ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

گندکاری های افتخار آمیز

جشن روز دختر هم تمام شد و ما بیش از 60 تا بچه را رنگ کاری کردیم و 75 هزارتومان کاسب شدیم. نمی دانم چرا این 75 هزارتومان اینقدر برایم شیرین است!!! چندسالی هست که شاغلم و در ماه بیش از این حرفها حقوق داشته ام.ولی شیرینی این حقوق آن قدر زیاد بود که تا چندروز به هرکس که میدیدم با خوشحالی از دستمزدم تعریف می کردم!!! (بماند که از این 75 تومان، 35 تومانش مواد مصرفی بود!)

جشن خوبی بود. حداقل برای من که روحیه ام را سروکله زدن با بچه ها عوض می کند.

بودن با بچه ها چندتا مزیت خیلی خیلی خوب دارد. بزرگترینش این است که آدم یاد میگیرد دنیا بازی مسخره ای بیش نیست که نه غمش می ماند و نه شادی اش. بچه ها سریع شاد می شوند، سریع غمگین می شوند و خیلی سریعتر این شادی ها و غم ها را فراموش می کنند

بچه ها دنیا را به چشم بازیچه می بینند. مثل شهر بازی. انگار اینجا جاییست که آمده اند که چندصباحی را خوش بگذرانند. دنیا هم اگر زیرورو شود، بچه به فکر بازی خودش است.

با بچه ها که می نشینم، کودک درونم بیدار می شود. می شوم یکی مثل خودشان. خوشحال و بی خیال. و چقدر خوب است بدانیم این دنیا و هرچه در آن می گذرد بازی ست. یک بازی کودکانه



پ.ن. مطلب اصلی را این بار در پانوشت می نویسم. راستش بنا به درخواست دوستان مبنی بر عکس گرفتن از گندهایمان، هرچه سعی کردیم دیدیم با این دست و پر رنگی که نمیشود دست به گوشی زد، علاوه بر آن حجم متقاضیان خیلی زیاد بود و وقت آن را نداشتم که عکس بگیرم و این جور جنگولک بازی ها.

منتها عکسی داشتم از اولین گندکاری هایم روی صورت طفلان معصوم داداش کارفرما. این کوچولوهای بی ادعا با رضایت تمام خودشان را سپرده بودند دست این عمه ی ناشی و دمشان گرم که خوشحال هم بودند!!





این عکس ها متعلق است به آن تمرین های فشرده ی دوسه روزه. خودمان می دانیم که خیلی ضایع است، راستش روی صورت بچه های مردم بهتر از این گند میزدیم. دیگر دستمان برای گند زدن راه افتاده بود!

پیام بازرگانی:

رنگ کاری اشرف و شرکا آماده ی ارائه ی هرگونه گندکاری، ببخشید رنگ کاری روی صورت شفتله های شما می باشد. برای جشن تولد خودتان یا شفتله های خانواده تان ما در خدمت شما هموطنی های عزیز هستیم.


یاعلی مدد



لافی در غربت!!!


به طور کاملا ناخواسته سر از بازی پیچیده ای در آورده ام.

رفته بودم موسسه (موسسه ای فرهنگی مخصوص بانوان) برای کار دیگری، که عهده دار کار دیگری شدم. کاری که هییییییییییییچ سررشته ای ازش ندارم.

از شنبه، سه روز جشن گرفته اند برای دختران و تقریبا میشود گفت این اولین باری ست که جشن به این بزرگی برای دختران توی یک محوطه ی پارکی پوشیده گرفته می شود. و ما خوشحال و خندان، مسئولیت غرفه ی کودکانش را بر عهده گرفتیم، آن هم چه کاری؟؟؟!!!! رنگ آمیزی صورت بچه ها!!! بدون تجربه ی حتی یک عدد بچه که ما رنگش کرده باشیم!

از پنجشنبه که به طور کاملا ناگهانی به این مسئولیت بله گفتم، تا الان مثل آدمهایی ام که از فنر در رفته اند!!! لحظه ای قرار نگرفته ام. از سرچ در اینترنت گرفته، تا پرینت سر و کله ی بچه های مردم، تا رفتن به این مغازه و آن مغازه برای پیدا کردن رنگ انگشتی مشکی!!! و حتی رفتن به خانه ی داداش پربچه مان و باج دادن به یکی یکی بچه هایش که بلکه بنشینند و خرگوش و مرغ و دلقشان کنیم!

تنها کاری که نکرده بودم دیدن یک نمونه ی عملی از کار و مواد مورد استفاده بود که فاطمه سادات دختر داداش کارفرما پیشنهاد کرد بروم پارک نزدیک خانه و کار نقاشیِ دختری که مدتهاست آنجا بچه رنگ می کند را از نزدیک ببینم. ما هم خوشحال و خرم، شوی بیچاره را از جا ور کشیدیم و رفتیم پارک! این ور را بگرد، آنور را بگرد! اثری از آثارش نبود. و وقتی از مسئول اسباب بازی ها پرسیدیم دخترک نقاش کجاست، در کمال ناباوری به سمتی اشاره کرد و گفت ایشان هستند، چند وقتی ست دیگر نقاشی نمی کند، پشمک می فروشد!!! این شد که تصمیم گرفتم از همان اول راه تجربیات دخترک جوان را نردبان کنم و بروم پشمک بفروشم!

رنگ کاری هایمان همچنان ادامه پیدا کرد، البته انصافا خانواده، خوب با دل مشنگِ این بچه ی مشنگشان همکاری کردند، و همین که وسایل به هم ریخته مان را از در و پنجره ی خانه پرت نکردند بیرون، دمشان دمادم!!

امروز عصر اولین تجربیات کاری بنده در زمینه ی رنگ کردن بچه ها روی سن می رود. و من دلم مثل سیر و سرکه می جوشد که نکند خراب شود، نکند بی سلیقگی کنم، نکند این اعتماد به سقف کاذب وجهه ی ما را در موسسه به گند بکشد!!!

انصافا خودم هم اولش فکر نمی کردم کار به این سختی باشد. ولی وقتی دست به قلم بردم و چندتایی رنگ کردم دیدم آنقدراهم ساده نیست که من می انگاشته ام!! مخصوصا که من با کمبود وسایل مواجهم!

در هر حال لافی در غربت زده ایم و باید پای لرزش بنشینیم. دعایمان کنید که نظرمان نسبت به خودمان عوض نشود!



سرگرمی های پــــــــــــــــــــــــــــــوچچچچچچچچ


از همه ی جامعه های مجازی دل زده ام

از پیامهای تکراری، حرف های صدمن یک غاز، جوک های بی محتوا ، عکس ها و فیلم های مسخره، از پرسه زدن های بی هدف توی پروفایل این و آن...

از سعی در بازی "خودخاص پنداری" و جنبش "به ارواح جدش نیستی در حدش" و یا "قرار گرفتن در معرض انگ هویج و سیب زمینی و باقالی و ... !!!" حوصله ام سر می رود.

از وقت گذراندن و هیچ میوه ای برداشتن نکردن خسته می شوم. دلم می خواهد وقتی که می گذارم و یا پولی که صرف کاری می کنم، حداقل به درد دنیایی یا آخرتی بخورد. من دلم با این بازی ها آرام نمی گیرد...

تلگرام، لاین، واتساپ، کلوب، وایبر، و ... هیچ کدام آن چیزی نیست که دلم بخواهد، که آرامم کند یا رشدم دهد، از همه بریده ام جز وبلاگ نویسی، اینجا همانجایی ست که هیچگاه دلم را نمی زند. که می توانم بنویسم بدون آن که بخواهم این و آن را لایک کنم یا قضاوتشان کنم، یا از گذاشتن عکس های عجیب و غریبشان و محو شدن حیای زن ایرانی وسط این بازی ها حرص بخورم.

حسرت می خورم به حال کسانی که همین مجازی بازی ها ارضایشان می کند و سرشان را گرم... که آنقدر خوشحالند وسط این وانفسا که وقتی ندارند برای دچار شدن به یاس فلسفی یا دردی اجتماعی. من اما هیچ چیز جواب نفس لجوج و افسار دررفته ام را نمی دهد.

این سوالی ست که این روزها مخم را مثل مته دارد سوراخ می کند: مشکل از من است یا از بقیه؟



ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلاة






گفتی ز ناز، بیش مرنجان مرا، برو ...

عاشق این شعر مولانام. مخصوصا وقتی دلم از خودم گرفته و میخام سر به بیابونای کالاهاری بذارم، خوندن این شعر یه نصف روز ذهنمو به خودش مشغول میکنه! دم شاعرای قدیم گرم که از اعماق دل پاکشون شعر میگفتن... یعنی کلا دم آدمای قدیم گرم که دلشون پاک بوده
به قول خاله ام: خوش به حال اون روزا...



بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست


ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

کان چهره مشعشع تابانم آرزوست


بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست


گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست


وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست


در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست

آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست


این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست


یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست


والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست


زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست


جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست


زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول

آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست


گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام

مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست


دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست


گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست


هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد

کآن عقیق نادر ارزانم آرزوست


پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست

آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست


خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز

از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست


گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست


یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست


می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار

دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست


من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست

وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست


باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست


بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق

من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست



این کِجوله های خوشحال!!!!


سوسک‌ سرگین غلتان


ساعت کاری تمام شده بود و من کم کم داشتم نرم افزارها را می بستم و برای رفتن مهیا میشدم که ناگهان ملیح پله های دفتر را چهارتا یکی کرد و پرید پایین با خنده ای بر لب که معلوم نبود این بار دیگر چه چیز را سوژه ی خنده و مسخره بازی کرده !!


آمد نشست کنار میز من و تیرتیر کنان (تیرتیر کردن دیگر از آن لغات خاص خانه ی ماست، به معنای خنده ای که صدای تیرتیر می دهد و گاها روی اعصاب مخاطب قدم می زند! هرکس بگوید ماهم لغتش را داشتیم می آیم برایش!!!!) خواست صفحه ی گوگل را باز کنم و لغت "سرگین غلطان" را جستجو کنم. به زعم خودش میخواست چیز باحال و خنده داری را نشانم دهد.


عکسهای صفحه که باز شد،صدای تعجب و خنده ی من هم در آمد. همان (کِجوله یا به قول ملیح کُجوله) ی خودمان بود. (کِجوله در زبان فصیییییییییییح کاشانی نوعی سوسک سیاه است -همانطور که در عکس مشاهده می نمایید!-) منتها با کلی قابلیت و توانایی که من ازش بی خبر بودم.


کلی وقتمان به خندیدن به سرگین غلطان عزیز و توانایی هایش در گرد کردن سرگین های مردم!!! و غلطاندنش در صحرا گذشت. به کار خنده دارش، به دستکش های سبز و بهداشتی اش و به شوق و پشتکاری که برای این کار دارد!!!



از ملیح (که حالا خودش برای خودش یک پا مهندس منابع طبیعی شده!) پرسیدم چرا کجوله این کار رو می کنه؟ گفت: "نمی دانم! احتمالا بی خودی برای خنده!"

من اما توی کتم نرفت که یک موجود در عالم پیدا شود که اینهمه سختی و تلاش را تحمل کند، سرگین ها را گلوله گلوله کند و روی زمین بغلطاند، بی هیچ دلیلی!! آدمها شاید بی دلیل کاری کنند و سر خودشان را کلاه بگذارند، اما خدا در خلقت کائناتش سنگ تمام گذاشته. هیچ توانایی و مهارتی را بی دلیل به کسی نمی دهد.

دیروز موقعی که داشتم موقع حرف زدن درمورد مشکلی به شوی گرامی (با حال استیصال و اضطراب!) می گفتم "یعنی به نظر تو آخرش چی میشه ؟؟!!!" و شوی همیشه ریلکسمان در حال آرامش گفت: "نمی دونم. فقط می دونم که هرچی خدا پیش بیاره خیره!" ناگهان یاد کجوله افتادم!!! کارهای خدا هیچکدام بی حکمت نیست. از افتادن برگی از درختی، تا یاد دادن کاری به کجوله ای، تا هر اتفاقی که بیفتد، یا حتی لرزه ای که به دلی بیندازد، همه و همه را می داند و با حکمت و تدبیر می کند.و به قول استاد عزیزمان (که هر جا هست خدایا به سلامت دارش) خدا هنوز دستش در آب و گل است.

از خودم شرمنده ام. از تفکرات منفی و بدبینانه ای که نسبت به مشیت الهی دارم! من حتی توی کتم نمی رود که خدا این حرکت را الکی و برای خنده به کجوله یادداده باشد! آنوقت چطور به این راحتی به خودم میگویم این اتفاق چرا افتاد؟ آن اتفاق چرا نیفتاد؟؟

به قول امام مهربانی ها حضرت رضا علیه السلام:

به خدا خوش بین باش زیرا خدای -عزوجل- می فرماید: من با بنده مومنم همانگونه خواهم بود که می بیند اگر مرا خوب می بیند خوبی خواهد دید و اگر مرا بد می بیند بدی خواهد دید.

رفیق! بیا خوب خدا را ببینیم...


پ.ن.1: مدتها بود داشتم فکر میکردم راز آرامش استاد عزیز در چه بود که اینجور بمب هسته ای هم تکانش نمی داد و مدام هم خودش آرام بود و هم ناخودآگاه اطرافیانش را آرام میکرد، فکرهایم را سخنرانی های خود استاد جواب داد: هرچه از خدا رسید، خوب بدان و از پیشامدش راضی باش. اگرچه به ضررت باشد، و اگرچه اذیت شوی، خدا هیچ کاری را بدون حکمت نمی کند.

پ.ن.2: از کرامات این سوسک سفت و سیاه، که گاها به زور زیر پایمان لگدش میکردیم و صدای جرق جرق خرد شدن پوستش را دوست داشتیم!!! این است که توی صحرا به خوبی بوی سرگین (روم به دیفال ینی مدفوع حیوانات!) را به خوبی تشخیص می دهد، و چون از این مواد ناخش به عنوان غذا استفاده می کند، آن ها را به شکل توپ گرد میکند، روی این توپی که درست کرده سوار می شود و به سمت خانه اش می غلطاند! این است راز و حکمت سرگین غلطان یا همان کجوله کوچولوی قصه ی ما!


مرا هم پیرمرد سلمانی بدان

دارم زور می زنم... دارم شدیدا زور می زنم تا شاد باشم...

زور می زنم تا نکند دیدن خلق های آویزانم عزیزانم را برنجاند. دلتنگم. دلیلش را هم نمی دانم. بی شک باید دلیلش گناهانم باشد...

این روزها عجیب یاد حرمم. حرم...

یاد روزی که نشسته بودم توی یکی از همین رواقها یا صحن هایی که قطعه ای از بهشت است، نشسته بودم و گوش سپرده بودم به نوای مداحی... از کرامات امام مهربانم می گفت.

از پیرمرد سلمانی که در راه نیشابور خودش را رسانده بود به آقا، تا به بهانه ی اصلاح سر مبارکش، اندکی عرض ارادت کند. از امام رئوفم می خواند که نیم نگاهی انداخته بود به سنگی و تبدیلش کرده بود به طلا... در ازای مزد سلمانی ! و مرد سلمانی که به جای طلا از امام پیراهنی خواسته بود و قولی... که لحظه ی مرگش بیاید... و از وفای عهد امام گفت ... از امام گفت... از مهربانی اش...

آقای مهربان من. دلم برایت تنگ است. ناراحتم که خوب از روزهای با تو بودن استفاده نکردم. گرچه تو همیشه با منی. همینجا درست میان قلبم...

آقای عزیزم...

گناهکارم قبول، بی خدایی قلبم را سیاه کرده قبول... ولی این دل از سنگ خاره کمتر نیست. حداقلش این است که محبت شما را در خود جای داده است.

مطمئنم که اگر بخواهی می توانی با نیم نگاهی قلب سیاه و گرفته ی مرا طلا کنی. حتم دارم که می توانی تغییرم دهی. شادم کنی... می دانم که به عهدت وفا می کنی.

یا معین الضعفاء!...



داستان زیبای پیرمرد سلمانی را می گذارم در ادامه ی مطلب. حتی اگر شنیده ای یک بار دیگر بخوان و این بار با دل شکسته ات از امام تقاضا کن ... شک نکن که امام می تواند و می خواهد که آرامت کند...

من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

Designed By Erfan Powered by Bayan