ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت هفتم)

۲۶ نظر

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت ششم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت پنجم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت چهارم)

ماجراهای من و حضرت آقا (قسمت سوم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت دوم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت اول)



حضرت آقا کپی ها را گرفت و رفت و در افق محو شد.

 و پس از چند دقیقه برگشت. با خلق آویزان: "من گفتم دوتا عکس از شما میخان..." و من با پررویی تمام، تقصیر را انداختم گردن آقامحسن!‌ :"آقامحسن به من گفت یه عکس!" و این چنین بود که حضرت آقا دوباره تا خانه ی مادری رفت. برای گرفتن عکس دوم... (و نیز اینچنین بود که سختی های زندگی از همین جا شروع شد)


شب قرار خرید حلقه داشتیم. قرار شد نمازمان را توی مسجد میرعمادِ بازار بخوانیم و راه بیفتیم به سمت طلافروشی ها ... 

من و مامان و مریم و نرگس (خانمِ داداش کارفرما) و ریحانه دختر کوچک داداش (که آن موقع حدود دوساله و بدجور هم بغلی بود) و از آن طرف، مادرشوهر و دوتا از خواهرشوهرها! به عبارةٍ اُخری به قاعده ی یک ایلِ‌بختیاری راه افتاده بودیم برای خریدن یک حلقه دوگرمی!!! 


توی مسجد قوم شوهر را دیدیم و سلامی به هم انداختیم... بعد از نماز، از در مسجد که آمدیم بیرون، حضرت آقا و داداش کارفرما منتظرمان ایستاده بودند. حضرت آقای همیشه سربه زیرِ ما، بازهم سلام نکرد و باز هم کفرِ مرا در آورد... (البته خودش معتقد است که اصلا مرا دم در مسجد ندیده. و البته حق هم داشته. چون در آن لحظه من ریحانه را بغل کرده بودم و عقب ِ همه ایستاده بودم... راستش خودم هم خجالت میکشیدم جلوی داداش کارفرما!‌ یک همچین موجود باحیایی هستم من!)


قبلا با آبجی مریم حلقه های زیادی را پسند کرده بودیم. ولی خانواده ی داماد، ما را صاف بردند سر مغازه ای که آشنای خودشان بود. و تاکید هم کردند که در صورت پسند نشدن، مغازه های دیگر را هم بگردیم. البته که ما هیچکدام از حلقه های دمده ی مغازه را پسند نکردیم ... پس با لک و لوشه ای آویزان، پیشنهاد دادیم که مغازه های دیگر را هم ببینیم. و ما شروع کردیم به بازارگردی... 

پرانتز نوشت: (اصولا آدم سخت پسندی نیستم ولی برای دختری مثل من که هر وقت از کنار طلافروشی ها رد شده، ناخودآگاه چشمش به سمت حلقه های ازدواج کشیده شده، قضیه ی حلقه یک جورهایی حیثیتی بود!!)


البته من هیچوقت از حلقه ی سنگین و شش طبقه خوشم نمی آمد ( برعکس رسم تازه عروسان شهرمان که  فکر میکنند هرچه برلیان و نگین و طلا روی هم انباشته شود، زیبایی بیشتری خواهد داشت!!!) 


برای سرعت بخشیدن به فرآیند حلقه خری، به مامان ها گفتیم که یک جا استراحت کنند و ما چندنفر (من و آبجی مریم و داداش کارفرما به انضمام حضرت داماد و خواهرش) برویم حلقه مان را بپسندیم و بیاییم... بعدها البته از حضرت آقا شنیدم که :"خودتو آبجیت مثل قرقی هی از این مغازه به اون مغازه می پریدید حلقه ها رو زیر و رو میکردین محل هم به من نمیذاشتید!" (جل الخالق... سلام به ما نکرده، دو قورت و نیمشم باقیه!!)


بالاخره حلقه های یکی از مغازه ها پسند شد. و از آن جا که من دچار بیماری وسواس انتخاب هستم،حیران مانده بودم و خَلقی به همراه من معطل... حلقه ها را توی انگشتانم کرده بودم و با تحیر نگاهشان میکردم. حضرت آقا هم که (قربانش بروم) مثل همیشه اش، هیچ نظری نمی داد. آخرِ سر داغ کردم و گفتم:"حداقل بین این چندتا حلقه یکیشو شما انتخاب کنید" و بدین صورت، همه ی نگاهها خیره شد روی حضرت آقا. و او با اکراه، یکی را انتخاب کرد. 


حالا رسیده بودیم به انتخاب حلقه ی مردانه. داداش کارفرما از قبل تاکید موکد کرده بود که بگویم اگر حلقه ی پلاتین خواستند، پلاتین میگیریم. اگرنه، حلقه ی نقره به علاوه ی یک سکه ی تمام. و من گفتم. و حضرت آقا بلافاصله گفت "همون حلقه ی نقره رو میگیرم. من که حلقه دست نمیکنم!" (همیشه از حلقه دست کردن مردها خوشم می آمده. مخصوصا وقتی به سنین پیری می رسند! بدیهی بود که حلقه دست کردن حضرت آقا خیلی برایم مهم باشد و این حرف خیلی بهم بر بخورد!) 


با همه ی ایل، رفتیم سمت نقره فروشی. این بار حضرت آقا و خواهرش رفتند توی مغازه (در حالی که محل هم به ما نمی گذاشتند!) مشغول دیدن حلقه ها شدند. 

داداش کارفرما به من گفت: بهش بگو اگه از حلقه خوشش نمیاد و انگشتر عقیق دست میکنه، یکی ازاین عقیق ها رو برداره. 

و من گفتم...

و با نگاه عاقل اندر سفیه حضرت آقا و خواهر گرامی اش مواجه شدم. (خب به من چه! خودت گفتی حلقه دوست نداری!) 


 تعارفکی هم به ما زدند که شما هم بیا حلقه ها را ببین. من هم در حالی که نگاهم را به کفشهایش دوخته بودم، گفتم:"هرچی برمیدارید بردارید. فقط یه حلقه ای بردارید که حتما دستتون کنید" و همانجا گربه را دم حجله کشتم... حلقه ای را انتخاب کرد و برداشت. (و بعدها همان حلقه را که بااصرار و خواهش و تهدید و ارعابِ من دست میکرد، موقع وضو جایی جاگذاشت و حلقه ی بیچاره برای همیشه مفقود شد... طوری که موقع جشن عروسی مان داماد حلقه نداشت!!! و من همان جا تصمیم گرفتم برای هیچ چیز (و هیچ چیز) به مرد، اصرار نکنم!


کت و شلوار دامادی و کفش و چادر سفید و غیره و کذا را هم همان شب خریدیم. (و من توی کت و شلوار فروشی فهمیدم که چه شوهر خوشتیپ و خوش قد و بالایی نصیبم شده و خودم حالی ام نیست!!!)


فردا عصر قرارمان برای آرایشگاه بود. آرایشگاه خانم تاریخی. و ما پیش خودمان فکر کردیم لابد چه آرایشگاه مجللی !!! 

نزدیک خانه شان بود. با آبجی مریم آژانس گرفتیم و رفتیم. 

سر کوچه که رسیدیم، خواهر شوهر گرامی را دیدیم. همان جا بود که کاخ آرزوهایم فروریخت. فهمیدم این آرایشگاه مجلل، عبارتست از پارکینگ خانه ی همسایه! 

البته که هیچوقت کلاس و ظاهر و شیک بودن جایی برایم مهم نبوده... همین که ابروهای نازنینم را خراب نکرد بسی مراتب تشکر!

(یاد یکی از عروس های فامیل افتادم که حدود ده سال پیش، وقتی اصلاح ابرویش را نپسندید، تا هفت هشت سال بعد، به جان خانواده ی شوهر غر میزد که "چرا منو بردید یه آرایشگاه معمولی! ابروهامو مثل غربتی ها درست کردید!!" :| 


خواهر شوهر گرام، لحظه ای رفت تا دوربینش را بیاورد و از قبل از عمل و بعد از عمل تازه عروسشان عکس بگیرد! و خانم آرایشگر از این فرصتِ نبودِ قوم شوهر استفاده کرد و تا توانست از خوبی های این خانواده برایمان گفت. از خوبی های مادرشوهر، پدرشوهر، و کلا اقوام شوهر! ازین که مادرشوهر گرامی، سالها خدمت مادرشوهرِ خودش (ننه آقای خدابیامرز) را کرده. بی منت... کاری که دخترانِ ننه آقا در حقش نکرده اند.

 (البته الحق که بیراه نگفته بود. مردم داری و دست و پا به خیری خانواده ی حضرت آقای ما نیازی به اثبات ندارد و حتی عکس های توی آلبوم هم گواهی میدهد ... جایی که عروس در حال گرفتن ناخن پای مادرشوهر خویش می باشد) 


البته بماند که بعدها فهمیدیم که مادرشوهر ِ عزیزمان میخواسته دختر ِ همین خانم آرایشگر را برای حضرت آقای ما بگیرد (نویسنده در این جا غیرتی می شود و گریبانِ خویشتن را می درد!) اما خانواده ی عروس، فال قهوه گرفته اند و ستاره هایشان را توی آسمان، موافق هم ندیده اند! (از همان بهانه های بنی اسراییلی که خانواده ی عروس در پاسخ رد دادن به خانواده ی داماد می آورند!)


قرارمان بر این بود که وقتی کار اصلاح ابروی عروس به پایان رسید، برویم پاساژ بووووق برای کرایه ی لباس نامزدی. خواهرشوهر گرام، زنگ زد به حضرت آقا که "توهم میخوای بیای؟ نه دیگه تو نمیخاد بیای! ما خودمون میریم!!!"  (نویسنده در اینجا مثل سماورِ روی بار، می جوشد و پیش خودش می گوید: خب بذار بیاد چیکارش داری؟؟) :| 

و بعدها از خود حضرت آقا می شنوم که "چرا منو نبردین لباس عروس ببینم؟" و از من می شنود که "آبجیت گفت نمیخاد بیای! حالا انتظار داشتی من پشت تلفن موهامو بکنم که تو رو خدا بذار بیاد عایا؟؟؟ نه که خیلی منو تحویل میگرفتی!!!"



ادامه دارد... :| 



پ.ن: لطفا در خلال نظرات گرانقدر خویش، در مورد رسم الخط و شیوه ی نویسندگی ِ نویسنده ی محترم نیز نظرات خود را مرقوم بفرمایید. امید که در قسمت های بعد حتما انتقادات و پیشنهادات عزیزان ِ جانمان موجب پیشرفت و ترقی ِ نگارش وقایع گردد.


۷ ۰

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت ششم)

۳۲ نظر

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت پنجم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت چهارم)

ماجراهای من و حضرت آقا (قسمت سوم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت دوم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت اول)



وسط تولد و جشن و پایکوبی!!! بودیم که حضرت آقا پیامک داد... 


- سلام. فردا شب اگه اجازه بدین میخایم خدمت برسیم برا بله برون. 


و من با چشمانی خون آلود و عصبانی رو کردم به آبجی زهرا که :«تو رو خدا نگاه کن چه پیامکی داده!! آخه اینا رو که دیگه باید مامانش هماهنگ کنه!!!» 

انگار آبجی زهرا به خاطر آشنایی دورش، مقصر همه ی اعصاب خوردی های من بود! (گرچه خودم هم باور نداشتم که باشد!) 


و پیامش را اینطور جواب دادم: « لطفا بگید به مادرتون با مادرم هماهنگ کنن» و زیر لب غرولندی کردم و گوشی را کنار گذاشتم.


(شاهد آشفتگی و درگیری ذهنی آن شبِ من، فیلم تولد محیاست، موقعی که من، درحال فیلم گرفتن از سفره ی آشِ آبجی هستم و صدای آبجی زهرا توی فیلم می آید که اعتراض کنان می گوید: "اشــــــــــــــرف! (با کشیدگی مفرطِ فتحه ی روی ر !) چرا انقدر تو فکری؟" و من ماله کشان می گویم: "توفکر نیستم! دارم به آشا نگاه میکنم!!!" 

( پرانتزنوشت یکُم : به قول سهراب سپهری: چه تماشا دارد آش؟؟!!! 

 و اما پرانتزنوشت دوم: اصولا از اوان زندگی، در پنهان کردن احساساتم فردی شکست خورده و ناموفق تلقی میشوم)  :| 


و آن شب من ، بیشتر از محیا "مبارکباد" گرفتم! از مادرشوهر آبجی زهرا، از خواهرشوهرش، و حتی از برادرشوهرش (که رفیق حضرت آقا هم محسوب می شد) 

گمان کنم تنها کسی که از ماجرای خواستگاری ما خبر نداشت، خواجه حافظ شیرازی بود! چرا که اگر پای حرف کلاغ سر تیر برق هم مینشستی، خبرهای جدیدی داشت! 


شب که رفتیم خانه،مادرش زنگ زد و قرار فرداشب را برای بله برون رسمی گذاشت. و مامان فردا، شروع کرد به زنگ زدن به فوامیل اندکمان، و دعوتشان کرد. (کل فامیلمان را اگر روی هم بریزی، از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کنند! کل فوامیلمان که می گویم، شامل ننه ی خدابیامرز، خاله، یک عدد زندایی (همسر ِ دایی ِ فوت کرده مان) یک عدد عمواکبر و خانمش و یک فقره پسرِ عمویِ فوت کرده مان...) 


طرف مقابل ولی بیش از این حرف ها بودند. بعبارتی سه چهارتا عمه، پنج شش تا خاله و یک دایی که از قضا مدیر مدرسه هست و مجلس گرم کنِ آن شب! 


همان اول ِ کار، حضرت آقا، آبجی مریم را حین تعارف کردن چای دیده بود و با من اشتباه گرفته بود و پیش خودش گفته بود: واا! چه عروس سبکی!  (ناگفته نماند که همه، حتی فوامیل و دوستان نزدیکمان هم گاهی ما را باهم اشتباه میگیرند!) 


همانجا مقرر شد که عقدمان را توی حرم حضرت معصومه انجام دهیم. و قرارشد پیگیری های اتاق عقد حرم بیفتد پای خاله ی قمیِ حضرت آقا! و من از خوشیِ این اتفاق، در پوست گردو نمی گنجیدم!!!


میهمانها اما، همه، همانطور که دایی اش اعلام کرد، خودشان هم می دانستند که حضورشان کاملا فرمالیته است... چرا که مهریه معلوم بود و حتی آزمایش خون هم انجام داده بودیم. این وسط فقط زنعمو اکبر کاسه ی داغ تر از آش شده بود و می خواست محبتِ خفته و تازه فوران کرده اش را به من تمام کند که آمد بیخ گوشم و گفت:‌ "چرا میخان قم عقدت کنن؟؟؟" گفتم: "خودم خواستم، دوست داشتم مشهد عقد کنیم، نشد، گفتیم بریم قم" 


سپس وی افزود! : "چرا 110 تا سکه؟ میخوای بیشترش کنم؟ میخوای 114 تاش کنم؟؟!‌" میخواستم همانجا سر شید کنم (یعنی شیون بزنم!) و بگویم تو رو خدا سر چهارتا سکه برای ما بازار درست نکن! ولی با متانتی تصنعی گفتم: "نه خودم دوست دارم به نام امام رضا، مهریه ام 110 تا باشه" و وقتی خیالش راحت شد که آبی از ما گرم نخواهد شد، رفت و گوشه ای نشست! 


قرار و مدارها که گذاشته شد، حضرت آقا را در گوشه ی مجلس میدیدم که روی پای خودش بند نمی شود که ناگهان خواهرش به مامان گفت: حاج خانم! پسرمون صحبت داره با دخترخانمتون! 

زیرِ نگاه سنگین همه، رفتیم توی اتاق. هی زبانش را چرخاند... میخواست چیزی بگوید و نمیخواست بگوید! ولی در مجموع، خودش هم نفهمید چه گفت و چه نگفت! (تصور من براین است که کلا آنشب نمیخواست چیزی بگوید و فقط و فقط، برای رفع دلتنگی میخواست لحظه ای کنار من بنشیند!!!! یعنی اعتماد به سقف در حد بنز ده تن!) 


نشسته بودیم و گوش جان سپرده بودیم به مِن مِن کردن های حضرت آقا، که ناگهان زنعمو اکبر پرید توی اتاق و سرپا نشست جلوی حضرت آقا، انگشت چپ مرا گرفت و بی مقدمه گفت: "ببین! امشب باید یه انگشتر میگرفتی تو این انگشت میکردی!! حالا مامانت میگه رسممون نیست، عیب نداره، فردا میری بازار! یه انگشتر میخری و میای در خونه تحویل میدی!!!" 


من و حضرت آقا، مات از این سرعت عمل و دقت نظر !! فقط باتعجب نگاهش کردیم. حضرت آقا با حجب و حیای همیشگی اش سری تکان داد و گفت: چشم چشم... و زنعمو ، بشکن زنان، درحالی که مسئولیت سنگینش را به انجام رسانده بود، اتاق را ترک کرد! 


همانجا مقرر شد که فردا عصر برویم آرایشگاه و خرید بازار... 


صبح علی الطلوع، آقامحسن (شوهرآبجی) زنگ زد که برای مراحل اداری اتاق عقد حرم، کپی کارت ملی و شناسنامه و یک قطعه عکس نیاز است. قرار شد من مدارک را ببرم دفتر، و حضرت آقا بیاید و بگیرد. 


رفتم دفتر. طبق معمول نشسته بودم پشت سیستم ( و خدا میداند که اول صبحی توی سیستم چه چیزی میدیدم که لبخند بر لبانم نشسته بود!) که ناگهان حضرت آقا از پله های آمد پایین. خودم را جمع و جور کردم. سلامی پرتاب کردم و رفتم به سمت دستگاه فتوکپی . 


در این قسمت از تاریخ، حضرت آقا معتقد است که من در لحظه ی دیدن او، لبخندی به لب آورده ام (و چه بسا خندیده ام!) ولی من چنین چیزی در تاریخِ منظوم و منثورِ ذهنم نمی یابم! چرا که در دوران مجردی ام، اصولا با دیدن پسرجماعت به طور اتوماتیک، ابروهایم از حالت افقی، به عمودی متمایل میشده و اخم میکرده ام... ولی او همچنان اصرار دارد که من از فرطِ ذوق زدگیِ پیداکردن شوهر خوبی مثل او خندیده ام! 

این قسمت از تاریخ را ناگفته می گذارم و قضاوت را به خوانندگان محترم واگذار میکنم که مبادا سخن کذبی بگویم و آیندگان بگویند شرم باد این پیر را!!!


و موتواسفانه این داستان ادامه دارد!!!



۸ ۰

مرگ بر انسان...

۲۰ نظر

آهای خانمهایی که تازه مادر شده اید!

و آهای مادرهایی که خیلی وقت است مادر شده اید! 

و آهای کسانی که مادر نشده اید ولی مادرشدن اطرافیانتان را دیده اید!


لطفا (و خواهشا و التماسا) انقدر به کسی را که آخرین ماههای بارداری اش را طی میکند نگویید :«حالا تا می تونی بخواب! هی بخواب! هی بخواب! بچه که بیاد دیگه نفست رو میبره از بی خوابی!‌» 


قطعا او (زن بیچاره ی باردار) شتر نیست و مطمئناً کوهانی ندارد تا خوابهای الان را برای چند ماه بعد ذخیره کند. (اتفاقا به نظر من باید کمتر خوابید و تمرین کم خوابی کرد!) 


تنها اثری که این حرف روی آن بخت برگشته می گذارد،‌این است که توی دلش خالی می شود، و کسالت و بی حوصلگی بارداری اش، چه بسا تبدیل به افسردگی شود. 


چه بسا فکر کند که چه غلطی کردم بچه دار شدم! 


چه بسا بخواهد با پشت دست بزند توی دهانتان و چهارتا انگشت را توی دندانهای کج و معوجتان خرد کند و همه ی بغض و ترس از زایمان و بعد از زایمان را سر شما خالی کند. (قول نمیدهم دفعه ی بعد این کار را نکنم!) 


چرا دهانمان به دعای خیر نمی گردد؟ 

چرا حرف خوب نمی زنیم و دعا نمیکنیم که «ان شالله که بچه ی تو از آن بچه های خوشقلق است» و یا «ان شالله که خدا با تولد این بچه خیر و برکتش را راهی زندگی تان می کند»


چرا از شیرینی حس مادرشدن نمی گوییم؟ 

از اینکه خداراشکر که چنین نعمت بزرگی را به شما عطا کرده. 


که همین نعمت ِ بزرگ و دوستداشتنی (که خواب شب را به شما حرام خواهد کرد) چه بسا اگر نبود، کل زندگی برایتان جهنم میشد. که چقدر باید از این مطب به آن مطب، چقدر باید استغاثه،‌چقدر باید حرف مردم... 


ای کاش به جای غر زدن، نعمتهای شیرین خدا را به یاد هم می آوردیم.


خداوند وقتی می خواهد از عشقش به حضرت ابراهیم بگوید، یکی از دلایل عاشق شدنش را اینطور بیان میکند: «شاکراً لانعمه» ابراهیم شاکر نعمت های خدا بود. زیبایی های زندگی را می دید. 


ما و اطرافیانمان ولی ... 


به قول خداوند: 

قُتل الانسان... ما اکفره

مرگ بر انسان... چقدر ناسپاس است :(



پ.ن1: میدانم که بی خوابی بعد از زایمان سخت است. آبجی مریمم را دیده ام. و شاید خودم هم در آینده به این معضل دچار شوم. اما فایده ی گفتنش و مدام گفتنش برای یک زن باردار چیست آیا؟؟؟


پ.ن2: مثبت نگر باشیم و خوش اندیش :) یاعلی مدد

۴ ۰
من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

-----------------

( عجیب ترین نوع فراق رو هم بارداری ثبت کنید...

هستی و نمیبینمت و بغلم نیستی...)

*** برگرفته از وبلاگ مرغ هوا :
ma-mer.blog.ir
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان