ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

درباره بلاگ

مادر یک عدد علی کوچولوی ساکت و صبور و در عین حال بسیار کنجکاو و پرتلاش هستم.
علی کوچولویی که مثل مادرش یک جا بند نمی شود، نمی‌تواند احساساتش را پنهان کند و چشمهایش در یک آن همه چیز را لو می دهد! و مثل پدرش با طمانینه، آرام و دوست‌داشتنی ست.
....
هرچه که اینجا می نویسم، صرفا برداشتهای شخصی ذهن یک انسان است. پس دلیلی ندارد که حتما و قطعاً اشتباه نباشد. چرا که انسان ممکن الخطاست...
من اینجا بلند بلند با خودم حرف می زنم.
خطابهای پندآموز مرا فقط خطاب به خودم بدانید.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

۱۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

۲۶ مرداد ۹۸ ، ۱۶:۱۷

و سپس یک عدد سوسک ...

وقتِ بی برکت یعنی اینکه صبح کله ی سحر از خواب پاشی، بری تو آشپزخونه که چای درست کنی بخوری و بشینی پای زدن فاکتورها و کارهای نیمه تمامت، و در کمال چندش، ببینی یه سوسک نازیبا داره روی کابینتای آشپزخونه ت رژه میره! پس همه کارات رو ول کنی و با دمپایی صورتی بیفتی دنبالش و اون دوان دوان همه ی روکش آشپزخونه ات رو آلوده کنه، سپس بعد از اینکه کشتیش و جنازه ی متوفی رو جمع کردی، روکش کابینتا رو جمع کنی و همشو بشوری!

 

و یا اینکه وقتی داری لباس میندازی توی ماشین لباسشویی، یهو یه استکان (معلوم نیست از کجا) بیفته کف آشپزخونه و خورد خاکشیر بشه، و سپس تو بیفتی دنبال جاروبرقی کشی!!!

 

و یا اینکه موقع درآوردن ظرف شورغوره ها از تو یخچال، از دستت بیفته و باز این تو باشی که بدوی دنبال جمع کردن غوره های بخت برگشته!

 

وقت که برکت نکنه، به هیچ کاری نمیرسی. حتی اگه هیچکدوم ازین اتفاقا برات نیفته...

 


پ.ن1: مدیونید اگه فکر کنید دست و پاچلفتی ام ها!!! نه... فقط وقتم برکت نداره :|

 

پ.ن2: واسه جشن غدیر چه فکری کردید؟ عیدالله الاکبر داره از راه میرسه ها! نکنه دست خالی بمونیم :)

 

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۲۵ مرداد ۹۸ ، ۰۲:۲۳

روسری قشنگه

بعد ازین که بهر دلیلی نشد روسری قشنگی که تو پاساژ آسمان هفده شهریور، در حدلالیگا پسندیده بودم رو بخرم و به جاش یه روسری خریدم که اصلا دوستش ندارم، و بعد از واکنش هایی که پس ازین قضیه از خودم دیدم، فهمیدم که تا چه حد افسارمو دادم دست هوای نفسم، و فهمیدم تا چه حد حقیر و سطح پایین شدم!

اگه بخوام در آینده، مثل اون پیرزن غرغروهایی نشم که چهارچنگولی چسبیدن به مال دنیا و تیرتخته هاشون، باید از همین حالا رو خودم کار کنم که دل نبندم به این متاع ناقابل گذرا...

 


استاد میگفت اثر مستقیمِ زیاد گوش دادن به هوای نفس، اینه که چشم دلت کور میشه و گوش دلت کر! پس دیگه حرف حق تو کلت نمیره... میترسم از اون روز، خدایا رحمی...

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۲۱ مرداد ۹۸ ، ۱۷:۳۷

مشهدنوشت 2

یکی از شهرهای مورد علاقه ام برای زندگی مشهده. مشهد خیلی ویژگی های خوبی داره، درواقع هرچه خوبان همه دارند، مشهد یکجا داره!

بالاترین نعمتش که وجود امام هشتمه (قربونش برم)، اقتصاد خوب و موقعیت شغلی که صدقه سر وجود امام رضاست، هوای خوب و مطبوع، شهرداری خوب و امکانات رفاهی عالی... و خیلی چیزای دیگه

فقط نمیدونم بعضی ازین مشهدیا چشونه که با وجود اینهمه فراوانی نعمت، بازم سیر نمیشن و مدام درحال دوشیدن و کلاه گذاشتن سر زوار امام رضا هستن. بابا اگه همین زوار نبودن که الان شماهام باید مث سیستانیای مظلوم دنبال کار میفتادین تو غربت شهرای دیگه! چرا انقد ناشکرید آخه؟؟؟


پ.ن1: سفر یک هفته ای ما تموم شد، از فردا من میمونم و یه علیِ ددری که یک هفته به گشت و گذار بوده و الان باید حبس بشه تو یه خونه ی پنجاه متری! خدا بخیر بگذرونه...

پ.ن2: روز عرفه تو حرم امام مهربونیا یاد همه ی دوستان وبلاگی بودم، عید قربان هم بر همتون مبارک :)

 

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۱۹ مرداد ۹۸ ، ۱۷:۲۰

مشهد نوشت 1

گرچه سیه رو شدم، غلام تو هستم

خواجه مگر بنده ی سیاه ندارد؟؟

 


پ.ن1:اگه تو نبودی، انسان این حجم انبوه از آرامشی که توحرمت هست رو کجای دنیا میتونست تجربه کنه؟؟ ممنونم فقط بخاطر بودنت 

 

پ.ن2: یکی از اعمال خوشمزه حرم امام رضا اینه که بشینی یه گوشه از صحن، و فقط زائراشو تماشا کنی... اصلا لامصب مث مورفین عمل میکنه!

 

پ.ن3: یک عدد علی کوچولوی کیف کرده  در حرم!

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۱۷ مرداد ۹۸ ، ۱۵:۴۳

شمال نوشت 2:

ینی خدا ما کاشونیا و این شمالیا رو اون دنیا میبره یه جای بهشت؟؟ بابا ما تو دنیا تو جهنم سوزان زندگی میکردیم، اینا تو بهشت برین! انصافه عایا؟؟
اینا اسم کوچه هاشونو میذارن تازه آباد، سبزخونه، خوشگل کوچه! ماهم اسم خیابونامونو میذاریم کویر آباد، گرمابه، جهنم دره!!

 


یادمه دکتر سعیدا  استاد حسابداریمون یه بار سرکلاس بهم گفت اشرف السادات! (با تشدید مشدد حرف سین) تو لنگرودی هستی؟! گفتم نه استاد، گفت پس چرا انقد شکل لنگرودی هایی؟؟ مگه لنگرودیا چه شکلی ان؟ 

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۱۶ مرداد ۹۸ ، ۱۲:۵۴

شمال نوشت 1

زشته که آدم 29 سالش شده باشه و دفعه اولش باشه که میره شمال؟؟
اینجا جاده چالوس، سیاه بیشه! الان از فرط مه غلیظ صبحگاهی، چشم چشمو نمیبینه! شماها چطوری زندگی میکنید اینجا؟



نصفه شب مارو از جاده چالوس آوردن، از کل لذت زیباییهای این جاده فقط تهوع پیچ در پیچش نصیب ما شد! مخصوصا که پشت سریمون هی میگه تو رو خدا! چرا اینجوری میره؟؟ و شوهرش مدام تذکر میده که راننده جوری نمیره! جاده این‌جوریه!

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۱۴ مرداد ۹۸ ، ۰۱:۵۴

عاقبت سرکنگبین صفرا فزود

تحریم ظریف منو یاد یه انیمیشن قدیمی انداخت
یادتونه یه خمیر کرم رنگ بود تو برنامه کودک؟ (خمیره شکل آدم بود همه کاری هم میکرد، یه بارم جورابشو میخواست بدوزه، دوخت به دستش، بعد جورابه رو کشید تو لامپ، دوخت به لامپه) قسمت جورابه رو پیدا کردم. ازینجا دانلود کنید.
یه بار خواست گندشو جبران کنه، رفت جارو برقی آورد، اول خودش داشت جارو میکشید، بعد جاروئه قاطی کرد از دستش در رفت هرچی تو صحنه بود اعم از قاب عکس و میز و صندلی رو خورد، آخر سرم خود خمیره رو خورد، بعدم صحنه ی خالی رو خورد، فیلم تموم شد.


 ظریف هم رفت تحریما رو برامون برداره، خودشم تحریم شد! آمریکا مثل جاروبرقیه قاط زد بلعیدش!


پ.ن. اگه امیرکبیر ایران، جناب محمدجوادخان یه نگاهی به تاریخ میکرد و سرنوشت امثال رضاخان که دلباخته و سرسپرده ی غرب و طاغوت بودن رو نگاه میکرد که چطور عاقبتش شد بدبختی و فلاکت، و مقایسه میکرد با عاقبت نیک و عزت پایدار حضرت امام، که چطور در اوج عظمت از دنیا رفت، اینقدر در تامین منافع و جلب نظر طرفهای غربی تلاش نمیکرد و اینقدر با دیدن اون ازمابهترونا غششش غششش نمیخندید. اینه سزای سرسپردگی

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۱۳ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۱۵

تقبل الله حاج آقا!

قدیما، همه چیز یه جور دیگه بوده!

اونهایی که میخواستن برن حج، اول میرفتن بدهکاریاشونو صاف میکردن، از همه حلالیت میطلبیدن، بعد با خیال راحت میرفتن حج.

الان انگار رسم و رسوم حج رفتن هم عوض شده!

زنگ زدم به مشتریمون، و این چندمین باری بوده که برای حساب و کتابش بهش زنگ میزدم. خودمو آماده کرده بودم که بهش بگم این چه وضعیه آقای فلانی؟ چندبار برا یه حساب باید زنگ زدت بهت؟ که ناگهان ازونور خط صدا اومد: بفرمایید.

_آقای فلانی سلام، فلانی هستم از شرکت فلان، برا این فاکتور فلان مزاحم شدم...

_خانم فلانی من داداش فلانی هستم. خودش رفته مکه، گوشیش دایورته رو گوشی من! حالا حسابش چنده؟ فاکتورشو واتساپ کن.


فقط خواستم بهش بگم، به داداش فلان فلان شده ت بگو حجّکم مقبول و سعیکم مشکور واقعا!

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۱۰ مرداد ۹۸ ، ۰۱:۵۵

عشق زنبوری!

بعد ازظهر بود، علی یهو قاطی کرد، قاطی کردنش نشونه ی اینه که یا گشنشه، یا خوابش میاد، یا هردو (یعنی خوابش میاد ولی از گشنگی خوابش نمیبره، که دراینصورت دیگه هفت تیر کش میشه!)

رفتم کنار اجاق گاز که براش غذا بکشم، یهو حس کردم یه سوزن رفت تو انگشت بغلی شست پام...

ولی دیدم انگار سوزشش بیش از یه سوزن معمولیه، زیر پامو نگاه کردم دیدم یه زنبور انگار زیر چرخ کامیون هیجده چرخ له شده و داره دست و پا میزنه و أشهدشو میخونه!

زنبوره رو کشتم و انگشت پامو تو دست گرفتم و با غذای علی اومدم نشستم کف هال (جای نیشش هنوز می سوخت)

یهو حضرت آقا از سرکار اومد تو خونه، میخواستم نگرانش نکنم، اول چیزی بهش نگفتم، اومد جلوتر گفت چی شده؟ درحالی که خودمو لوس میکردم گفتم: هیچی زنبور پامو نیش زده...

اومد پیشم گفت: زنبور؟ کو؟؟( حالا انتظار داشت جاش قد نیش کروکودیل ورم کرده باشه!)

خواستم یه کم خودمو لوس تر کنم، گفتم حالا من طوری نیست، خدا روشکر که بچمو نگزید!

حضرت آقا گفت:«آره واقعا ها! پاشو برا بچم صدقه بذار کنار...!»

من : :/

حضرت آقا :\

علی : *_*

زنبوره : :))

لیلی و مجنون : :| :|

مرغای آسمون به حال من : :(((((

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۰۹ مرداد ۹۸ ، ۰۰:۰۱

معجزه ی مادری

یکی از آثار شگفت انگیز مادر شدن اینه که از مرحله ی «وای حالا من چی بپوشم!» عبور کرده و به مقام «وای حالا بچم چی بپوشه!» می رسید...

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ