ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

درباره بلاگ

مادر یک عدد علی کوچولوی ساکت و صبور و در عین حال بسیار کنجکاو و پرتلاش هستم.
علی کوچولویی که مثل مادرش یک جا بند نمی شود، نمی‌تواند احساساتش را پنهان کند و چشمهایش در یک آن همه چیز را لو می دهد! و مثل پدرش با طمانینه، آرام و دوست‌داشتنی ست.
....
هرچه که اینجا می نویسم، صرفا برداشتهای شخصی ذهن یک انسان است. پس دلیلی ندارد که حتما و قطعاً اشتباه نباشد. چرا که انسان ممکن الخطاست...
من اینجا بلند بلند با خودم حرف می زنم.
خطابهای پندآموز مرا فقط خطاب به خودم بدانید.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها
۱۳ آذر ۹۸ ، ۰۳:۰۱

حجومت

دلم بادکش گرم میخواد، با استکان شیشه ای!

و سپس حجامت!


دفعه ی آخری که حجامت کردم به گمونم علی سه چهار ماهش بود، و من بخاطر عوارض سزارین رفتم برای حجامت، که خانم دکتر علفی پیشنهاد داد بادکش گرم رو امتحان کنم، و منم که عشق هیجان و تجربیات جدید و این صوبتام، با کمال میل پذیرفتم (بدون اینکه از حضرت آقا اجازه بگیرم)

 خلاصه خانم دکتر علفی، پس از یه بادکش گرم با استکان نعلبکی، شروع کرد به حجامت کردن، و دوتا پیاله ژله ی انار از جای حجامت من کشید بیرون! جالبه که خودشم تعجب کرده بود، مدام میگفت اینا چیه میاد بیرون؟؟ و وقتی کاسه رو نشونم داد، دیدم اینا اصلا خون نیست! یه ترکیب ژله ای قرمزه که داره تو کاسه میلرزه! خودمم وحشت کردم! ولی در عوض چنان خوب جور، احساس سبکی و سرخوشی بهم دست داد که عاشق بادکش گرم شدم. (و البته بماند که حضرت آقا وقتی فهمید بادکش کردم، به شدت ناراحت شد و نزدیک بود یه جنگ جهانی تو خونمون راه بیفته!)

یه اوایل عقدمون بارم رفتم حجامت عام کنم (همون حجامت کمر) دکتر پرسید برا چی اومدی حجامت؟ گفتم واسه ی جوشهایی که تو چونه م میزنه، گفت خب میخای زیر چونه ت رو حجامت کنم؟؟ منم که همونطور که قبلا هم گفتم، عشق هیجان و تجربیات جدید و این صوبتام، قبول کردم، و باز حضرت آقا وقتی فهمید زیر چونه م رو حجامت کردم، یه نصف روز باهام حرف نزد! البته بنظرم می ارزید، چون واقعا جوشهای زشت چونه م کاملا ازبین رفت! ( من نمیدونم چرا این مرد انقدر به اعمال حجامتی-سنتی من گیر میده) و استدلالش برای قهر در هر دومورد این بود که تو گفتی میرم حجامت عام، چرا کار دیگه ای کردی؟؟ ولی دلیل اصلیش این بود که دلش از دیدن چونه ی تیغ خورده ی من و جای بادکشها ریش شده بود. 


اما این دفعه که خودش رفت حجامت و با تدبیری که دکتر علفی زد و واکسنی که مالید جای حجامتش، به مدت شش ماه، کل حساسیت و عطسه ش از بین رفت، به حجامت ایمان آورد و سپس وی خودش اتوماتیک وار، چند وقتی یه بار میره حجامت و از پیامدهاش لذت میبره...


شماهم اگه مطمئنید مانعی برای حجامت ندارید (و البته در زمان خوبِ خودش) حتما حجامت رو تجربه کنید که یکی از سنت های پسندیده ی رسول الله هست.

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۱۲ آذر ۹۸ ، ۰۲:۲۲

مورمور

دلم میخواد بخوابم و از خواب پا نشم...

تا نخوام مدام سر و ته این کلاف سردرگم رو زیرورو کنم و پی راه حل بگردم! 

بخوابم تا نخوام با اینهمه واقعیت پیچ درپیچ روبرو بشم!


مغزم از فکر کردن زیاد مورمور میشه...


دوست دارم شش ماه بخوابم و وقتی بیدار میشم خیلی چیزا عوض شده باشه...

خوشبحال خرسهای قطبی!

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۱۰ آذر ۹۸ ، ۰۰:۵۳

خانه به خانه... کو به کو...

در این برهه از زمان، تاریخ ثبت کند که داریم دنبال خونه میگردیم... نه برای خرید! که برای اجاره!

و ما کوی به کوی و املاک به املاک، با موتوری بی طلق، با کودکی شالپیچ شده، دنبال منزل اجاره ای میگردیم و هربار با دهانی باز از املاکی ها میایم بیرون...


املاکیه پس ازینکه از قیمت بالای خونه ها متاسف شد و سردرد گرفت، یه پیشنهاد لاکچری بهمون داد! زل زد تو چشامون و گفت «عامو! اینورا دنبال خونه نگرد، برو تو محله غربتیا، شاید آلونکی گیرت اومد!!» تا حالا کسی اینقدر نرم و آهسته، قهوه ایمون نکرده بود:|


و پس ازینکه ما امیدمون رو از دست ندادیم و باز رفتیم دوروبر مرکز شهر یه املاکی پیدا کردیم و همینطور که نشسته بودیم و تورق دفتر جناب املاکی رو نظاره میکردیم، نگاهمون افتاد به مجله ی روی میز که بزرگ تیتر زده بود: به خدا بگو من فقط تو را دارم، و ببین خدا برایت چه میکند! و من به خدا گفتم... و منتظر معجزه ام...



پ.ن1: املاکیه به حضرت آقا گفت شمارتو بده زنگت بزنم، حضرت آقا هم با طمأنینه و صدایی آرام داشت شماره ها رو یکی یکی میگفت و املاکیه گوش تیز کرده بود که بلکه یه چیزایی بشنوه، یهو سرشو از رو برگه آورد بالا، نگاهی به حضرت آقا کرد و گفت: «چه چهره ی مظلومی! چه صدا و لحن آرامش بخشی داری!!» منم به جای اینکه بگم چشاتو درویش کن مردک! یا بگم مگه خودت برادر و پدر نداری بی....؟! خندم گرفت!

حضرت آقا رو موتور ازم میپرسه: واقعا صدام آرام بخشه؟؟ میگم آره، پس فکر کردی چه جوری منو خر کردی؟؟!


پ.ن2: شاید بعدها از خونه ای که الان توشم یه چیزایی گفتم... شایدم هیچوقت نگفتم و گذاشتم اجر زندگی تو این خونه، برای همیشه در کارنامه اعمالم باقی بمونه!


پ.ن3: بدخواه مدخواهام زیاد شدن! تعداد دیسلایک بعضی پستام به سه تا میرسه.باید بیشتر مواظب خودم باشم :|

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۰۶ آذر ۹۸ ، ۰۷:۰۹

قندخور

حضرت آقا: دوتا قند برندار، یکی بسه.

سید محمد: نه من دوتا قند میخوام.

حضرت آقا: (سکوت و نگاه)

سید محمد: (کمی مکث... کمی فکر...) دایی! آخه الان بیشتر مردم دوقنده شدن!!

زندایی(که من باشم): محمد! دوقنده دیگه چیه؟

سید محمد: یعنی چاییشونو با دوتا قند میخورن...


ما هیچ... ما نگاه...



پ.ن1: امان از دست این دایناسورای دهه نودی، که برای توجیه کار خودشون، چه واژه ها که نمیسازن! منو یاد بعضی دولتمردا انداخت که برای موجه جلوه دادن کارشون، از مردم مایه میذارن!


پ.ن2: بنطرتون معرفیش کنیم به دکتر حداد عادل، برای کار تو فرهنگستان ادب پارسی؟!


پ.ن3: حضرت آقا اینجور موقعا با اشاره ی خاصی به من میگه: سیده دیگه.... سیده!!

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۰۵ آذر ۹۸ ، ۰۳:۲۶

سوتی زادگان اصل!

دوستم مینا، تعریف میکرد، میگفت:

یه روز مادربزرگم مریض میشه، از قضا اون روز پنجشنبه بوده و دکتر متخصص پیدا نمیکنه.

ناچارا میره اورژانس و پیش یه دکتر عمومی، میگه: آقای دکتر حالم خیلی بده، حالا شما یه چیزی همینجوری بنویس بهتر بشم تا شنبه برم پیش یه دکتر درست و حسابی!!! :))


میگن منشیه از خنده ترکیده پاشیده رو میز، دکتره هم خودشو با دستگاه فشار سنج از سقف حلق آویز کرده میگه من پنکه سقفی ام!



پ.ن1: بخندید دیگه! :)) 

پ.ن2: احساس میکنم این چندوقته وبلاگم خیلی فاز غم برداشته، گفتم قضیه مادربزرگ مینا رو بگم یه کم شادروان بشید! 

پ.ن3: من هروقت به مینا فکر میکنم خنده م میگیره، آخه خودشم مث مادربزرگش شوته!

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۰۴ آذر ۹۸ ، ۱۴:۳۲

مرده ها...

صبح از خواب پاشدم و طبق معمول ایتا رو باز کردم.

از گروه رفیقام آخرین پیامی که اومده بود این بود: "منم میام" 

به خودم گفتم باز این ددری ها یه جا قرار گذاشتن برن خوش بگذرونن. ببینم کجاس منم برم یه کم از این حال و هوای فسردگی پاییز بیام بیرون

پیاما رو رفتم بالا، تا به اولین پیام رسیدم:

"بچه ها! شوهر مرضیه سادات تصادف کرده. براش دعا کنید." 

چندتا پیام اومدم پایین تر: 

"انا لله و انا الیه راجعون... بچه ها شوهر مرضیه سادات فوت شده. برای تسلی دل خودش و بچه هاش دعا کنید"


خشک شدم. باورم نمیشد.

صدای خنده های شلیکی مرضیه سادات توی سرم پیچید. صدای "آقایی" گفتنهاش وقتی پشت چشماش رو نازک میکرد و صداش رو طناز و میگفت: امروز آقااایی میاد دنبالم! وقتی با من کل مینداخت و بهم میگفت «من سید دوشرفه م، تو باید احتراممو بگیری!» یاد خنده هامون... وقتایی که بغض میکرد و میگفت تو رو خدا برگرد کلاس، بدون تو کلاس شور نداره... 

همه ی عمر رفاقتمون یه لحظه اومد جلو چشمم...


تا چند دقیقه که فقط شوکه بودم. کم کم رفتم تو فاز غصه. اینکه چطور دوتا بچه رو باید به چنگ و دندون بگیره و بدون مرد بزرگشون کنه. مخصوصا که دخترش هشت سالشه و دقیقا سن خودمه وقتی بابام رو از دست دادم. 


تا آخر شب داشتم غصه میخوردم براش. 

شب که شد دیدم چقدر امروز غصه ی مرضیه سادات رو خوردم. در حالی که اونی که مستحق غصه خوردنه شوهرشه که دیگه دفتر عمرش بسته شده و زمانی نداره برای جبران. 

ما آدما به جای اینکه از مردن آدما درس بگیریم و خودمون رو جای متوفی بذاریم، خودمون رو جای بازماندگان میذاریم و مرده ی بیچاره رو به کل فراموش میکنیم. 


اصلا به نظر من مرده ها مظلوم ترین موجودات عالمن!


امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۳۰ آبان ۹۸ ، ۰۲:۰۹

به من گفتی صبوری کن... صبوری!

هیچ کس مثل تو، نتونست به من صبر و توکل رو بیاموزه

هیچکس چون تو، نتونست دست منو بگیره و با واژه ی شکیبایی آشنام کنه

تو خیلی چیزا به من یاد دادی...

من با توو یاد گرفتم که مثل ایوب صبور باشم.

بعد از تو فهمیدم که خوبرویان چقدر بی وفان...

فهمیدم که خیلی ساده لوح و احساساتی بودم که حرفاتو باور کردم و رو قولت حساب کردم... 

تو با لبخندت، با اون نگاه نافذت، با اون حرفای قشنگت منو خام کردی..

الان دو ماه از وعده ای که کردی داره میگذره ولی هرروز داری امروز و فردام میکنی!

لعنتی!

ای به تو قبر اون وجدان نداشته ت صلوات!

جون عمه ت اون لگن ثبت نامی ما رو تحویلمون بده تا نرفتم اداره صنایع ازت شکایت کنم!

با تشکر ...


(قسمتی از مکالمه ی خیالیِ من با سایپا)


پ.ن: خواهشا جون هرکی دوست دارید به سایپا اعتماد نکنید، ما رو آینه عبرت بدونید که قرار بوده از برج شش یک ماهه ماشین رو تحویلمون بدن و تازه امروز فهمیدیم تا عید خبری از ماشین نیست! خدا ازت نگذره سایپا!


امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۲۹ آبان ۹۸ ، ۰۱:۱۹

نقو ... نقی...

این پسرک ما، کلاً چشم خورش به شدت ملسه! تلقین نمیکنم ها! واقعیته...

یعنی فقط کافیه در یه موردی ازش حرف بزنی یا تعریفش رو بکنی، دیگه میزنه اون مطلب رو کن فیکون میکنه!

مثلا همین چندروز پیش؛ داشتم به حضرت آقا میگفتم که چه خوبه که علی انقدر میونه ش با کتاباش خوبه! اصلا کتاب رو پاره نمیکنه، بریم دوسه تا کتاب دیگه براش بخریم.

 به همین سوی چراغ، به 24 ساعت نکشید که کتاب قصه ش رو ریز ریز و جرواجر کرد! جوری که مجبور شدم همه تکه هاش رو بریزم تو سطل آشغال! و موقع جر دادن صفحات از عرض و طول، جوری با تعجب نگاهشون میکرد کأنه رابرت کخ، واکسن سل رو کشف کرده! براش عجیب بود که سنجابه و موشه اینجوری تو یه صدم ثانیه از هم جدا بشن.


یا مثلا وقتی که عمه ش میگه: چه عجب! علی یه دقیقه نشسته! و این بار منم که دست بر سر میکوبم که تو رو خدا نگووو! نقی نقوو... نگو نگی!  و دقیقا در همون ثانیه علی از جا میپره میره سر میکنه تو هفتاد تا سوراخ خونه، پشت وارو میزنه، دست میکنه چش و چارمون رو میریزه کف اتاق! اصلا زامبی میشه!

و من جوری متاسف طور نگاه به خواهرشوهر میکنم که بهش بفهمونم الحق که هرچی درمورد عمه ها میگن راس میگن!


نمیدونم چقد این موضوع چشم خوردن حقیقت داره! ولی ماها تصمیم گرفتیم دیگه درمورد علی و کاراش حرف نزنیم و فقط گاهی در دهنمون رو بگیریم و با اشاره ی گوشه ی چشم به کاراش بخندیم!



تیتر دیالوگ بامزه ی ارسطو عامله تو سریال پایتخت وقتی میخواست بگه نگو نقی، و زبونش یاری نمیکرد!

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۲۷ آبان ۹۸ ، ۱۶:۲۱

اینا دیگه کی ان؟؟

آهای شمایی که میگی اینا مردمن، مطالبه ی به حق دارند، ناراضی اند، باید بریزن تو خیابونا! 

گناه اون بدبختی که یه عمر جون کَنده، تا خرخره تو وام و قسط بوده، با هزار مکافات یه مغازه زده یا پمپ بنزین راه انداخته و داره نون حلال در میاره، چیه که باید سرمایه ی یه عمر تلاشش جلو چشماش آتیش بگیره؟؟ 

مگه اون بنزین رو گرون کرده؟

مگه اون تصویبش کرده؟ 

مگه اون قاچاق کرده؟

اصلا اون بیچاره خودش یکی از همین اقشار آسیب پذیره! 


یعنی باور کنیم کسی که با کلت و نارنجک دست ساز و هزارتا ترفند و روش آتیش کشیدن و آشوب کردن میریزه تو خیابونا و به نوبت از اول خیابون شروع میکنه به آتیش کشیدن مغازه های مردم بی گناه، جزئی از مردمه و فقط از افزایش قیمت بنزین ناراحته؟ 

یعنی الان کسی دوتا گوش دراز رو کله ی ما میبینه؟؟



پ.ن1: ماهم از این اوضاع ناراحتیم. نگرانیم. ما هم قشر آسیب پذیریم. ولی اینقدر شعورمون میرسه که راه اعتراض کردن از بین بردن اموال مردم بی گناه نیست. 

پ.ن2: میزان مشارکت شما عزیزان در پست قبلِ من(مبنی بر مساعدت در خراب نشدن ماشا!) به من ثابت کرد که ما مردم ایران در شرایط بحرانی همه پشتِ هم و پشتیبان و کمک حالِ همدیگه ایم!! با کمک شما دوستان عزیزم شکرخدا نه تنها ماشا نترشید، بلکه جاتون خالی به یه آشِ ماشِ خوشمزه و دلپذیر تبدیل شد:) 

پ.ن3: این دوستمون هم دستور کیک سیب و دارچین هانی شف رو میخان. اگه دستتون میرسه کاری بکنید، پیش از آن کس شما نیاید هیچ کار!! یه هل بدید بنده خدا کارش راه بیفته :)


امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۲۶ آبان ۹۸ ، ۲۲:۱۵

اندر باب دردسرهای قطعی نت!

آقا کسی آش ماش بلد نیست اینجا دستورشو برامن بذاره؟؟

نت قطعه ماشای بی زبونم داره خراب میشه، خواهشمندم برای جلوگیری از خرابی ماشها هم که شده از مساعدت خود دریغ نفرمایید!


بعداً نوشت: با تشکر از همه ی دوستان عزیز که مرا در این امر خطیر (جلوگیری از خرابی ماشا) یاری کردند، پستم خودش یه پا اپلیکیشن پخت غذا با ماش شد! بخاطر همین همه دستورا رو تایید کردم که دوستان هم استفاده کنند. بازهم ممنون از وقتی که گذاشتید :)

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ