ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

درباره بلاگ

مادر یک عدد علی کوچولوی ساکت و صبور و در عین حال بسیار کنجکاو و پرتلاش هستم.
علی کوچولویی که مثل مادرش یک جا بند نمی شود، نمی‌تواند احساساتش را پنهان کند و چشمهایش در یک آن همه چیز را لو می دهد! و مثل پدرش با طمانینه، آرام و دوست‌داشتنی ست.
....
هرچه که اینجا می نویسم، صرفا برداشتهای شخصی ذهن یک انسان است. پس دلیلی ندارد که حتما و قطعاً اشتباه نباشد. چرا که انسان ممکن الخطاست...
من اینجا بلند بلند با خودم حرف می زنم.
خطابهای پندآموز مرا فقط خطاب به خودم بدانید.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

۱۴ مطلب در آبان ۱۳۹۸ ثبت شده است

۳۰ آبان ۹۸ ، ۰۲:۰۹

به من گفتی صبوری کن... صبوری!

هیچ کس مثل تو، نتونست به من صبر و توکل رو بیاموزه

هیچکس چون تو، نتونست دست منو بگیره و با واژه ی شکیبایی آشنام کنه

تو خیلی چیزا به من یاد دادی...

من با توو یاد گرفتم که مثل ایوب صبور باشم.

بعد از تو فهمیدم که خوبرویان چقدر بی وفان...

فهمیدم که خیلی ساده لوح و احساساتی بودم که حرفاتو باور کردم و رو قولت حساب کردم... 

تو با لبخندت، با اون نگاه نافذت، با اون حرفای قشنگت منو خام کردی..

الان دو ماه از وعده ای که کردی داره میگذره ولی هرروز داری امروز و فردام میکنی!

لعنتی!

ای به تو قبر اون وجدان نداشته ت صلوات!

جون عمه ت اون لگن ثبت نامی ما رو تحویلمون بده تا نرفتم اداره صنایع ازت شکایت کنم!

با تشکر ...


(قسمتی از مکالمه ی خیالیِ من با سایپا)


پ.ن: خواهشا جون هرکی دوست دارید به سایپا اعتماد نکنید، ما رو آینه عبرت بدونید که قرار بوده از برج شش یک ماهه ماشین رو تحویلمون بدن و تازه امروز فهمیدیم تا عید خبری از ماشین نیست! خدا ازت نگذره سایپا!


امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۲۹ آبان ۹۸ ، ۰۱:۱۹

نقو ... نقی...

این پسرک ما، کلاً چشم خورش به شدت ملسه! تلقین نمیکنم ها! واقعیته...

یعنی فقط کافیه در یه موردی ازش حرف بزنی یا تعریفش رو بکنی، دیگه میزنه اون مطلب رو کن فیکون میکنه!

مثلا همین چندروز پیش؛ داشتم به حضرت آقا میگفتم که چه خوبه که علی انقدر میونه ش با کتاباش خوبه! اصلا کتاب رو پاره نمیکنه، بریم دوسه تا کتاب دیگه براش بخریم.

 به همین سوی چراغ، به 24 ساعت نکشید که کتاب قصه ش رو ریز ریز و جرواجر کرد! جوری که مجبور شدم همه تکه هاش رو بریزم تو سطل آشغال! و موقع جر دادن صفحات از عرض و طول، جوری با تعجب نگاهشون میکرد کأنه رابرت کخ، واکسن سل رو کشف کرده! براش عجیب بود که سنجابه و موشه اینجوری تو یه صدم ثانیه از هم جدا بشن.


یا مثلا وقتی که عمه ش میگه: چه عجب! علی یه دقیقه نشسته! و این بار منم که دست بر سر میکوبم که تو رو خدا نگووو! نقی نقوو... نگو نگی!  و دقیقا در همون ثانیه علی از جا میپره میره سر میکنه تو هفتاد تا سوراخ خونه، پشت وارو میزنه، دست میکنه چش و چارمون رو میریزه کف اتاق! اصلا زامبی میشه!

و من جوری متاسف طور نگاه به خواهرشوهر میکنم که بهش بفهمونم الحق که هرچی درمورد عمه ها میگن راس میگن!


نمیدونم چقد این موضوع چشم خوردن حقیقت داره! ولی ماها تصمیم گرفتیم دیگه درمورد علی و کاراش حرف نزنیم و فقط گاهی در دهنمون رو بگیریم و با اشاره ی گوشه ی چشم به کاراش بخندیم!



تیتر دیالوگ بامزه ی ارسطو عامله تو سریال پایتخت وقتی میخواست بگه نگو نقی، و زبونش یاری نمیکرد!

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۲۷ آبان ۹۸ ، ۱۶:۲۱

اینا دیگه کی ان؟؟

آهای شمایی که میگی اینا مردمن، مطالبه ی به حق دارند، ناراضی اند، باید بریزن تو خیابونا! 

گناه اون بدبختی که یه عمر جون کَنده، تا خرخره تو وام و قسط بوده، با هزار مکافات یه مغازه زده یا پمپ بنزین راه انداخته و داره نون حلال در میاره، چیه که باید سرمایه ی یه عمر تلاشش جلو چشماش آتیش بگیره؟؟ 

مگه اون بنزین رو گرون کرده؟

مگه اون تصویبش کرده؟ 

مگه اون قاچاق کرده؟

اصلا اون بیچاره خودش یکی از همین اقشار آسیب پذیره! 


یعنی باور کنیم کسی که با کلت و نارنجک دست ساز و هزارتا ترفند و روش آتیش کشیدن و آشوب کردن میریزه تو خیابونا و به نوبت از اول خیابون شروع میکنه به آتیش کشیدن مغازه های مردم بی گناه، جزئی از مردمه و فقط از افزایش قیمت بنزین ناراحته؟ 

یعنی الان کسی دوتا گوش دراز رو کله ی ما میبینه؟؟



پ.ن1: ماهم از این اوضاع ناراحتیم. نگرانیم. ما هم قشر آسیب پذیریم. ولی اینقدر شعورمون میرسه که راه اعتراض کردن از بین بردن اموال مردم بی گناه نیست. 

پ.ن2: میزان مشارکت شما عزیزان در پست قبلِ من(مبنی بر مساعدت در خراب نشدن ماشا!) به من ثابت کرد که ما مردم ایران در شرایط بحرانی همه پشتِ هم و پشتیبان و کمک حالِ همدیگه ایم!! با کمک شما دوستان عزیزم شکرخدا نه تنها ماشا نترشید، بلکه جاتون خالی به یه آشِ ماشِ خوشمزه و دلپذیر تبدیل شد:) 

پ.ن3: این دوستمون هم دستور کیک سیب و دارچین هانی شف رو میخان. اگه دستتون میرسه کاری بکنید، پیش از آن کس شما نیاید هیچ کار!! یه هل بدید بنده خدا کارش راه بیفته :)


امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۲۶ آبان ۹۸ ، ۲۲:۱۵

اندر باب دردسرهای قطعی نت!

آقا کسی آش ماش بلد نیست اینجا دستورشو برامن بذاره؟؟

نت قطعه ماشای بی زبونم داره خراب میشه، خواهشمندم برای جلوگیری از خرابی ماشها هم که شده از مساعدت خود دریغ نفرمایید!


بعداً نوشت: با تشکر از همه ی دوستان عزیز که مرا در این امر خطیر (جلوگیری از خرابی ماشا) یاری کردند، پستم خودش یه پا اپلیکیشن پخت غذا با ماش شد! بخاطر همین همه دستورا رو تایید کردم که دوستان هم استفاده کنند. بازهم ممنون از وقتی که گذاشتید :)

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۲۱ آبان ۹۸ ، ۰۱:۱۲

رویای سوسولیّت!

بچه تر که بودم، فکر میکردم اگه بزرگ بشم، باید تو حیطه ی دلبخواهی ها و علاقه مندی هام فعالیت کنم؛ 

مثلا مثل این سوسولا یه گالری نقاشی بزنم، و بعد نصف روز بمونم تو گالری و به هنرجوهام آموزش بدم، و سوالات چرت بازدیدکنندگان رو، درمورد خلقِ آخرین شاااهکارِ هنریم پاسخگو باشم! 

و نصفه ی دیگه ی روز رو هم توی پاساژ، درحال ست کردن رنگ ساق دست با گیره ی روسریم باشم، یا توی خونه در حال زدن ماسک هلو و خیار به صورتم دیده بشم، و یا تو کافه ای که تو سکانس آخر در اونجا با حضرت آقا آشنا میشم، قهوه ی ترک بنوشم، سیگار بکشم (نه،ببخشید سیگار دیگه تو رویاهام نبود!) و جدیدترین کتابِ امیرخانی رو برای بار دهم تورق کنم!


 فارغ التحصیل که شدم، گفتم حالا بخاطر یه مشت دلار یه مدت تو حیطه ی غیرعلاقه مندیم کار میکنم، اوضاع که بهتر شد میرم دنبال علاقه هام!


اما الان، اگه من و حضرت آقا صبح تا شبم در حیطه ی غیر دلبخواهمون بدوییم (شما بخونید آهو_دو بزنیم!) و کار کنیم و پول جمع کنیم و حتی خیال خام علاقه هامونم در سر نپرورونیم، و علی هم همپای ما بدوئه و بچم از همه ی چوب شورها و پفیلاهای مورد علاقه ش بگذره، بازم نمیتونیم  حتی رویای خونه دار شدن در پنج سال آینده رو در سر بپرورونیم!


یعنی خدا لعنتت کنه پرزیدنت!! (بیش باد)


امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۱۹ آبان ۹۸ ، ۱۹:۵۴

حضرت اشرف

یکی از سوالات اساسیی که همیشه برام وجود داشته، اینه که مردم دهه ی شصت به قبل، چرا اینقدر به اسم اشرف علاقه داشتند؟؟!

شاید اگه تو دهه های قبل هم این قرتی گریِ شمارش اسامی دختر و پسر در ثبت احوال کشور وجود داشت، اسم اشرف در ردیف اسم فاطمه یا حتی بالاتر از اون قرار میگرفت!

البته تحقیقاتی هم در این زمینه داشتم که نتایجی در برداشته!

بنظر من آدمایی که به اسم اشرف علاقه دارند، چند دسته اند:

دسته ی اول مثل پدر خدابیامرز خودم، یه عشق ناکامِ شکست خورده به نام اشرف در دوران جوانیشون داشتند، (که همه عالم و آدمم ازش خبر دارند!) و به اون دلیل، و با مخالفتهای شدیدِ همسرشون (یعنی مادر بنده) اسم بچشونو گذاشتند اشرف!


دسته ی دوم، مثل پدر خدابیامرز اشرف خانم، ارادت خیلی ویژه ای به حضرت والامقام شاهنشاه داشتند، و بخاطر عرض این ارادت، اسم خواهر نکبتِ شاه رو گذاشتند رو بچشون!


دسته ی سوم هم مثل خود من، به دلیلِ اینکه پدرشون این اسم رو خیلی دوست میداشته، و اونا پدرشونو خیلی دوست میداشتند، حاضر نیستند اسمشونو عوض کنن!


دسته ی چهارم رو اما هرچی فکر میکنم نمیفهمم چرا به این اسم علاقه دارند؟؟! واقعا چی دراین اسم دیدند آیا؟ آخه نه اسم امام و پیغمبره، نه تو قرآن اومده، نه ترکیب ویژه ای داره! چی داره آخه؟؟ خواهشا بگید ماهم بدونیم.

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۱۸ آبان ۹۸ ، ۱۴:۵۶

نومزدبازی

مثل این نومزدا باهم قرار گذاشتیم دم سینما.

 رفتم علی رو گذاشتم خونه ی آبجی مریم، و بعد با آژانس رفتم دم در سینما. حضرت آقا هم از محل کارش اومد. 

یعنی انقدر ازین دونفره بودنمون و سینما رفتنمون بعد از دوسال و اندی، ذوق زده بودیم و ریز میخندیدیم، که هرکی ما رو میدید، فکر میکرد همین دیروز عقد کردیم!

(آخرین فیلمی که تو سینما دیدیم رو یادم نمیاد چی بوده! یعنی بعد از تولد علی، همیشه آرزوی سینما رفتنامون تو نطفه خفه شده! فیلمهای به وقت شام، عبدالمالک ریگی و خیلی فیلمای دیگه، فقط به دلیل وابستگی زیاد علی به ننه ش! الان ولی احساس کردم به حدی رسیده که اگه دوساعت پیشش نباشم اذیت نمیشه)

با چیپس و پفک رفتیم تو سینما. فیلم ماجرای نیمروز 2 بود. حقیقت اینه که سینمارفتن با حضرت آقا حکایاتی داره، فیلم باید از فیلتراسیون پسندِ ایشون رد بشه و کارگردانش حتما باید ارزشی باشه تا شاید ارزش دیدن پیدا کنه، (البته اونم تو روز سه شنبه که بلیط سینما نیم بهاست!)

از همون لحظات اولیه ی فیلم دلم برای علی تنگ شد، مخصوصا که فیلم درمورد یه مادر بود که پیوسته بود به مجاهدین خلق و اردوگاه اشرف! و جنایات منافقین و الخ...

فیلم انقدر بچه ی بی پناه نشون داد که نفسم گرفت، میخواستم وسط فیلم از سالن بزنم بیرون و خودمو برسونم به علی. و البته این از تاثیرگذاری فیلم بود که انقدر احساسات مادرانه ی منو درگیر خودش کرد.


گوشی رو برداشتم تا از علی خبر بگیرم. آبجی مریم پیام داده بود واتساپت رو ببین. 

با عجله واتساپ رو بازکردم، دیدم شال گردن نصفه ی علی رو تموم کرده و عکس علی رو با شال و کلاه فرستاده برام.


دلم پرکشید براش

دوست داشتم بغلش کنم

احساس کردم واقعا دیگه دوتایی بدون علی بهم خوش نمیگذره

با خودم فکر کردم شاید مادری هم شعبه ای از جنون باشه. 

شاید نه... قطعا هست...




پ.ن: فیلم هم خوب بود. به خوبی ماجرای نیمروز یک نبود ولی حیف پولم نبود. اگه سبک فیلمهای مهدویان رو میپسندید فیلم رو از دست ندید.

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۱۶ آبان ۹۸ ، ۰۰:۵۷

ای جیگرطلا! به رقص آ!

اصلا کاری به مبحث موسیقی ندارم، 

ولی مثلا اگه امام زمان عج، ببینه که ما امشب برای جشن آغاز امامتش، آهنگ «ای شاخ تر برقص آ، ای خوش کمر به رقص آ» با همون شدت دیمبل دومبلش گذاشتیم و خوشحالی کردیم، چی بهمون میگه؟

یا اگه حضرت حضور داشت، بازم انقد رو داشتیم که از رادیو پخش کنیم :« عاشق و دربدرم، زده امشب به سرم، که دلت رو ببرم!» (الان خواننده اینا رو به کی داره میگه؟؟)

واقعا این آهنگا در جشن امامت امام زمان شایسته است؟ 

گاهی به این نتیجه میرسم که  واقعا نمیفهمیم داریم چی کار میکنیم، به قول شیرفرهاد ما نوفهمیم! ما نفهمیم!

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۱۴ آبان ۹۸ ، ۱۲:۴۷

همشو بدین!

دلم یه پدربزرگ میخاد...

مثل این پدربزرگه تو تبلیغ عالیس


گارسون بیاد بگه : 

چی میل دارید؟ 

چنجه بدم؟ 

سلطانی بدم؟ 

چلوگوشت بدم؟ 

چلوماهی بدم؟ 

ماهیچه بدم؟ 

کدومو بدم؟؟؟


بعد پدربزرگه بگه : هممممشو بدید!!


متاسفانه نه تنها پدربزرگم رستوران نمیبردم، و نه تنها برام چنجه نمیخره، بلکه اصلا پدربزرگی ندارم :|

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۱۲ آبان ۹۸ ، ۱۴:۴۵

کله شکستگانیم..

و ما بالاخره گچ آبی دست علی رو باز کردیم! اونم درست زمانی که تازه با گچ دستش رفیق شده بود و تازه پی برده بود که اگه با سرعت صدکیلومتر بر ثانیه هم دستش رو روی شیئی بکوبه، دردش نمیاد، هرچند جسم مقابل پودر بشه!

یعنی دیگه این آخریا نزدیک بود خودمون بریم بیمارستان سرو کله ی شکسته مون رو گچ بگیریم از بس فرت فرت گچ آبیش رو کوبوند تو سر و فرق و دماغ و چش وچارمون! (ایشون ابراز محبتش این شکلیه که میره عقب، و سپس با سرعت قرقی خودشو پرت میکنه روی فرد مورد لطف! و همچون چکش، با کوبیدن مکرر دو دست بر کله ش، مورد نوازش قرارش میده!)

ولی لطف خدا نصیبمون شد که گفتن سر دوهفته گچ رو باز کنید و بیش ازین از الطاف حضرت پسر بهره مند نشدیم...


الحمدلله دست پسر خوب شده و مشکلی نداره. ممنونم از اون عزیزانی که این چندوقت به یاد علی بودن و سراغش رو میگرفتن. ان شالله تو شادیاتون جبران کنیم:)

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ