ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

-----------------

( عجیب ترین نوع فراق رو هم بارداری ثبت کنید...

هستی و نمیبینمت و بغلم نیستی...)

*** برگرفته از وبلاگ مرغ هوا :
ma-mer.blog.ir

طبقه بندی موضوعی

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت ششم)

يكشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ب.ظ

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت پنجم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت چهارم)



وسط تولد و جشن و پایکوبی!!! بودیم که حضرت آقا پیامک داد... 


- سلام. فردا شب اگه اجازه بدین میخایم خدمت برسیم برا بله برون. 


و من با چشمانی خون آلود و عصبانی رو کردم به آبجی زهرا که :«تو رو خدا نگاه کن چه پیامکی داده!! آخه اینا رو که دیگه باید مامانش هماهنگ کنه!!!» 

انگار آبجی زهرا به خاطر آشنایی دورش، مقصر همه ی اعصاب خوردی های من بود! (گرچه خودم هم باور نداشتم که باشد!) 


و پیامش را اینطور جواب دادم: « لطفا بگید به مادرتون با مادرم هماهنگ کنن» و زیر لب غرولندی کردم و گوشی را کنار گذاشتم.


(شاهد آشفتگی و درگیری ذهنی آن شبِ من، فیلم تولد محیاست، موقعی که من، درحال فیلم گرفتن از سفره ی آشِ آبجی هستم و صدای آبجی زهرا توی فیلم می آید که اعتراض کنان می گوید: "اشــــــــــــــرف! (با کشیدگی مفرطِ فتحه ی روی ر !) چرا انقدر تو فکری؟" و من ماله کشان می گویم: "توفکر نیستم! دارم به آشا نگاه میکنم!!!" 

( پرانتزنوشت یکُم : به قول سهراب سپهری: چه تماشا دارد آش؟؟!!! 

 و اما پرانتزنوشت دوم: اصولا از اوان زندگی، در پنهان کردن احساساتم فردی شکست خورده و ناموفق تلقی میشوم)  :| 


و آن شب من ، بیشتر از محیا "مبارکباد" گرفتم! از مادرشوهر آبجی زهرا، از خواهرشوهرش، و حتی از برادرشوهرش (که رفیق حضرت آقا هم محسوب می شد) 

گمان کنم تنها کسی که از ماجرای خواستگاری ما خبر نداشت، خواجه حافظ شیرازی بود! چرا که اگر پای حرف کلاغ سر تیر برق هم مینشستی، خبرهای جدیدی داشت! 


شب که رفتیم خانه،مادرش زنگ زد و قرار فرداشب را برای بله برون رسمی گذاشت. و مامان فردا، شروع کرد به زنگ زدن به فوامیل اندکمان، و دعوتشان کرد. (کل فامیلمان را اگر روی هم بریزی، از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کنند! کل فوامیلمان که می گویم، شامل ننه ی خدابیامرز، خاله، یک عدد زندایی (همسر ِ دایی ِ فوت کرده مان) یک عدد عمواکبر و خانمش و یک فقره پسرِ عمویِ فوت کرده مان...) 


طرف مقابل ولی بیش از این حرف ها بودند. بعبارتی سه چهارتا عمه، پنج شش تا خاله و یک دایی که از قضا مدیر مدرسه هست و مجلس گرم کنِ آن شب! 


همان اول ِ کار، حضرت آقا، آبجی مریم را حین تعارف کردن چای دیده بود و با من اشتباه گرفته بود و پیش خودش گفته بود: واا! چه عروس سبکی!  (ناگفته نماند که همه، حتی فوامیل و دوستان نزدیکمان هم گاهی ما را باهم اشتباه میگیرند!) 


همانجا مقرر شد که عقدمان را توی حرم حضرت معصومه انجام دهیم. و قرارشد پیگیری های اتاق عقد حرم بیفتد پای خاله ی قمیِ حضرت آقا! و من از خوشیِ این اتفاق، در پوست گردو نمی گنجیدم!!!


میهمانها اما، همه، همانطور که دایی اش اعلام کرد، خودشان هم می دانستند که حضورشان کاملا فرمالیته است... چرا که مهریه معلوم بود و حتی آزمایش خون هم انجام داده بودیم. این وسط فقط زنعمو اکبر کاسه ی داغ تر از آش شده بود و می خواست محبتِ خفته و تازه فوران کرده اش را به من تمام کند که آمد بیخ گوشم و گفت:‌ "چرا میخان قم عقدت کنن؟؟؟" گفتم: "خودم خواستم، دوست داشتم مشهد عقد کنیم، نشد، گفتیم بریم قم" 


سپس وی افزود! : "چرا 110 تا سکه؟ میخوای بیشترش کنم؟ میخوای 114 تاش کنم؟؟!‌" میخواستم همانجا سر شید کنم (یعنی شیون بزنم!) و بگویم تو رو خدا سر چهارتا سکه برای ما بازار درست نکن! ولی با متانتی تصنعی گفتم: "نه خودم دوست دارم به نام امام رضا، مهریه ام 110 تا باشه" و وقتی خیالش راحت شد که آبی از ما گرم نخواهد شد، رفت و گوشه ای نشست! 


قرار و مدارها که گذاشته شد، حضرت آقا را در گوشه ی مجلس میدیدم که روی پای خودش بند نمی شود که ناگهان خواهرش به مامان گفت: حاج خانم! پسرمون صحبت داره با دخترخانمتون! 

زیرِ نگاه سنگین همه، رفتیم توی اتاق. هی زبانش را چرخاند... میخواست چیزی بگوید و نمیخواست بگوید! ولی در مجموع، خودش هم نفهمید چه گفت و چه نگفت! (تصور من براین است که کلا آنشب نمیخواست چیزی بگوید و فقط و فقط، برای رفع دلتنگی میخواست لحظه ای کنار من بنشیند!!!! یعنی اعتماد به سقف در حد بنز ده تن!) 


نشسته بودیم و گوش جان سپرده بودیم به مِن مِن کردن های حضرت آقا، که ناگهان زنعمو اکبر پرید توی اتاق و سرپا نشست جلوی حضرت آقا، انگشت چپ مرا گرفت و بی مقدمه گفت: "ببین! امشب باید یه انگشتر میگرفتی تو این انگشت میکردی!! حالا مامانت میگه رسممون نیست، عیب نداره، فردا میری بازار! یه انگشتر میخری و میای در خونه تحویل میدی!!!" 


من و حضرت آقا، مات از این سرعت عمل و دقت نظر !! فقط باتعجب نگاهش کردیم. حضرت آقا با حجب و حیای همیشگی اش سری تکان داد و گفت: چشم چشم... و زنعمو ، بشکن زنان، درحالی که مسئولیت سنگینش را به انجام رسانده بود، اتاق را ترک کرد! 


همانجا مقرر شد که فردا عصر برویم آرایشگاه و خرید بازار... 


صبح علی الطلوع، آقامحسن (شوهرآبجی) زنگ زد که برای مراحل اداری اتاق عقد حرم، کپی کارت ملی و شناسنامه و یک قطعه عکس نیاز است. قرار شد من مدارک را ببرم دفتر، و حضرت آقا بیاید و بگیرد. 


رفتم دفتر. طبق معمول نشسته بودم پشت سیستم ( و خدا میداند که اول صبحی توی سیستم چه چیزی میدیدم که لبخند بر لبانم نشسته بود!) که ناگهان حضرت آقا از پله های آمد پایین. خودم را جمع و جور کردم. سلامی پرتاب کردم و رفتم به سمت دستگاه فتوکپی . 


در این قسمت از تاریخ، حضرت آقا معتقد است که من در لحظه ی دیدن او، لبخندی به لب آورده ام (و چه بسا خندیده ام!) ولی من چنین چیزی در تاریخِ منظوم و منثورِ ذهنم نمی یابم! چرا که در دوران مجردی ام، اصولا با دیدن پسرجماعت به طور اتوماتیک، ابروهایم از حالت افقی، به عمودی متمایل میشده و اخم میکرده ام... ولی او همچنان اصرار دارد که من از فرطِ ذوق زدگیِ پیداکردن شوهر خوبی مثل او خندیده ام! 

این قسمت از تاریخ را ناگفته می گذارم و قضاوت را به خوانندگان محترم واگذار میکنم که مبادا سخن کذبی بگویم و آیندگان بگویند شرم باد این پیر را!!!


و موتواسفانه این داستان ادامه دارد!!!



موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۱۲
ام شهرآشوب

نظرات  (۲۲)

یه مقداری خوندم... جذاب بود ولی چون طولانی بود وسطش منصرف شد... یه نفر تو دلم گفت تنبل نباش ادامه بده... خواستم ادامه بدم ولی یه نفر دیگه تو دلم گفت آخه به توچه؟؟... این داستانا چه ربطی به تو داره... لذا دوباره منصرف شدم.

ولی واقعا عبارت ” ام شهر آشوب" هنرمندانه انتخاب شده.
موفق و سربلند باشید
پاسخ:
یعنی شما کتاب های داستان روهم که میخونید به خودتون میگید به تو چه؟؟ و از بقیه اش منصرف میشید؟ 

متشکرم از لطفتون :)
۱۲ آذر ۹۶ ، ۱۳:۱۰ جنابــــــــ دچار
چنتا طنز قشنگ داشت مثل این:
سپس وی افزود!

یه تیکه هم میخواستم بندازم دیدم نه نگم بهتره :)
پاسخ:
متشکرم از اینکه در تیکه انداختن مراعات حال ما رو مینمایید
نه کتاب داستان فرق داره
پاسخ:
شما اگه از اول مطالعه کنید شاید بشه کتاب ماجراهای من و حضرت آقا... مولف: ام شهرآشوب

البته قبول دارم که خیلی از کتابا ارزش نشر نداره!
فعلا پیامکشون  رو خوندم بعدا میام بقیه شو میخونم :))
مرسی :)


پاسخ:

تو این مدت من فقط نگران آدرنالین شما بودم!
خعلیم باااحال :) 
به خود حصرت آقام بدید اینارو بخوننن :)))
پاسخ:
همه که تموم شد تو یه پکیج فرهنگی تقدیمش میکنم!!
من اول که اومدم بخونم فکر کردم منظورتون از ماجراهای من و حضرت آقا، دیدار شما با رهبر هست
بعد با همین فرضیه اومدم پست رو خوندم و چشمام با خوندن جمله ی اول اینجوری شد: 0_o
بعدم که فهمیدم حضرت آقا جناب همسر هستن و ماجرای خواستگاری و این صحبتاست...
خیلی جالب بود، منتظرم بقیش رو بخونم (:
پاسخ:
جدا همچین چیزی رو به ذهن متبادر کرد؟

اتفاقا چندتا پست داستان وار دارم برای دیدارمون با رهبری

http://ragepenhan.blog.ir/1393/03/17/MP3-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%B4

از پست های خرداد 93 میشه دنبالش کرد
اسمت اشرفه آیا واقعا یعنی؟! :)
منم خبر نداشتم! بعدها که خواجه مطلع شد به من خبر داد :))
پیوندتان مبارک :)
پاسخ:
بله. این اسم ما داستان داره! یادگار عشق شکست خورده ی بابامه :)))

خواجه کیه؟؟؟!!! 

متشکرم. دیگه از سه سال هم گذشته!
میگم شما توی خونه هم به ایشون میگید حضرت آقا؟! :)
پاسخ:
به اسامی مختلف صدا میزنم. هرچی مقتضای حال باشه
گاهی وقتا هم حضرت آقا صدا میزنم :)
خیلی هم خوب ^_^
پاسخ:
:) 
احوال دلتون خوش :)
خوبم خیلی خوب. :)
دلیلش رو هم همین الان دارم می‌نویسم در قالب یه پست جدید :)
پاسخ:
الحمدلله
ان شالله که همیشه احوالتون خوش باشه :)
:))) عشق شکست خورده رو خوب اومدی :))
خواجه حافظ شیراز دیگه.
گفتی فقط اون بی خبر مونده بود، گفتم نه منم بی خبر بودم و خودم از خواجه بعدها شنیدم! :دی
پاسخ:
آها :)) 
تو اون برهه فقط خواجه بی خبر بود! 
سلام مومن. جزاکم الله خیرا

ایام بر شما مبارک


کلی خندیدم بابت زن عمو اکبر...
بعد اومدم این عرایض را بفرستم اینترنت، قطع شد!!! احتمالا ما را هم فامیل داماد حساب کرده(لبخند)

عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
پاسخ:
سلام. متشکرم

همچنین برشما :)

ان شالله همیشه خندون باشید :)
۱۳ آذر ۹۶ ، ۱۳:۴۴ آرتمیس ‌‌
آخی دلش تنگ شده بوده :)))

چون قضاوت رو به ما سپردین، من میگم یحتمل شما ناخودآگاه با دیدن ایشون لبخند زدین :دی
پاسخ:
آرتمیس جون، این مردا روشون زیاده!!!
قبول نمیکنه که اون شب دلش تنگ شده بوده ولی ازونور به من میگه تو منو دیدی خندیدی!!!

من که یادم نیست. ولی حتی اگه خندیده بودم هم برای اینکه روش زیاد نشه میگفتم نه!
الان هم ابجی زهرا رو به خاطر اشناییت اندکش با حضرت اقا مایه خوشبختی خودت میدونی یانه؟؟؟
پاسخ:
قطعا! 
چرا که نعععع!
سلام 

تا کی ادامه داره نمیشه بیشتر بنویسید :( 
اینجوری کمه آخه:)
پاسخ:
سلام
الانم برخی معترضند که طولانیه و ارزش خوندن نداره! 
بیشتر باشه خودتونم خسته میشید
۱۸ آذر ۹۶ ، ۰۸:۴۰ مریــــ ـــــم
واااای خدای من
چه خوب تعریف میکنی
امکان نداره یه متن طولانی بخونم
حتی اگه تو نوشته باشی
:دی
منتظر قسمتای بعدیم
شمادوتا خیلی باحالین

پاسخ:
آخرش اینو خوندی یا نه؟‌ :)))

باحالی از خودته :)
۱۸ آذر ۹۶ ، ۰۹:۱۴ مریــــ ـــــم
اره بابا
اینقد جذاب مینویسی 3صفحه دیگه هم بود میخوندم
:)
پاسخ:
بابا دیگه چوبکاری نفرمایید :) 

لطفت عالی متعالی 
این اصطلاح حرف چیزی رو سبز کردن خیلی جالب و بامزه ست. از حرف پیش کشیدن خیلی شاعرانه تره. :دی
پاسخ:
الان کجای این متن این اصطلاحات استفاده شده بوده؟
من که پیداش نکردم :|
آم. اینجا نه تو قسمت های قبلی استفاده شده بود:دی تا اینجا خوندم چند بار دیدمش, همینجا اعلام کردم:))
پاسخ:
آها. متشکرم از نظرتون

به نظر خودمم سبز کردن جالبتره. ولی خب وقتی وسط نوشتن باشیم مطمئنا خیلی اصطلاحات بهتر برای استفاده هست که ممکنه به ذهنمون نیاد
۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۱:۴۹ مردی بنام شقایق ...
سلام

حق داشتین خب!

بالاخره شوهر خوب نعمتیه که گیر هر کسی نمیاد :))))

خانوم ما بعد از گذشت این همه سال هنوز منو میبینه میزنه زیر خنده!
پاسخ:
سلام
البته که اصل قضیه هنوز مورد تشکیکه!

چرا میخنده؟ مگه خنده دارین؟
۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۱:۵۷ مردی بنام شقایق ...
اصل قضیه که اظهر من الشمسه! :)



چرا میخنده؟
از ذوقشه دیگه ^_^
پاسخ:
این از اعتماد به نفس بالای شما (و همچنین آقای ما) است که فکر میکنید از ذوقه

بیشتر تحقیق و بررسی کنید شاید دلیل دیگه ای داشته باشه!
۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۲:۰۸ مردی بنام شقایق ...
محرض شده :))))

نتایج همه ی بررسی ها این رو نشون میده ^_^
پاسخ:
محرض؟ محرز؟! 

خدا براتون حفظشون کنه 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">