ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

غزل حضرت رضا علیه السلام





به بهانه ی دعوت شدن فامیل دور
به بهانه زیارتی که چندی ست فرایم نخوانده

به بهانه ی دربی که مدتی ست نبوسیده ام


به بهانه دلی که خیلی برات تنگ است آقا...


به روشنای تو زل میزند سیاهی ها

شبیه غبطه جامانده ها به راهی ها


بجز سلام به تو ، آن هم اکثرا از دور

چه کرده ایم در این عمری از تباهی ها؟


به پیشگاه شما سر به زیر می آیم

به سربلندترین شکل عذرخواهی ها


دو لنگه درب حرم باز ، مثل آغوشت

همیشه هست پذیرای بی پناهی ها


ازین به بعد ندارند تاب دریا را

که خواب حوض تو را دیده اند ماهی ها


که سنگفرش تو از جنس چشم آهوهاست

و خاک پای تو اکسیر خوش نگاهی ها


دوباره باید ازینجا به جاده زل بزنم

همان حکایت جامانده ها و راهی ها...



فامییییییییییییییییییییییل :((((((((((((((
سلام ما رو از راه دور برسون به آقا :(


منزل نو مبارک


سلام بر دوستان گل همیشه در صحنه!

و همچنین بر فامیل دور، که تازگی به خونه ی جدید رفته و کلی هم ذوق کرده بابت این اتفاق نو!

از اونجایی که من رفیق خعلی خعلی خوفی هستم (!!!!) برات تبلیغ میکنم تا رفقا بیان منزل جدیدت رو ببینن. البته اینم گفته باشم که ما بی دعویت جای نمی ریم! حالا چون تو تویی میایم!

اینم آدرس جدید وب فامیل دور

sabuyeeshgh.blog.ir


رفقا نامردین اگه وب منو به وب اون بفروشیدا!!! تازه آمار بازدید وبم رفته بود بالا (شکلک گریه همراه با اشکهای پرتابی)

نظر یادتون نره

یاعلی مدد



برای همسایه ی میلیاردرمان

خیلی وقت نبود که مغازه ی لبنیاتی کوچکش را تبدیل کرده بود به یک فروشگاه بزرگ.
صدای فروشگاهش مثل توپ پیچیده بود توی شهر.برو و بیایی پیدا کرده بود. خیلی ها حتی از آن سر شهر می آمدند این سو برای خرید. انصافا قیمت هایش هم خیلی مناسب بود.

فروشگاه همسایه ی دفترمان را می گویم. کلی از مغازه های همردیف ما مال همین آقای صاحب فروشگاه است. بهترین جای شهر! به عبارة اخری, میلیاردری است برای خودش.

مثل همیشه سرم توی فاکتورهایم است که صدای پله های بیرون بالاجبار چشمهایم را از مانیتور می کَند. صدای پای آشناییست. صدای عجله ی داداش کارفرماست که چهارتا پله ی دفتر را یکی می کند و می پرد توی دفتر.
مثل همیشه شتابزده و خندان
این بار اما حس سومی بر شتاب و خنده اش مضاعف است و آن حس تعجب زیاد است که از همکار محترم می پرسد: " همکار! این حجله برا کیه؟ صاحب فروشگاه بوووووق مرده؟؟؟" و همکار بی خبر از همه جا شانه بالا می اندازد و اظهار بی اطلاعی می کند.
 
داداش کارفرما ادامه می دهد: "عه عه عه!!! همین چندماه پیش بود که مغازه اش رو فروشگاه کرد و اسم و رسمی به هم زد ها!!! تازه داشت حال می کرد! آدمی رو نگاه کن ها! این همه ارث رو گذاشت برای وارث و رفت." و هرچه بیشتر می گوید تعجبش بیشتر هم می شود.

حق داشت تعجب کند. من هم تعجب کردم. بنده ی خدا صاحب فروشگاه درست در نقطه ی اوج خودش سقوط کرد. درست وقتی که داشت روی تاب دنیا حال می کرد، ناگهان فرشته مرگ را دید که برایش دست تکان می دهد. و هیچ بعید نیست این فرشته ی مرگ هر لحظه، هر ثانیه، هر دم، لطفش را شامل حال ما کند و دستی از سر لطف روی سرمان بکشد!
 
داداش کارفرما راست می گفت که می گفت: " آدمی فکرش رو هم نمی کنه که یه روز هم مرگ به خودش برسه. راست میگه امیرالمومنین علیه السلام که آدمی خزانه دار وارثه"

و این وسط سوء استفاده ای می کنم و می گویم: "بعله! حالا هی حقوق ما رو زیاد نکن!!! " و لحظه ای بعد از این سوء استفاده ی بیمزه ی خودم اشمئزازم می گیرد!!

باید گذاشت و رفت. همه ی خوشی ها را... همه ی ناخوشی ها را...

و اگر یادمان نرود که باید بگذاریم و برویم، شاید این قدر سر مسائل جزئی به پروپای هم نپیچیم و اینقدر خودمان را به خاطر دو روز دنیا عذاب ندهیم.

آن بنده خدای میلیاردر را رحمش نکردند و در اوج سقوطش دادند، من ِ آس و پاس یک لا قبا که یک اردنگی هم نثارم خواهند کرد و بعد خواهند بردم!!!


پ.ن.1: خدایا یادمان بیاور که کجاییم و قرار است کجا باشیم ...
پ.ن.2: لطفی نموده اجالتاً برای همسایه ی میلیاردرمان فاتحه ای قرائت بنمایید.


آن بیست و سه نفر



تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «آن بیست و سه نفر»

در روزهای پایانی ۹۳ و آغازین ۹۴ با شیرینی این نوشته‌ی شیوا و جذاب و هنرمندانه، شیرین‌کام شدم و لحظه‌ها را با این مردان کم سال و پرهمت گذراندم.
به این نویسنده‌ی خوش ذوق و به آن بیست و سه نفر و به دست قدرت و حکمتی که همه‌ی این زیبائیها، پرداخته‌ی سرپنجه‌ی معجزه‌گر اوست درود میفرستم و جبهه‌ی سپاس بر خاک میسایم.
یک بار دیگر کرمان را از دریچه‌ی این کتاب، آنچنان که از دیرباز دیده و شناخته‌ام، دیدم و منشور هفت رنگ زیبا و درخشان آن را تحسین کردم.
۹۴/۱/۵

کتاب «آن بیست‌ و‌ سه نفر» خاطرات خودنوشت آقای احمد یوسف‌زاده از دوران اسارت ۱۹ نوجوان کرمانی و ۴ نوجوان دیگر است که در عملیات آزادسازی خرمشهر توسط ارتش بعث به اسارت درمی‌آیند.
نویسنده در این کتاب شرح هشت ماه ابتدایی اسارت و اتفاقاتی که برای این گروه بیست‌ و‌ سه نفره افتاده از جمله ملاقات با صدام در کاخ ریاست جمهوری عراق را روایت کرده است.



رفیق کم حوصله تان را ببخشید...

سلام

شرمنده که همتونو نگران کردم. هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. یه کم همسرمون ناخوش احوال بود. همین


از خودم متنفرم به خاطر همه ی ضعف هام. به خاطر اینکه علی رغم ظاهر محکمم، خیلی ضعیف و بی روحیه ام. به خاطر همه بداخلاقی های این چندوقتم برای خودم متاسفم. 


شکر خدا حال همسرمون بهتره. حال خودمم خوبه. فقط نیاز دارم به یه کم فکر کردن.

نیاز دارم به یه کم تغییر

اتفاقات این چند وقت به من نشون داد که هنوز خیلی خیلی جای کار دارم. نشون داد خیلی بداخلاقم. کم صبرم.

زمین زدم حرف خدا رو که می گفت لباس همسرت باش، ولی من با بی حوصلگی هام فقط غر زدم و شکایت کردم.

خوب که دقت میکنم، توان تغییر ندارم. این چند وقت زیاد سعی کردم تغییر کنم، نشد. فهمیدم که یه جای کار می لنگه. فهمیدم که توکلم خیلی ضعیفه. باید اول به بالاسری تکیه کنم و ازش بخام کمکم کنه نه به خودم ...

دعا کنید که لباس خوبی باشم برای لباس خوبم.



تلنگر

منتظر یک تلنگرم برای گریه
فقط یه کلمه حرف از داداش کارفرما که بپرسد "امروز ناراحت به نظر میای!" یا حتی بگوید "امروز چته؟"
 ولی خدا را شکر که نمی گوید و این بهانه ی گریستن را از من می گیرد...
امروز ذهنش مشغول تر  از این حرف هاست که به ناراحتی من و اخم های درهمم و یا حتی به دلیل اعتراض تندم نسبت به مشتری بدحسابش و یا به سر روی میز گذاشتن های مکررم دقت کند.

دلم می خواهد گریه کنم. گریه ای که کسی دلیلش را نخواهد...
گریه ای بی امان و بی دغدغه و بی ترسی از سرخی چشم هایم
خدایا رحمتی بفرست. دارم دق می کنم ...


باز هم امان از ضعف ایمان
خدایا چه می کشی از دست این بنده های ضعیف و غرغرویت؟؟؟؟


تشویش

درست یک هفته از شروع بیماری و یک روز از پایانش می گذرد که درگیر بیماری همسر گرامی می شویم.
انصافا تحمل بیماری خودم خیلی آسان تر است از بیماری او. به هم ریخته ام کاملا... و تحمل این به هم ریختگی ها و اعصاب خوردی های من باز تحمیل می شود به همسر گرامی
ناشکری نمی کنم ... ولی خیلی روحیه ام ضعیف شده. دیدن درگیری ها و ناراحتی های دوستانی که خیلی برام عزیزند، دیدن بیماری همسر، تحمل یک هفته بیماری خودم...
این روزها دلهره، مهمان هر لحظه من است. نیاز به یک توکل عمیق دارم که بیاید و بنشیند جای همه ی این تشویش ها.
منصفانه ترین حالتش امتحان خداست، امتحانی که بدجور مهر رد به کارنامه ام زده است
امان از ضعف ایمان...


التماس دعای فراوان دارم از دوستان عزیزم. این روزها سخت می گذرد... دعا کنید به خیر بگذرد


فرشته ای به نام مریضی

این سومین روزیست که درگیر مریضی ام و هیچ رغبتی هم به دکتر رفتن ندارم.


این مطلب را می نویسم برای همه کسانی که می گویند کار خر است... بی پولی خر است... زندگی خر است و... و همه ی مشکلات دنیا را خر بی پالانی می بینند که دارد چهارنعل می دود و جفتک می اندازد درست وسط زندگی شان...


تا مریض نشوی، نمی فهمی همین خری که تا دیروز داشتی پشت سرش آه و ناله می کردی، اسب سپید بالداری ست که در کنار سلامتی، میلیاردها دلار می ارزد.


گاهی وقت ها آنقدر غرق در نعمت های خدا می شویم که یادمان می رود همین روزمرگی خودش نعمتی ست، که حاصل آرامش و سلامتی بیش از حدمان است وگرنه الان باید توی بیمارستان آرزوی روزمرگی می کردیم.


مریضی که می آید، همه ی بهانه های بی مزه ی افسردگی هایمان کنار می رود و تازه می فهمی که برای شاد زیستن یک بهانه بیشتر لازم نیست و آن هم سلامتی ست.


و برای همین است که هرازگاهی که خوشی زیر دلمان می زند و از یکنواختی ها و کار و بار هر روزه مان می نالیم و دوز ناشکری هایمان بالا می رود، خدا فرشته ای برایمان نازل می کند به نام مریضی! که بیاید، بنشیند سر بالینت و یک اردنگی نثارت کند و بگوید چه کسی بود ناشکری می کرد؟؟؟!!!


و عجیب که هیچ چیز دیگری نمی تواند این جور مثل خودش گوشَت را بتاباند و به خودت بیاوَرَدَت. و این از همان الطاف خفیه ی الهیست که نمی گذارد وسط ناشکری هایت دفن شوی...


پس قدمت مبارک ای سفیر رحمت خدا...


پ.ن: به قول محبوب حضرت حق، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم : نعمتان مجهولتان؛ الأمن و العافیة : دو نعمتند که قدرشان ناشناخته است: سلامتی و امنیت‏...

خداوند به همه مان عطایشان کناد...


هدیه ای از یک عزیز

سلام

این شعر رو دوست عزیزم طاهره جان برام سروده و بهم تقدیم کرده

اینقدر ازش خوشم اومد که حیفم اومد تو قسمت نظرات بمونه و خونده نشه.

طاهره جان شعرت عالیه عزیزم :) ممنون از محبتت

در ضمن همسر گرامی هم خیلی از شعرت خوششون اومد و گفتن فوق العاده قشنگه :)


شاعر نبوده ام که تو را یک غزل کنم 

در بیت های خود به خیالم سفر کنم


با صنعت خیال خود آنجا که میشود 

در یک ردیف ساده کنارت به سر کنم


با رنگ های چشم تو تشبیه تازه ای....

آنوقت آسمان و زمین را خبر کنم


شاعر نبوده ام  که کنارت یکی دوبیت

آرام و بی خیال شبی را سحر کنم


شاعر جوان یزدی: طاهره اشرفی عزیز :)



ساده و صمیمی



http://pic.photo-aks.com/photo/animals/bird/pigeon/medium/%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82.jpg



دلم تنگ است برای نوشتن

نمی دانم چه اتفاقی افتاد که نوشتن را کنار گذاشتم، احساس میکنم دیگر نمی توانم مثل گذشته، احساساتم را حکاکی کنم.

احساس میکنم احساس را نمی شود روی تکه ای کاغذ آورد

گرچه تا همین چند وقت پیش هم خودم همه آنچه در دلم میگذشت را می نوشتم.نمی دانم چه شد که دیگر ننوشتم...

فکر می کنم شلوغی های کار هم بی تاثیر نباشد در این دوری...

از علت و معلول بگذریم، الان من این جایم، در آستانه ی نوشتن.

دلم میخواهد بنویسم و رها کنم این حس در غل و زنجیر شده را... این بغض فروخورده را... من عاشق نوشتن بودم!

امروز وقتی به وبلاگ عروس خانم گل، ریحان عزیز سر زدم، و نوشته هایش را خواندم، ناخودآگاه دلم هوای نوشتن کرد.

چقدر قشنگ و ساده می نویسد از روزهای اول زندگی مشترکش، و چه زیبا مرا برد به روزهای اول پس از ازدواجم؛

حس های ساده ی صمیممی،

نگاه های عاشقانه ی عمیق،

سجده های طولانی شکر،

"چه خوب که خدا تو را به من داد" های ناگهانی،

آرامش قلب ها و لمس دست هایی گرم که مطمئنی تا ابد برای تو می ماند،

دوستت دارم های پی در پی، دلتنگی های میانه روز و ...


تبریک ساده و دست خالی مرا بپذیر، گرچه خیلی دیر است ...


و ممنونم از تو، ریحان عزیزم، که مرا بردی به حال و هوای روزهای اولم، روز های اول آرامش پس از آن همه تشویش و اضطراب ؛ بعد از آن همه بالا و پایین پریدن ...


برایتان دعا میکنم هیچ وقت از این حال و هوای قشنگت دور نشوید، همیشه عاشق بمانید و مثل روزهای اول دست های هم را بفشارید.

 


دل نوشت:

1-کبوتر هم که باشی، گاهی دود و دم شهر، پر و بالت را سیاه می کند و به یک هوای پاک نیاز داری... چیزی شبیه حرم...

2- تصمیم دارم دوباره بنویسم، نه تنها در این دلکده، که در دفتر خاطراتم نیز... دوست دارم تنهایی هایم را پر کنم از خودم. خودی که مدت هاست مرا تنها گذاشته...




من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

Designed By Erfan Powered by Bayan