ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

درباره بلاگ

مادر یک عدد علی کوچولوی ساکت و صبور و در عین حال بسیار کنجکاو و پرتلاش هستم.
علی کوچولویی که مثل مادرش یک جا بند نمی شود، نمی‌تواند احساساتش را پنهان کند و چشمهایش در یک آن همه چیز را لو می دهد! و مثل پدرش با طمانینه، آرام و دوست‌داشتنی ست.
....
هرچه که اینجا می نویسم، صرفا برداشتهای شخصی ذهن یک انسان است. پس دلیلی ندارد که حتما و قطعاً اشتباه نباشد. چرا که انسان ممکن الخطاست...
من اینجا بلند بلند با خودم حرف می زنم.
خطابهای پندآموز مرا فقط خطاب به خودم بدانید.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها
۰۸ بهمن ۹۸ ، ۲۰:۰۰

چادر

حکایت چادر مادر، حکایت غریبی ست...

روزی هشتاد یهودی را مسلمان میکند

و روزی زیر پای چهل مسلمان لگد می شود...


اللهم عجل لولیک الفرج

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۰۸ بهمن ۹۸ ، ۰۴:۲۶

خواستگاری با اعمال شاقّه!

این روزا که میریم دنبال خونه، احساس خواستگارایی بهم دست میده که میرن خونه های مردم، یه نیگا به قد و بالای دختره میندازن، یه نیگا به شیرآلات خونه، یه نیگا به مدرک تحصیلیش، یه نیگا به اتاق خواب و کمدیاش، یه نیگا به وضع مالی پدره و اینکه آیا پسرشونو ساپورت خواهدکرد یا نه، یه نیگا به کابینت‌های آشپزخونه! 

آخر سرم لب و لوچه شون رو کج و کوله میکنن و هیچی نمیخورن، ینی که ما نپسندیدیم!


واقعا نمی‌دونم چی در حکمت خدا نهفته ست، که این اتفاقات برای قضیه خونه اجاره کردن ما میفته!

بارها شده که مورد بسیار خوب و شیک و قیمت باورنکردنی (باورنکردنی ارزون!) بهمون پیشنهاد شده و همچین که زنگ زدیم گفتن همین دیشب اجاره رفته! حتی مورد داشتیم که طرف گفت عصر بیاید ببینید خونه رو، بعد پیام داده که اجاره رفت!!

و این آخری که پسندمون شده، منتها قیمتش بالاست، و ما پذیرفتیم که به هزار در بزنیم تا پول رو جور کنیم، منتها مستاجر کنونی تاعید مهلت گرفته که بمونه!

در مورد اینکه حکمت خدا و مصلحتش قراره چی رو برامون رقم بزنه، هیچ نظری نمیتونم بدم، فقط این رو می‌دونم که دلم روشنه به خیرخواهی خدا، و مادریِ حضرت زهرا (سلام الله) 

پس مثل زلف پریشان یار، خودمون رو رها میکنیم در باد، و می‌سپاریم به حضرت الله... تا چه خیری برامون پیش بیاره...


ربِّ انّی اما انزلت الیّ من خیرٍ فقیر...



پ.ن. چی شده که بعضی مردم اینجور مثل گرگ افتادن به جون هم؟ هرکی هر قیمتی میخاد می‌ذاره رو خونه ش...جاهایی رو دیدیم که در حد فحش هم نمی ارزید، طرف میخواست سی میلیون بابت رهنش پول بگیره :/  و در پاره ای از موارد، واقعا آدم به این نتیجه میرسه که طرف صنعتی و سنتی رو باهم زده که همچین قیمتی رو مرغدونیش گذاشته! رحم و شفقت از دل مردم رفته، ما که شکر خدا دستمون به یه حقوقی میرسه، بیچاره اونی که نداره، خدا به دادش برسه...


امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۰۷ بهمن ۹۸ ، ۱۱:۴۶

نسخه های دکترمامانی

اصولا علی که سرما میخوره، میبرمش پزشک اطفال. 

اگه خدایی نکرده عفونت خاص و زیادی داشته باشه که نسخه ی پزشک رو تمام و کمال اجرا میکنم. 

ولی اگه بگه : "عععیییی... نه... خیلی عفونت نداره... " و شل و ول بنویسه چرک خشک کن، خودم نسخه رو عوض میکنم :| 

سفکسیمِ موردنظر رو حذف کرده و به جاش دمکرده ی آویشن-بنفشه به انضمام مقداری چهارتخمه میگنجونم توی نسخه. 

یعنی اگه نسخه ی ترکیبیِ من و دکتر رو ببینید این میشه:

شربت سرماخوردگی: هر هشت ساعت
شربت سیتریزین: هر شب
آویشن و بنفشه: هر چندساعت یکبار!
چهارتخمه: هر صبح
مالوندن روغن بنفشه به پیشانیِ کودک: هرشب قبل از خواب!


اصلا شاید "احیای طب سنتی و ترکیب طب نوین و طب سنتی" که مدنظر حضرت آقاست، همین کار منه :| (به قول زینب اَکَلی : کودکانه ی الکی)



امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۰۶ بهمن ۹۸ ، ۰۷:۲۱

دریا

حالا که فکر میکنم، جرأت نمیکنم در مقابل شما، به خودم بگم «مادر»

یه جورایی انگار بی ادبی به ساحت این کلمه ست. 

شما کجا و ما کجا؟!


شما آنقدر وسعت وجودیتون زیاده که بعد از هزار و اندی سال، امثال ما وقتی عاجز میشیم، دستمونو میاریم بالا و میگیم «کمکمون کن مادر...»


و شما چه قشنگ مادری می‌کنی برامون...


امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۰۵ بهمن ۹۸ ، ۰۰:۳۹

ای انسان شفتله!

از مزایای زندگی با بچه ی کوچیکه اینه که آدم می‌فهمه چقدر بشر ضعیف و ناتوانه! که حتی از پس کوچکترین کارهاش برنمیاد، تا چند دقیقه مادر خودشو اطرافش نبینه، احساس ناامنی می‌کنه و صدا میزند آمّا... آمّا‌...

و جالبه که همین آدم وقتی به اصطلاح آدم میشه و زور بازویی بهم میزنه، بکلی یادش می‌ره چه موجود بی خاصیتی بوده! کسی بوده که حتی جاشم ننه براش عوض می‌کرده!

خدا وقتی این ناسپاسی های ما رو میبینه، میگه:

 «یا ایها الانسان! ما غرّک بربّک الکریم،» ای انسان ناچیز! چی شد که یهویی برا ما شاخ شدی؟ برا خدا الدورم بولدورم درمیاری؟ (حالا ممکنه بعضیامون بظاهر اولدورم و اینا درنیاریم، ولی با گناهانمون همین کار رو میکنیم در واقع) 

«الذی خلقک فسواک فعدلک» همون خدایی که تو رو آفرید، خوشگل موشکلت کرد، همونی که آدمت کرد!

«فی ایّ صورة ماشاء رکّبک» به اون شکلی که خواست تو رو از پدرومادرت ترکیب کرد، حالا که این آش شله قلمکار از آب در اومدی، یه کم شخصیت داشته باش! خدای به این بزرگواری رو ناسپاسی نکن...



پ.ن۱: مفهوم آیات بعدی هم اینه که درسته خدای تو کریمه، هرچی هم سطح پایین بازی دربیاری، بازم روزی تو رو توی دنیا میده، ولی یه فرشته هایی هم گذاشته که اعمالت رو ثبت میکنن، مواظبتن، حواست به روز جزا هم باشه...

پ.ن۲: خدا در ذهن مترجم یه کم تند صحبت کرده! شما به بزرگواری خودتون ببخشید.

و.ن۳: مخاطب همه این حرفا خودم بود، من و خدا باهم این حرفا رو نداریم، خدایی نکرده اسائه ادب به بزرگواران نشده باشه :)



امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۰۳ بهمن ۹۸ ، ۰۲:۲۱

خودت بگو جات کجاس!؟

خواهرشوهرِ گرامی مدتیه که بطور جدی، وارد فضای توییتر شده و داره برای مجموعه ی انقلابیشون، عضو جمع میکنه، یه مدت زوم کرد رو ما و به انحاء مختلف خواست من و حضرت آقا رو هم جذب کنه، آنقدر گفت و واگفت و اثر ندید، که دیگه از ما خسته و ملول و ناامید گشت و الان از روی مخِ ما دوتا، شیفت داده رو مخ عروس خاله بتول! 


کاملا قبول دارم که الان جنگ، جنگ رسانه س...

که میدون مبارزه، از خاکریز تبدیل شده به توییتر و اینستاگرام...

و همچنین قبول دارم که برای دفاع کردن تو زمینه های فرهنگی، نیاز هست به کار، به جهاد...


اما یه چیز برام حل نمیشه و بخاطرش نمیتونم پا توی این میدون بذارم، اونم اینکه برای فعالیتِ موثر در فضای مجازی، خیلی باید وقت گذاشت، یعنی باید از وقتی که برای رسیدگی به کارهای خونه و بچه و همسر میذاری، بزنی، باید از فرصتِ رشدِ خودت کم بذاری تا بتونی کار کنی! بتونی آنقدر فالوور جمع کنی که زحماتت به هدر نره، تا نوشته هات یه ثمره قابل توجهی بده! 

 من برام حل نمیشه که علی بیاد بچسبه به من و به هشتاد روش سامورایی متوسل بشه تا من سرم رو از تو گوشی در بیارم و بهش توجه کنم، و دست آخر یا اعصاب خودم خرد بشه یا اعصاب بچه! یا اینکه کار مکرر با گوشی، روی ذهن بچه اثر منفی بذاره.

 یا همسرم از سرکار بیاد، و غذای من هنوز آماده نباشه، چرا که از صبح تا ظهر داشتم روی هشتگ بلد_نیستم کار میکردم! هی هرچی بلدم و بلد نیستم میبینم، بازتوییت کنم انقد که چشام کور بشه و ازون پس هشتگ بزنم عصای _سفید!

نمیتونم بپذیرم که این وظیفه ی الانِ من باشه، و همچنین وظیفه ی الانِ اکثر مادرانِ اطرافم، چرا که می‌شنوم گلایه های فرزندان و همسرانشان رو...

ولی نمی‌دونم نسخه ی اصلی چیه!

اگه ماها افسران این جنگ هستیم، پس میدون مبارزمون دقیقا کجا میشه؟


امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۰۱ بهمن ۹۸ ، ۱۱:۵۱

مستمعِ بی اعصاب!

اصولا وبلاگ هایی که برای یه مدت طولانی می نویسن، ولی بدون هیچ توضیحی قسمت نظرات رو میبندن، قطع دنبال میزنم. 

یه جورایی فکر میکنم مثل این میمونه که شما تو یه جمع صحبت کنی، و دهن همه ی شنوندگان خودت رو با دستمال ببندی که هیچی نگن!!! حس بدی به آدم دست میده...

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ

احساس میکنم ظرف وجودم مثل آبکش شده!

هرچی از این طرف سعی میکنم تو مشکلات صبوری کنم، با بی قراری ها و شیطنتهای علی بسازم، مامان خوبی باشم، همسر وظیفه شناسی باشم، از اونطرف با یه جرقه، مثل کبریت آتیش میگیرم و با عصبانیت همه چیز رو میسوزونم...

هرچی به زعم خودم اعمال حسنه میریزم تو ظرف، مثل آبکش از اونطرفش در میره! قششششنگ میشوره میبره!


خسته شدم ازت ای دل کم حوصله ی بی شکیب!



ای تمام عاشقان هرکجا...!
...
این دلِ نجیب را
این لجوجِ دیرباورِ عجیب را
در میان خویش راه می دهید؟!

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۲۹ دی ۹۸ ، ۱۴:۵۰

گاوها

تازه یه کم گوشمون داشت از شنیدن خبرهای بد امن میشد که باز این خبر شیرهای آلوده اعصابمون رو بهم ریخت. 

برای من که یه مادرم، شاید دردناک ترین خبر همین باشه که شیری که بچه م میخوره آلوده ست. اونم آلودگیی که با هیچ جوشوندن و پاستوریزه کردنی از بین نمیره.

برای خودم خوردن یا نخوردن شیر چندان اهمیتی نداره. هرچند این روزها از هر طرفی که میچرخم، یه سری از استخونام صدا میدن و موقع نماز مجبورم دستم رو به زانوم بگیرم و پاشم و احساس میکنم تا پوکی استخوان فاصله ی چندانی ندارم! اما بازهم خودم مهم نیستم. 

مهم این بچه است که قوت قالبش شیره و هر بار شیرشیر گویان میره در یخچال رو باز میکنه و نصفه شب که از خواب میپره هیچ چیزی جز خوردن شیر دوای دردش نیست. 


از لعنت کردن خوشم نمیاد ... 

ولی میخوام از همین تریبون لعنت کنم همه ی اون پست فطرتایی که برای نفع شخصی خودشون، برای پر کردن جیب کثیف خودشون، با سلامتی مردم بازی میکنن. 

لعنت بر شمایان! ای کاش به جای اون زبون بسته ها به شماها میگفتن گاااااو!

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ


وامصیبتا! 

قلقلی هم از صداوسیما رفت! حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم؟!

بچه ها! ایران دیگه بعد قلقلی جای موندن نیست!




امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ