن شب! 


همان اول ِ کار، حضرت آقا، آبجی مریم را حین تعارف کردن چای دیده بود و با من اشتباه گرفته بود و پیش خودش گفته بود: واا! چه عروس سبکی!  (ناگفته نماند که همه، حتی فوامیل و دوستان نزدیکمان هم گاهی ما را باهم اشتباه میگیرند!) 


همانجا مقرر شد که عقدمان را توی حرم حضرت معصومه انجام دهیم. و قرارشد پیگیری های اتاق عقد حرم بیفتد پای خاله ی قمیِ حضرت آقا! و من از خوشیِ این اتفاق، در پوست گردو نمی گنجیدم!!!


میهمانها اما، همه، همانطور که دایی اش اعلام کرد، خودشان هم می دانستند که حضورشان کاملا فرمالیته است... چرا که مهریه معلوم بود و حتی آزمایش خون هم انجام داده بودیم. این وسط فقط زنعمو اکبر کاسه ی داغ تر از آش شده بود و می خواست محبتِ خفته و تازه فوران کرده اش را به من تمام کند که آمد بیخ گوشم و گفت:‌ "چرا میخان قم عقدت کنن؟؟؟" گفتم: "خودم خواستم، دوست داشتم مشهد عقد کنیم، نشد، گفتیم بریم قم" 


سپس وی افزود! : "چرا 110 تا سکه؟ میخوای بیشترش کنم؟ میخوای 114 تاش کنم؟؟!‌" میخواستم همانجا سر شید کنم (یعنی شیون بزنم!) و بگویم تو رو خدا سر چهارتا سکه برای ما بازار درست نکن! ولی با متانتی تصنعی گفتم: "نه خودم دوست دارم به نام امام رضا، مهریه ام 110 تا باشه" و وقتی خیالش راحت شد که آبی از ما گرم نخواهد شد، رفت و گوشه ای نشست! 


قرار و مدارها که گذاشته شد، حضرت آقا را در گوشه ی مجلس میدیدم که روی پای خودش بند نمی شود که ناگهان خواهرش به مامان گفت: حاج خانم! پسرمون صحبت داره با دخترخانمتون! 

زیرِ نگاه سنگین همه، رفتیم توی اتاق. هی زبانش را چرخاند... میخواست چیزی بگوید و نمیخواست بگوید! ولی در مجموع، خودش هم نفهمید چه گفت و چه نگفت! (تصور من براین است که کلا آنشب نمیخواست چیزی بگوید و فقط و فقط، برای رفع دلتنگی میخواست لحظه ای کنار من بنشیند!!!! یعنی اعتماد به سقف در حد بنز ده تن!) 


نشسته بودیم و گوش جان سپرده بودیم به مِن مِن کردن های حضرت آقا، که ناگهان زنعمو اکبر پرید توی اتاق و سرپا نشست جلوی حضرت آقا، انگشت چپ مرا گرفت و بی مقدمه گفت: "ببین! امشب باید یه انگشتر میگرفتی تو این انگشت میکردی!! حالا مامانت میگه رسممون نیست، عیب نداره، فردا میری بازار! یه انگشتر میخری و میای در خونه تحویل میدی!!!" 


من و حضرت آقا، مات از این سرعت عمل و دقت نظر !! فقط باتعجب نگاهش کردیم. حضرت آقا با حجب و حیای همیشگی اش سری تکان داد و گفت: چشم چشم... و زنعمو ، بشکن زنان، درحالی که مسئولیت سنگینش را به انجام رسانده بود، اتاق را ترک کرد! 


همانجا مقرر شد که فردا عصر برویم آرایشگاه و خرید بازار... 


صبح علی الطلوع، آقامحسن (شوهرآبجی) زنگ زد که برای مراحل اداری اتاق عقد حرم، کپی کارت ملی و شناسنامه و یک قطعه عکس نیاز است. قرار شد من مدارک را ببرم دفتر، و حضرت آقا بیاید و بگیرد. 


رفتم دفتر. طبق معمول نشسته بودم پشت سیستم ( و خدا میداند که اول صبحی توی سیستم چه چیزی میدیدم که لبخند بر لبانم نشسته بود!) که ناگهان حضرت آقا از پله های آمد پایین. خودم را جمع و جور کردم. سلامی پرتاب کردم و رفتم به سمت دستگاه فتوکپی . 


در این قسمت از تاریخ، حضرت آقا معتقد است که من در لحظه ی دیدن او، لبخندی به لب آورده ام (و چه بسا خندیده ام!) ولی من چنین چیزی در تاریخِ منظوم و منثورِ ذهنم نمی یابم! چرا که در دوران مجردی ام، اصولا با دیدن پسرجماعت به طور اتوماتیک، ابروهایم از حالت افقی، به عمودی متمایل میشده و اخم میکرده ام... ولی او همچنان اصرار دارد که من از فرطِ ذوق زدگیِ پیداکردن شوهر خوبی مثل او خندیده ام! 

این قسمت از تاریخ را ناگفته می گذارم و قضاوت را به خوانندگان محترم واگذار میکنم که مبادا سخن کذبی بگویم و آیندگان بگویند شرم باد این پیر را!!!


و موتواسفانه این داستان ادامه دارد!!!



۹ ۰
من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان