ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

به آب زدند که بیدارمان کنند...







(تصاویر) مراسم تشییع پیکر شهدای غواص



چشم تو...

 

آیه ی عشق است با خط معلّا چشم تو

کرده سِر الله را در بوق ِکرنا چشم تو

تا پرندِ پلکهات از خواب دامن می کشند

شیخ می گوید : سلامٌ هِیَّ حتّی چشم تو

پشتِ پلکِ آهوان و زیر ابروهای تو

-گرچه نام هر دوشان چشم است- اما چشم تو!

هم برای رستگاری روشنِ چشمت بس است

هم برای کافری کافی ست ما را چشم تو

تیر و تارا ، اشکبارا ، چشمه سارا - چشم من-

غم گُسارا ، عاشِقا ، قدیسه وارا -چشم تو-

نیست از این منتی سنگین و طاقت سوز تر :

"دیدن آیاتِ قرآنِ خدا با چشم تو"

هیچکس مانندِ من مردِ چنین جنگی نبود

لا فَتی اِلا خودم لا سَیف اِلا چشم تو!

مهاد میلاد

الکی مثلا علمی!

 سلام

بعد از مدتها که براتون پست های غمناک و شادناک و بیحسناک و اینا گذاشتم، امروز میخام یه حالی به احوالتون بدم و یه پست علمی بذارم!!

(الکی مثلا من دانشمندم!)

امیدوارم که مثل من نباشید و به تک تکش عمل کنید و همیشه سالم بمونید:



دانستنی های طبی:


✅عسل درمان فوری سردی بدن است. (عسل گیاهی شیره انگور یعنی اگر عسل نبود جایگزین است)


✅ یک پر نمک میتواند بدن را گرم کند. (نمک درمان هزار درد است. حضرت علی(ع) )


✅ چای سرد و سودازا است و عروق را میبندد. در زمستان از جوشانده نعنا و در تابستان از جوشانده بهارنارنج استفاده کنید.


✅ خوردن ترشی با ماهی باعث ایجاد برص و لکه های پوستی (ویتیلیگو) میشود.


✅دود اسپند سریع جذب مغز میشود و آنرا گرم می کند.


✅نوشیدن شیر فقط با عسل و خرما توصیه میگردد در غیر اینصورت باعث سردی تن میشود.


✅عطسه عروق را منبسط میکند و عروق ریز مغز را باز میکند.


✅بی حسی های دندانپزشکی باعث سردی تن میگردد و موهای صورت را سفید میکند. برای رفع این مشکل اگر همان لحظه نمک روی آن قرار دهید سردی را از بین میبرد.


✅ بهترین رقیب حجامت پیاده روی است.


✅غذاهای سرد پوکی استخوان می آورد. میتوان کلسیم لبنیات را از انجیر و بادام درختی که گرم هستند تامین کرد .


✅اگر بخواهید اعتیاد را یکدفعه ترک کنید باعث سکته خواهد شد. مواد مخدر گرم اول و سرد آخر می باشد و باید برای ترک آن غذاهای گرم را جایگزین غذاهای سرد کنید.


✅گشنیز بیش از حد غم زاست ( به خاطر سردی)


✅سوپ گندم بهترین خونساز است و برای همه مزاجها خوب است.


✅انواع ویتامین ب۱۲ در نان جو وجود دارد که باعث می شود موهای سر سفید نشوند.


✅خرما برای مادران شیرده بسیار مفید است و باعث افزایش شیر و صبور شدن فرزند می گردد.



✅آبگوشت حکیمانه ترین غذای ایرانی است.



✅خوردن آب یخ و آب بین غذا اصلی ترین عامل در بروز مشکلات کبدی از جمله کبد چرب است.


✅قارچ بسیار سرد است و استمرارش بدن را سرد می کند.


✅ملاک تشخیص چاقی اندازه گیری مچ دست است که اگر مچ کوچک بود و تن چاق بود شخص اضافه وزن دارد که باید ناهار را از وعده های غذایی اش حذف کند.


✅آواز خواندن سودای مغز را از بین می برد.


✅تمایل به بوهای بد مانند بوی بنزین و گازوئیل و .... به دلیل سودای زیاد مغز است.


✅ غذاهای سرد چاق کننده و غذاهای گرم لاغر کننده است.


✅هر چه قدر رطوبت معده بیشتر باشد اشتها بیشتر می شود.


✅بهترین زمان مصرف دارو اول شب و سپس صبح است.


✅ زیره برای لاغری خوب است اما باعث چین و چروک می گردد.


✅ تومور ناشی از افزایش سودا در سر و بواسیر یا هموروئید ناشی از افزایش سودا در انتهای روده است.


✅عسل خودش را به موضع درد میکشاند همانطور که آهنربا به سمت آهن می رود (سرعت اثر دارو را افزایش می دهد).


✅حضور ضد و نقیض در هوای سرد و گرم باعث ایجاد سودا می گردد (مانند کسانیکه به سونا می روند).


✅اگر انواع فلزات و مواد معدنی در بدن کاهش پیدا کرد با خوردن روزانه ۱۴ عدد بادام درختی این مشکل برطرف می شود.


✅درمان کسی که زنبور نیشش زده است مالیدن سرکه روی موضع و خوردن عرق نعناع است.



✅کسانیکه بد زخم اند و زخمهایشان دیر خوب می شود به علت صفرای کم بدنشان است که باید غذاهای صفرا ساز (گرم و خشک) بیشتر بخورند. مثل: سیاه دانه، زیره و ...


✅ده عدد بادام به اندازه پنج پرس چلوکباب ارزش غذایی دارد.


✅ چربی دنبه گوسفند هر چه قدر وارد بدن شود به همان اندازه بیماریها از بدن خارج می شود.


موفق باشید .



تولدم میمون باد!



همیشه فکر می کردم بیست و پنج سالگی باید عجیب باشد. خیلی عجیب...

همیشه بیست و پنج سالگی را مرز پختگی می دانستم، میانه ی راه...

جایی درست وسط بودن و نبودن...

همیشه اینجای مسیر را خیلی خاص می دیدم!


همیشه بیست و پنج سالگی را ته تمام خوشحالی هایم می دیدم. احساس می کردم بزرگ خواهم شد و آن وقت است که از خوشی روی ابرها راه بروم...خیال میکردم در بیست و پنج سالگی دیگر دلم نخواهد گرفت!


فکر می کردم اینجا که برسم لحظه ای از سرخوشی مفرط خواهم ایستاد و نگاهی به عقب خواهم کرد... منی که در تمام طول سفرم، لحظه ای را نداشته ام که روی صندلی نرم و راحتی بنشینم و بی دغدغه، تنها و تنها به نقطه ی نهایی ام بیندیشم. لحظه ای نبوده که از اعماق وجودم یک نفس عمییییق بکشم و بگویم آخیشش... رها شدم از بند فکر و خیال...

آه که این روزها چقدر به این یک لحظه محتاجم!


الان من اینجا ایستاده ام. در مرز پختگی و خامی. روی خط بیست و پنج سالگی

و الان احساس پرنده ای را دارم که نمی داند سرنوشتش چیست. سقوط یا پرواز...

پرنده ای که تقدیرش را به بالهایش گره زده اند. که به جبر، مختارش کرده اند یکی را انتخاب کند. سقوط... پرواز... مردن ... رهایی...


امروز بیست و پنج سالگی ام تمام شد و هیچ حس خاصی ندارم. احساس میکنم نه تنها نسبت به سالهای پیش پخته تر نشده ام، که کوچکتر، که حقیرتر... که کم حوصله تر...

امروز اما قرار است نقطه ی عطفی باشد برایم. قرار است امروز پایتخت زندگی ام شود. با خودم قرار گذاشته ام روزهایم از امروز شروع شود.


نمی خواهم وقتی به مرز سی سالگی رسیدم پیش خودم آه بلندی بکشم و بگویم "هیییی... احساس می کردم سی سالگی ام خاص باشد!!! " می خواهم سی سالگی ام را ، چهل سالگی ام را و تا آخر عمر را از همین امروز مدیریت کنم.


میخواهم افسار بیندازم به گردن هرچه که محدودم کند، شادی ام را بگیرد و مهار لحظه هایم را به دست خودم بگیرم.


تصمیم دارم با توکل به خدا، و توسل به امام زمان عجل الله سعی کنم از امروز لغت "شرایط"، "مقتضیات"، "محیط" و هرچه که رنگ جبر داشته باشد را از فرهنگ لغاتم حذف کنم و بی هیچ شرطی شاد باشم. بی هیچ چشمداشتی بخندم، خودم را از حصار تنگ "نمی توانم" رها کنم.

خدایا! کمک کن این بنده ی کوچک و ناتوانت را.




تولدم مبارک. کاشکی که صدساله بشم :)

در ضمن عکس هم خیلی با مطلب مرتبط بود.


بابای مهربونم تولدت مبارک



تولد بابای مهربونمون صاحب زمین و زمان، مبارک

این شعر زیبا تقدیم به همه ی عاشقان




به شیوه ی غزل اما سپید می آید

صدای جوشش شعری جدید می آید

 

چه آتشی غم تو باز زیرسر دارد

که باغ شعرٍ تر از آن پدید می آید

 

دوباره سبز شده خاک سرزمین دلم

مگر زخطّه ی چشمت شهید می آید؟

 

نفس نفس به امید تو عمر می گذرد

امید می رود آری ، امید می آید

 

برای درد دل تو مفید نیست کسی

وگرنه نامه برای مفید می آید

 

مردّدم که تو با عید می رسی از راه

و یا به یُمن قدوم تو عید می آید

 

کلیدداری کعبه نشانه ی حق نیست

کسی است حق که در آن بی کلید می آید

 

و حاجیان همه یک روز صبح می گویند:

چقدر بر تن کعبه سفید می آید



قصه های من و خوابگاه (فامیل دور قسمت دوم)

چشم هایم که بسته بود، ولی از صداهای درهم و برهمی که به گوشم می خورد شستم خبردار شد که انگار همه وسایلشان را ولو کرده اند وسط اتاق و دارند توی کمدهای بزرگ دیواری می چینند.

این بار این صدای فامیل دور بود (یعنی خود ِ خودش بود ها) که دانه دانه وسایلش را در می آورد و روی دست می گرفت و به بقیه نشان میداد و می پرسید: " به ندرت" یا "به شدت"؟ و کسی از آن ور اتاق داد می زد: "به شدت!"  و این "به شدت" های تمام نشدنی، پرت میشد داخل سبدی در کمد و "به ندرت" ها می رفت توی آن پستو ها قایم می شد. (هنوز هم وقتی کسی می گوید به ندرت، ناخودآگاه یاد شب اول خوابگاه نیلوفر می افتم!)

هرچه سعی کردم بخوابم نشد. از اولش هم می دانستم من خواب برو نیستم. همین جوری وسط سکوت کویر هم خوابم نمی برد، حالا وسط این سر و صدا که عمرا!!!!

مقاومتم را بیهوده یافتم و از جا بلند شدم. با سری دردکن و حوصله ای نارس (این واژه ها جدیداً از فرهنگستان ادب پارسی در رفته اند!) و سعی کردم با تک تکشان آشنا شوم. گرچه حدس می زدم که نتوانم با این سلحشوران یزدی خیلی قاطی شوم...

اتاق چهار تخته بود.  طاهره اشرفی (فامیل دور خودمان) وجیهه دانشجوی روانشناسی و عظیمه تک متاهل اتاق و من عضو چهارم بودم که گویی به جای صدیقه آمده بودم.صدیقه عضو علی البدل اتاقمان بود که سگ چشم هایش (با آن رنگ آبی) شدیداً پاچه ی اعصابها را می گرفت! (از بچگی آرزو دارم چشم هایم سگ داشته باشد. ولی هیچ وقت نداشته! راستش من چشم هایم بیشتر گربه دارد. آن هم از آن گربه های لوس بی خاصیت ولو توی محله!)


و این چهارتا همه اطراف یزدی بودند و احساس غریبگی من بین این هرچهار، شاید ساعاتی بیش نپایید. خیلی زود من را هم به جمع خودمانی شان راه دادند و شدم آشالویی عین خودشان. لهجه هاشان، رسم و رسومشان، ساعت خوابشان، ساعت بیداریشان، خنده ها و ناراحتی هایشان، گرچه با من و همشهری هایم فرق داشت، ولی آنقدر صمیمی و مهربان بودند که دل تازه وارد کاشانی را به بودنشان گرم کنند و غم و غصه هایش را از یادش ببرند.
 
روزها که اصولا پیش هم نبودیم، ولی شب ها را با شوخی و خنده و چرت و پرت گفتن می گذراندیم،
گاهی من بودم که از خوشمزگی ماست حج مریم می گفتم و طاهره بود که  ازخنده ولو میشد کف اتاق و به مسخرگی لفظ حج مریم می خندید،
گاهی طاهره بود که از شیرین کاری هایش تعریف می کرد و من
مثل سوسک های برعکس شده، ریسه می رفتم از خنده و صدای قهقهه ام تا آنطرف سالن می رفت،
و گاهی هر چهارتایمان بودیم که میرفتیم توی سالن، در یخچال را باز میکردیم که چیزی برداریم و شامی درست کنیم، آنوقت با یخچالی پر از خیارهای شته غوره ی کپک زده، سیبک های ترشیده و پوسته کره ها و پنیرهای گندگرفته مواجه میشدیم و این بار همه مان پخش میشدیم کف سالن و از خنده غش میکردیم و بچه های اتاق های بغل بودند که می آمدند و به هوشمان می آوردند و جمعمان می کردند...

و آنقدر خاطرات قشنگ و دلنشین از آن روزها در ذهن و دل دارم که وقتی یادش میکنم ناخودآگاه برای خودم می خندم! (عینهو دیوانه های از تفت دررفته!)
ولی حیف و صد حیف که این سرخوشی های مفرطمان دیری نپایید که از هم گسست و من مجبور شدم اتاق را ترک کنم...


همچنان ادامه دارد...



دوستان از اتاق فرمان اشاره می کنند که خوابگاه مذکور، خوابگاه نیلوفر نبوده، بلکه ریحانه بوده!!! بنده به شدت به هوش دوستان (فامیل دور) آفرین می گویم و اقرار می کنم که خودم یادم بود! میخواستم هوش دوستان را محک بزنم!!!  (شکلک آدمی که دارد خالی می بندد)



قصه های من و خوابگاه...(این داستان فامیل دور 1)

سابقه ی آشنایی من و فامیل دور بر می گردد به سالیان دور!!!!! (سال 88) ترم سه دانشجویی ام. میانه های ترم، درست وقتی که وسط یک بحران روحی عظیم قرار داشتم. درست وسط شهر ارواح یزد! که در کتب قدیم مخفف (یه زندگی داغون!) آورده شده و در برخی اسناد کوتاه شده ی عبارت (یاماها-زیرشلواری-دمپایی!) می باشد!(یزدی ها جرئت دارند اعتراض کنند!)


بحرانم را می گفتم. بحرانی که وسط غربت خیلی آزارم میداد. مجبور شدم اتاقم را عوض کنم.


در به در افتادم دنبال اتاق، از شقایق به نسترن، از نسترن به یاس ِ پرگررررربه!! (یاس ِ پرگررررربه تنها خاطره ای ست که محبوبه سادات از فاطمه یزدانی دارد! موقعی که اولین بار همدیگر را در اتاق ما ملاقات کرده بودند و محبوبه سادات پرسیده بود: سال قبل کدام خوابگاه بودی؟ و فاطمه یزدانی با غلظتی شبیه ربعععع گوجه گفته بود: یاس ِ پر گررررررربه!!! -تشدید روی ررررررر-)


کجا بودم؟ آها بحران روحی!  و در به دری میان ترمی ِ بین خوابگاهی! از طرفی استرس پیدانشدن اتاق داشتم و از سوی دیگر می ترسیدم که نکند گیر آدمهای نفهم تر از خودم بیفتم!! بعدتر که خوب فکرهایم را می کردم می دیدم نفهم تر از خودم پیدا نمی شود و همین بود که اندکی مرا آرام می کرد...


خدا پدرش را بیامرزد, یادم نیست چه کسی بود که این اتاق طبقه ی دوم خوابگاه نیلوفر را برایمان پیدا کرد. خوابگاه نیلوفر!!! خوابگاه ارواح! وسط شهر ارواح!!!


جریان خوابگاه نیلوفر, جریان اطراف یزدی های دانشگاه یزد بود. وسط هفته از شلوغی خوابگاه نمی توانستی بخوابی و آخر هفته از خلوتی اش! به عبارة اُخری آخر هفته ها خوابگاه دخترانی بود برای خودش! پر از جنی و ارواح سرگردان !!!


از سر قحطی، ما را انداختند طبقه ی دوم همین خوابگاه. از قضا اتاقمان هم آخر غربت دنیا بود! آخر دانشگاه و گویی آخر یزد! جوری که از پنجره ی اتاق ما فقط کویر لوت بود که دیده می شد! (تصور کنید دلگیری این صحنه را در آخر هفته های خوابگاه دختران)

اصلا این خوابگاه را برای این داده بودند به یزدی ها که دلشان بگیرد و زودتر بروند به ولایتشان و کمتر فاضلاب های دانشگاه را پر کنند! و ما که فاضلاب های خانه مان تا محل سکونتمان حدود 420 کیلومتر فاصله داشت، مجبور بودیم روزهای دلگیرمان را جوری بگذرانیم که حالیمان نشود کجاییم و داریم چه می کنیم!


اولین باری که رفتم توی اتاق هیچ کس نبود. وسایلم را با بی حوصلگی چیدم و خودم را انداختم روی تخت خالی. و سعی کردم بخوابم تا بلکه سردرد لعنتی ام کمی بهتر شود که ناگهان سه چهار نفر با صداهایی که توی سرشان انداخته بودند ، شبیه قوم بوووووووق خنده زنان و فریاد کنان به در اتاق حمله ور شدند و هیاکلشان را انداختند وسط اتاق، گویی که از خنده داشتند جان به جان آفرین تسلیم میکردند!

و من ِ دستمال به سر، سعی کردم به روی مبارکم نیاورم که هووووی خوشحالها! هم اتاقی جدیدتان اینجا تمرگیده ! پس با دلی آرام و سری زیر پتو خودم را به خواب زدم تا بلکه از رو بروند، ولی زهی خیال باطل! این سرخوشان بی دغدغه ی تازه از ولایت رسیده، انگار عضو جدید اتاق را به حساب نمی آورند! (با اینکه سعی می کردند صداهایشان را کنترل کنند، اما انگار ولومش دست خودشان نبود. ایراد از سی پی یوی مرکزی بود!



و این داستان ادامه خواهد داشت...



من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

Designed By Erfan Powered by Bayan