ای‌شما!‌ ای‌تمام‌ عاشقان‌ هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟

وجدان دانی

۰۵
بهمن

اون اوایل که ماشین خریده بودیم، وقتی راه میفتادیم و کمربندمون رو نبسته بودیم، صدای تیک تیک آلارم کمربند چنان روی مخم راه میرفت که حضرت آقا رو مجبورش میکردم بزنه کنار و کمربندشو ببنده

کم کم که گذشت، به صداش عادت کردم، الان دیگه نه تنها اون تیک تیک آزاردهنده نیست، بلکه انگار اصلا صدایی از ماشین درنمیاد!

یا چندین سال پیش که برای اولین بار گوشواره آویزونی (اصطلاح خودمونه!) خریده بودم، همش توی گوشم صدای تق تق میومد

انقد صدا می داد که میخواستم درش بیارم و عطای زیباییش رو به لقاش ببخشم. ولی الان عامدانه هم بخوام به صداش گوش کنم، چیزی نمیشنوم.اصلا گاهی دست میزنم به گوشم ببینم گوشواره سر جاش هست یا نه!


وجدان ما آدما هم همینطوره

اولش که پاکی و شروع میکنی به گناه، هی صدا میده، هی لگد پرت میکنه، خرخره ت رو میجوه، هی تو گوشت زنگ میزنه و اعصابت رو خط خطی میکنه

یه کم که میگذره و گناه برات عادی میشه، دیگه هرچی هم آلارم بده صداشو نمیشنوی

حتی اگه بخوای به عمد به ندای وجدانت گوش بدی هم میبینی صدایی نمیاد! پس فکر میکنی لابد کارم درسته که صدایی نمیشنوم

یه کم که بیشتر بگذره، باید دست بزنی به وجدان دونت، ببینی اصلا وجدانی در شبکه موجود هست یا نه!


پ‌ن. تا زوده ... تا جوونی، جلوی گناه رو بگیر...


  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ

 آقایون محترم! روز زن نزدیکه ها!

اگه روسری نخرید مجبورید طلا بخرید! 

از ما گفتن بود!😐


پ.ن: 

دخترا🥰

توی قرعه کشی کانال ایتا و کانال تلگراممون شرکت کنید و روسری جایزه ببرید 😎😎

شایستی شما برنده سه تا روسری باشید!!😐


  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ

اینک سوال من اینه که چرا دستمالای آشپزخونه یا دستمال یزدیا رو که سه تاشو صد تومن میخری، هرچی میشوری، تو چربیا میمالی، باهاش بنزینای موتور حضرت آقا رو پاک میکنی، سپس میندازی تو وایتکس، و بعد با شمشیر سامورایی میفتی به جونش؛

 نه پرز میشه، نه نخکش میشه، نه رنگش میره، آخر سرم میفته لای آشغالا و گم میشه، وگرنه مرگ تو کارش نیست!

ولی یه چادر رو که میخری پونصد و پنجاه هزار تومن، سپس با احترامات ویژه تاش میکنی و میذاریش تو کمد، مثل امپراطور گوگوریو باهاش رفتار میکنی، همیشه بالا بالاها جاشه، با شامپوی خاااصص میشوریش و هرگززز تو ماشین لباسشویی نمیندازیش؛

 همینجوری خودش به خودش گیر میکنه و نخکش میکشه، الکی برا خودش میسوزه، و یه هفته بعد از خریدش همه پرزا و دون دوناش میان رو سلام و احوالپرسی میکنن!!

این چه سریه آخه؟

نمیشه پارچه بقیه لباسامونم از همون آشپزخونه ای ها بدوزن؟! خیلی اقتصادی میشه ها!


پ.ن۱: از همتون عذر میخوام اگه بخاطر از پست رمزدار قبلیم ناراحتتون کردم، بذارید پای حساب تلخکامی این روزهام، حالا این پست یخ و بی نمک رو نوشتم که تلخیا رو بشوره ببره!
پ.ن۲: معلومه چادرم الکی و بی خبر به بخاری بی دودکش مغازه سر کوچه گرفته و سوخته؟ یا بیشتر باید توضیح بدم؟؟
  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ

داشتیم توی گروه دوستانه مون درمورد رژیم حرف میزدیم

یکی از بچه ها مشورت میخواست درمورد رژیم آنلاین و اینکه حالا چهارصد تومن پول رو بده یا نه...

یهو یکی از بچه ها برای اینکه به رژیم گیرنده ی بنده خدا انگیزه داده بشه این جوک رو گذاشت تو گروه:


" اشرف مخلوقاتی که نتونه چربی هاشو آب کنه، خرس قطبی ای بیش نیست" 


اولش همه خندیدیم، من که چندبار دیگه هم مفصل بهش خندیدم :)) 

ولی بعد خوب که فکرامو کردم دیدم این تنها یه جوک نیست! این یه حقیقت تلخه!

و برای همه ی زندگی قابل تعمیمه...


میشه گفت اشرف مخلوقاتی که نتونه صبح زود از خواب پاشه، خرس قهوه ای ای بیش نیست! 

یا اشرف مخلوقاتی که نتونه قرآنش رو تثبیت کنه، خرس پاندایی بیش نیست!! 

اصلا اشرف مخلوقاتی که انقدر از خودش اراده نداشته باشه که نتونه از پس نفس خودش بربیاد،از خرس هم کمتره! چرا که اصلا اشرف مخلوقات شدیم برای همین داشتن عزم و اراده!


بماند که خدا چقدر دلش از دست این بی ارادگی های ما خونه!! 

انقدر خون که تو آیه ی 115 سوره طه فرموده: 

وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‌ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً 

 ای خرس های قطبی!! (خودمو میگما) قبل از شماها هم با آدم عهد کردیم، و عهدش رو فراموش کرد... چرا که عزم و اراده نداشت که جلوی خودش رو بگیره...



خدایا!

بابامون بس بود که بخاطر نداشتن عزم از بهشت اخراج بشه. نذار فرزندای خلف بابامون باشیم.


  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ

فقط یادمون باشه که تلک الایام نداولها بین الناس...

زمین گرده...

اگه امروز به همنوعت رحم نکردی و به هر ضرب و زوری بود دوشیدیش

بدون که فردا یه گنده تر پیدا میشه که به خودت و خانوادت رحم نمیکنه...


پ.ن: میدونم که مخاطب این حرفا اینجا رو نمیخونه
ولی انقدر دلم پره که فقط دوست داشتم بنویسم
  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ

مادر یک عدد علی کوچولوی ساکت و صبور و در عین حال بسیار کنجکاو و پرتلاش هستم.
علی کوچولویی که مثل مادرش یک جا بند نمی شود، نمی‌تواند احساساتش را پنهان کند و چشمهایش در یک آن همه چیز را لو می دهد! و مثل پدرش با طمانینه، آرام و دوست‌داشتنی ست.
....
هرچه که اینجا می نویسم، صرفا برداشتهای شخصی ذهن یک انسان است. پس دلیلی ندارد که حتما و قطعاً اشتباه نباشد. چرا که انسان ممکن الخطاست...
من اینجا بلند بلند با خودم حرف می زنم.
خطابهای پندآموز مرا فقط خطاب به خودم بدانید.

بایگانی