ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت نهم )


سلام

سری ماجراهای من و حضرت آقا گرچه قبل از بدنیا آمدن علی کوچولو هم روند بسیار کندی داشت، اما بعد از به دنیا آمدنش ، به دلیل مشغله های فراوان بنده، به طور موقت متوقف شد.
قصد دارم ان شالله دوباره شروع کنم به نوشتن. البته با پوزش فراوان بابت اینهمه تاخیر

ماجرا تا آنجا پیش رفت که ما قرار گذاشتیم برای عقد برویم قم، و به دلیل مخالفت خانواده های هردومان، قرار داشت متزلزل میشد که ناگهان حضرت آقا در هیئت سوپرمن، پرید وسط و ما را نجات داد. ( نویسنده در اینجا دستهایش را در هم گره می کند و چشمهایش قلب قلبی می شود!!)




و اما بعد... 

فردای آن روز، دوشنبه بود. یعنی همان روز تاریخی نزول آیه ی هل اتی!

صبح علی الطلوع (آنقدرها هم علی الطلوع نبود البته!) زدم بیرون. دنبال کارهای نکرده. ساعت دو بعد از ظهر قرار بود داداش کارفرما بیاید دنبالمان و من و مامان را ببرد قم. 
استرس عجیبی داشتم. نمی دانستم قرار است بعد از ازدواج خوشبخت بشوم یا نه. به قول قدیمی ها، قضیه دقیقا مثل هندوانه ی دربسته بود که حتی ممکن بود سالها بعد از ازدواج هم درش باز نشود!
اما این وسط فقط یاد و توکل به خدا بود که مرا آرام نگه می داشت. 

با آبجی مریم قرار گذاشته بودیم برویم مغازه ی عروس دایی برای خریدن چندقلم لوازم آرایشی، آن هم البته به اصرار آبجی مریم. (انصافا اقرارمیکنم که تا قبل از ازدواج، مصرف سرانه ی لوازم آرایشی بنده، به یک عدد پنکک در دوسال می رسید! یعنی کلا تا قبل از ازدواجم توی مود مصرف  لوازم آرایشی نبودم. البته همین الان هم نیستم!)

رفتم پاساژ برای تحویل گرفتن لباس عروس. لباس پانچ شده را تحویل گرفتم و رفتم سر قرار با آبجی مریم.
لوازمات قرتی گری را به انضمام یک عدد روسری صورتی رنگ خریدیم ( واقعا چرا صورتی؟؟!! مگر رسم نیست که عروسها سفید بپوشند؟؟)

برگشتم خانه. چه خانه ای!!! مثلا قرار بود  شب اینجا مراسم عقدکنان باشد با کلی مهمان! 
خدا خیرش دهاد آبجی مریم را که گفت: "تو برو به کارهای خودت برس. امروز اصلا فکر هیچی نباش. ما خودمون تمیز میکنیم" 
و این شد که من (که منتظر چنین حرفی بودم) کلا زدم به رگ بی خیالی!

تند تند، مثل گربه گیجه، ناهارمان را خوردیم و لباس هایمان را پوشیدیم. (یادم است دقیقا آن روز ناهار گوشت لوبیا داشتیم. گوشت لوبیا معروف ترین و پرکاربرد ترین غذای مردم کاشان است!)

دلم گرفته بود ازینکه همه ی اعضای خانواده ام سر عقدم حاضر نباشند. 
داداش کارفرما آمد با ماشین دنبالمان. با کمال تعجب آبجی زهرا را دیدم که نشسته بود صندلی جلو. از دیدنش بال در آوردم. توی این چند سال هیچوقت اینقدر از دیدن آبجی زهرا خوشحال نشده بودم! دلش نیامده بود لحظه ی عقدم مرا تنها بگذارد.

قرار بود ساعت 2 قم باشیم. و الان ساعت بیست دقیقه به 2 بود که راه افتادیم.
استرسم هر لحظه بیشتر می شد. پشیمانی هایم لحظه ای شده بود. یک لحظه پشیمان، یک لحظه مردد، یک لحظه مصمم!!
در یکی از همین لحظات سه گانه بودم که حضرت آقا پیامک داد. 

-سلام. کجایید؟ حرکت کردید؟

- سلام. بله داریم می دوییم!

-آفرین. تلاشتون قابل تحسینه!

و در اینجا بود که من خندیدم. (درواقع لبخند زدم) و این خنده ی نابه جای من از چشم آبجی زهرای همیشه تیز! پنهان نماند.
+ اگه چیز خنده داری میگه بگو ماهم بخندیم!!

و همه زدند زیر خنده. و من جلوی داداش کارفرما آب شدم از خجالت! و ماله کشان گفتم: نه دوستمه. داره آدرس میگیره بیاد اتاق عقد حرم!! 

 (نمی دانم این بشر چطور مخفی ترین و ریزترین چیزها را می بیند! مثلا از آینه ی صندلی جلو، لبخند مرا هنگام نگاه کردن به گوشی!)

 استرس دیر رسیدن به اتاق عقد هم به استرسهای قبلی اضافه شد!

حضرت آقا نیز وضعیت نابسامانی مشابه ما داشتند. به طوری که بعدها فهمیدم به دلیل پیدانکردن اتاق پرو، کنار خیابان حرم، کنجی پیدا کرده و کت و شلوارش را همان جا پوشیده! و بعدها هر وقت رفتیم قم، بی استثنا جای مذکور را به من نشان داده و خاطره ی تکراری اش را تعریف کرده! (باعرض پوزش از حضرت آقا!)

رسیدیم حرم، ماشین را توی پارکینگ حرم پارک کردیم و پریدیم بالا. حالا این وسط دربدر دنبال اتاق عقد حرم می گشتیم و پیدایش نمی کردیم. 

بالاخره یافتیمش!
اتاق عقد، جایی بود در طبقات بالا. 

توی راه پله ها حضرت آقا را دیدم و سلامی وسط هوا انداختم. موهایش را خیلی کوتاه کرده بود. همیشه همان مدل دوست ناداشتنی را می زند. و همیشه هم با اعتراض من مواجه می شود!

رفتیم بالا. اتاق عقد اتاقی بود حدودا بیست سی متری. روی دیوارش بنری نصب شده بود که از خانواده های محترم درخواست می کرد از سوت و کل کشیدن، دست زدن ، ریختن نقل و گل و این دست قرتی گری ها خودداری بفرمایند و به جایش فقط صلوات بفرستند.

از طرف حضرت آقا، کل خانواده و فوامیل قمی اعم از خاله و دخترخاله و غیره و ذلک (که هنوز نسبت خیلی هایشان را نمی دانم!) آمده بودند. و از طرف ما، یک سوم خانواده، جاری آبجی زهرا (که ساکن قم بودند) و دوتا از دوستهای من که آن هم بعد از عقد رسیدند! 

به محض رسیدن، چادر سفید را از کیف در آوردم و خواستم سر کنم که دیدم مامان و آبجی زهرا بر سرکوبان و جیغ زنان، چادر را از دستم گرفتند! آنجا بود که فهمیدم چادر سفید را نباید خود عروس سرش کند. بلکه باید صبر کند تا خواهر شوهر یا مادرشوهر بیایند و چادر را بیندازند روی سر مبارک عروس خانم! (شاید این کار به منزله ی کلاهی باشد که خانواده ی داماد، سر خانواده ی عروس می گذارند! دخترخانما موج مکزیکی لدفن!!!)

و در اینجا بود که خواهرشوهر گرام آمد و چادر کذایی را انداخت روی کله ی ما!
و ما را نشاندند سر سفره ی عقد، و حضرت آقا را کنار دست ما!!

ادامه دارد...


پ.ن1: اکنون که این مطالب رو می نویسم، در حال خواب کردن علی کوچولو روی پامم! 
دیگه بینید من کی ام!!



من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

Designed By Erfan Powered by Bayan