ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

درباره بلاگ

مادر یک عدد علی کوچولوی ساکت و صبور و در عین حال بسیار کنجکاو و پرتلاش هستم.
علی کوچولویی که مثل مادرش یک جا بند نمی شود، نمی‌تواند احساساتش را پنهان کند و چشمهایش در یک آن همه چیز را لو می دهد! و مثل پدرش با طمانینه، آرام و دوست‌داشتنی ست.
....
هرچه که اینجا می نویسم، صرفا برداشتهای شخصی ذهن یک انسان است. پس دلیلی ندارد که حتما و قطعاً اشتباه نباشد. چرا که انسان ممکن الخطاست...
من اینجا بلند بلند با خودم حرف می زنم.
خطابهای پندآموز مرا فقط خطاب به خودم بدانید.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

۱ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

همیشه احساس میکردم 25 سالگی باید نقطه ی وسط زندگی ام باشد. دلیلش را نمی دانم! شاید چون همیشه زندگی را یک معمای 50 ساله می دیدم. حالا چرا 50 سال؟ چرا اینقدر کوتاه؟

شاید دلیلش عمر کوتاه پدر باشد که خیلی زود رفت، در عنفوان جوانی، درست در 40 سالگی، وقتی هنوز آرزو داشت بزرگ شدن و سر و سامان گرفتن بچه هایش را ببیند...

همیشه از 25 سالگی ام واهمه داشتم. از خودش نه، از روزهای بعدش.

خیال میکردم از آن به بعد میفتم آنطرف زندگی ام. احساس میکردم قرار است این سهمی وارونه، بعد از نقطه ی ماکزیمم خودش، سیر نزولی طی کند. (باید حتما ریاضی پیش دانشگاهی را خوانده باشی تا بفهمی نقطه ی ماکزیمم یک سهمی دقیقا کجایش می شود. ولی چون ریاضی نخوانده ای، برایت با رسم شکل توضیح می دهم.)




فکر میکردم 26 سالگی قرار است سیر پیری ام را آغاز کنم و شاید دیگر برای هر تولدی دیر شده باشد. و به قول قیصر امین پور، دیگر نتوانم در بیست سالگی متولد شوم. فکر میکردم شاید دیگر نتوانم به آرزوهایم برسم و چیزی یاد بگیرم. و به قول قرآن کریم "و من نعمره ننکسه فی الخلق..." هر کس پیر شود، از خلقتش می کاهیم!

همیشه از پیری می ترسیدم. از این که روزی برسد و آهی بلند بکشم که ای وای!!! مسئولیتم!!! کارهای نیمه تمامم! آرزوهای دست نیافته ام!!! ای وای که تمام شد!

غریبه که نیستید. راستش روزهای قبل از 20 سالگی ، اصلا به این نقطه از زندگی فکر نمیکردم. بس که درگیر دویدن بودم. از 20 سالگی که سر عقل آمدم، حالا فهمیدم که هعیی کمتر از 5 سال دیگر به وسط زندگی ام وقت باقیست...

کسی چه می داند... شاید سالهاست نقطه ی وسط زندگی ام را رد کرده ام و از آن به بعد افتاده ام توی شیب تند دره ی آنطرف! ولی بی صبرانه منتظر 25 سالگی نشسته ام تا از راه برسد.

به 25 سالگی که رسیدم، یک سالی طول کشید تا بفهمم سراشیبی زندگی هم جزئی از زندگیست و چه بسا شیرین تر از روزهای صعود به سمت قله باشد. همیشه صعود سخت است و سقوط آسان. و من احساس میکنم این روزهای سقوط را دوست تر دارم. شاید سهمی ام وارونه نبوده!!! و 25 سالگی نقطه ی مینیمم سهمی ام حساب می شده!!!



حالا که از هول نقطه وسط گذشته ام و از بالا به زندگی نگاه میکنم، می بینم 25 سالگی آنقدرها هم مهم نبوده. روزی بوده مثل همه ی روزهای خدا. و هیچ اهمیتی ندارد که وسط زندگی کجاست و آخرش کجا. ممکن است کسی صد سال مثل یک خط راست زندگی کند که رو به سوی آسمان دارد




یا مثل خطی باشد که دارد به سمت قهقرا سقوط می کند.




این روزها بیشتر به مرگ فکر میکنم. به این که اگر قسمت شد و رفتم، چه چیزی به جا گذاشته ام؟ واقعا کدام یک از این اشکال هندسی بوده ام؟ سهمی رو به بالا؟؟ سهمی رو به پایین؟؟؟ خط راست نزولی یا صعودی؟ و یا حتی خطی افقی بوده ام که همه ی زندگی را یک جور، بی هیچ سقوط و صعودی، بی هیچ پیشرفت و پسرفتی طی کرده ام!!!

فقط از خدا می خواهم، موقعی که روح مرا قبض می کند، درست وسط اطاعت و بندگی اش باشم، نه در حال گناه، فقط دلم میخواهد موقعی که مرا می برد، مثل مویی که از وسط آرد جدا کند، راحت از دنیا کنده شوم، نه مثل پوستی که از حیوان می کَند! به سختی، چسبیده!


امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ