ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت هفتم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت ششم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت پنجم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت چهارم)

ماجراهای من و حضرت آقا (قسمت سوم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت دوم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت اول)



حضرت آقا کپی ها را گرفت و رفت و در افق محو شد.

 و پس از چند دقیقه برگشت. با خلق آویزان: "من گفتم دوتا عکس از شما میخان..." و من با پررویی تمام، تقصیر را انداختم گردن آقامحسن!‌ :"آقامحسن به من گفت یه عکس!" و این چنین بود که حضرت آقا دوباره تا خانه ی مادری رفت. برای گرفتن عکس دوم... (و نیز اینچنین بود که سختی های زندگی از همین جا شروع شد)


شب قرار خرید حلقه داشتیم. قرار شد نمازمان را توی مسجد میرعمادِ بازار بخوانیم و راه بیفتیم به سمت طلافروشی ها ... 

من و مامان و مریم و نرگس (خانمِ داداش کارفرما) و ریحانه دختر کوچک داداش (که آن موقع حدود دوساله و بدجور هم بغلی بود) و از آن طرف، مادرشوهر و دوتا از خواهرشوهرها! به عبارةٍ اُخری به قاعده ی یک ایلِ‌بختیاری راه افتاده بودیم برای خریدن یک حلقه دوگرمی!!! 


توی مسجد قوم شوهر را دیدیم و سلامی به هم انداختیم... بعد از نماز، از در مسجد که آمدیم بیرون، حضرت آقا و داداش کارفرما منتظرمان ایستاده بودند. حضرت آقای همیشه سربه زیرِ ما، بازهم سلام نکرد و باز هم کفرِ مرا در آورد... (البته خودش معتقد است که اصلا مرا دم در مسجد ندیده. و البته حق هم داشته. چون در آن لحظه من ریحانه را بغل کرده بودم و عقب ِ همه ایستاده بودم... راستش خودم هم خجالت میکشیدم جلوی داداش کارفرما!‌ یک همچین موجود باحیایی هستم من!)


قبلا با آبجی مریم حلقه های زیادی را پسند کرده بودیم. ولی خانواده ی داماد، ما را صاف بردند سر مغازه ای که آشنای خودشان بود. و تاکید هم کردند که در صورت پسند نشدن، مغازه های دیگر را هم بگردیم. البته که ما هیچکدام از حلقه های دمده ی مغازه را پسند نکردیم ... پس با لک و لوشه ای آویزان، پیشنهاد دادیم که مغازه های دیگر را هم ببینیم. و ما شروع کردیم به بازارگردی... 

پرانتز نوشت: (اصولا آدم سخت پسندی نیستم ولی برای دختری مثل من که هر وقت از کنار طلافروشی ها رد شده، ناخودآگاه چشمش به سمت حلقه های ازدواج کشیده شده، قضیه ی حلقه یک جورهایی حیثیتی بود!!)


البته من هیچوقت از حلقه ی سنگین و شش طبقه خوشم نمی آمد ( برعکس رسم تازه عروسان شهرمان که  فکر میکنند هرچه برلیان و نگین و طلا روی هم انباشته شود، زیبایی بیشتری خواهد داشت!!!) 


برای سرعت بخشیدن به فرآیند حلقه خری، به مامان ها گفتیم که یک جا استراحت کنند و ما چندنفر (من و آبجی مریم و داداش کارفرما به انضمام حضرت داماد و خواهرش) برویم حلقه مان را بپسندیم و بیاییم... بعدها البته از حضرت آقا شنیدم که :"خودتو آبجیت مثل قرقی هی از این مغازه به اون مغازه می پریدید حلقه ها رو زیر و رو میکردین محل هم به من نمیذاشتید!" (جل الخالق... سلام به ما نکرده، دو قورت و نیمشم باقیه!!)


بالاخره حلقه های یکی از مغازه ها پسند شد. و از آن جا که من دچار بیماری وسواس انتخاب هستم،حیران مانده بودم و خَلقی به همراه من معطل... حلقه ها را توی انگشتانم کرده بودم و با تحیر نگاهشان میکردم. حضرت آقا هم که (قربانش بروم) مثل همیشه اش، هیچ نظری نمی داد. آخرِ سر داغ کردم و گفتم:"حداقل بین این چندتا حلقه یکیشو شما انتخاب کنید" و بدین صورت، همه ی نگاهها خیره شد روی حضرت آقا. و او با اکراه، یکی را انتخاب کرد. 


حالا رسیده بودیم به انتخاب حلقه ی مردانه. داداش کارفرما از قبل تاکید موکد کرده بود که بگویم اگر حلقه ی پلاتین خواستند، پلاتین میگیریم. اگرنه، حلقه ی نقره به علاوه ی یک سکه ی تمام. و من گفتم. و حضرت آقا بلافاصله گفت "همون حلقه ی نقره رو میگیرم. من که حلقه دست نمیکنم!" (همیشه از حلقه دست کردن مردها خوشم می آمده. مخصوصا وقتی به سنین پیری می رسند! بدیهی بود که حلقه دست کردن حضرت آقا خیلی برایم مهم باشد و این حرف خیلی بهم بر بخورد!) 


با همه ی ایل، رفتیم سمت نقره فروشی. این بار حضرت آقا و خواهرش رفتند توی مغازه (در حالی که محل هم به ما نمی گذاشتند!) مشغول دیدن حلقه ها شدند. 

داداش کارفرما به من گفت: بهش بگو اگه از حلقه خوشش نمیاد و انگشتر عقیق دست میکنه، یکی ازاین عقیق ها رو برداره. 

و من گفتم...

و با نگاه عاقل اندر سفیه حضرت آقا و خواهر گرامی اش مواجه شدم. (خب به من چه! خودت گفتی حلقه دوست نداری!) 


 تعارفکی هم به ما زدند که شما هم بیا حلقه ها را ببین. من هم در حالی که نگاهم را به کفشهایش دوخته بودم، گفتم:"هرچی برمیدارید بردارید. فقط یه حلقه ای بردارید که حتما دستتون کنید" و همانجا گربه را دم حجله کشتم... حلقه ای را انتخاب کرد و برداشت. (و بعدها همان حلقه را که بااصرار و خواهش و تهدید و ارعابِ من دست میکرد، موقع وضو جایی جاگذاشت و حلقه ی بیچاره برای همیشه مفقود شد... طوری که موقع جشن عروسی مان داماد حلقه نداشت!!! و من همان جا تصمیم گرفتم برای هیچ چیز (و هیچ چیز) به مرد، اصرار نکنم!


کت و شلوار دامادی و کفش و چادر سفید و غیره و کذا را هم همان شب خریدیم. (و من توی کت و شلوار فروشی فهمیدم که چه شوهر خوشتیپ و خوش قد و بالایی نصیبم شده و خودم حالی ام نیست!!!)


فردا عصر قرارمان برای آرایشگاه بود. آرایشگاه خانم تاریخی. و ما پیش خودمان فکر کردیم لابد چه آرایشگاه مجللی !!! 

نزدیک خانه شان بود. با آبجی مریم آژانس گرفتیم و رفتیم. 

سر کوچه که رسیدیم، خواهر شوهر گرامی را دیدیم. همان جا بود که کاخ آرزوهایم فروریخت. فهمیدم این آرایشگاه مجلل، عبارتست از پارکینگ خانه ی همسایه! 

البته که هیچوقت کلاس و ظاهر و شیک بودن جایی برایم مهم نبوده... همین که ابروهای نازنینم را خراب نکرد بسی مراتب تشکر!

(یاد یکی از عروس های فامیل افتادم که حدود ده سال پیش، وقتی اصلاح ابرویش را نپسندید، تا هفت هشت سال بعد، به جان خانواده ی شوهر غر میزد که "چرا منو بردید یه آرایشگاه معمولی! ابروهامو مثل غربتی ها درست کردید!!" :| 


خواهر شوهر گرام، لحظه ای رفت تا دوربینش را بیاورد و از قبل از عمل و بعد از عمل تازه عروسشان عکس بگیرد! و خانم آرایشگر از این فرصتِ نبودِ قوم شوهر استفاده کرد و تا توانست از خوبی های این خانواده برایمان گفت. از خوبی های مادرشوهر، پدرشوهر، و کلا اقوام شوهر! ازین که مادرشوهر گرامی، سالها خدمت مادرشوهرِ خودش (ننه آقای خدابیامرز) را کرده. بی منت... کاری که دخترانِ ننه آقا در حقش نکرده اند.

 (البته الحق که بیراه نگفته بود. مردم داری و دست و پا به خیری خانواده ی حضرت آقای ما نیازی به اثبات ندارد و حتی عکس های توی آلبوم هم گواهی میدهد ... جایی که عروس در حال گرفتن ناخن پای مادرشوهر خویش می باشد) 


البته بماند که بعدها فهمیدیم که مادرشوهر ِ عزیزمان میخواسته دختر ِ همین خانم آرایشگر را برای حضرت آقای ما بگیرد (نویسنده در این جا غیرتی می شود و گریبانِ خویشتن را می درد!) اما خانواده ی عروس، فال قهوه گرفته اند و ستاره هایشان را توی آسمان، موافق هم ندیده اند! (از همان بهانه های بنی اسراییلی که خانواده ی عروس در پاسخ رد دادن به خانواده ی داماد می آورند!)


قرارمان بر این بود که وقتی کار اصلاح ابروی عروس به پایان رسید، برویم پاساژ بووووق برای کرایه ی لباس نامزدی. خواهرشوهر گرام، زنگ زد به حضرت آقا که "توهم میخوای بیای؟ نه دیگه تو نمیخاد بیای! ما خودمون میریم!!!"  (نویسنده در اینجا مثل سماورِ روی بار، می جوشد و پیش خودش می گوید: خب بذار بیاد چیکارش داری؟؟) :| 

و بعدها از خود حضرت آقا می شنوم که "چرا منو نبردین لباس عروس ببینم؟" و از من می شنود که "آبجیت گفت نمیخاد بیای! حالا انتظار داشتی من پشت تلفن موهامو بکنم که تو رو خدا بذار بیاد عایا؟؟؟ نه که خیلی منو تحویل میگرفتی!!!"



ادامه دارد... :| 



پ.ن: لطفا در خلال نظرات گرانقدر خویش، در مورد رسم الخط و شیوه ی نویسندگی ِ نویسنده ی محترم نیز نظرات خود را مرقوم بفرمایید. امید که در قسمت های بعد حتما انتقادات و پیشنهادات عزیزان ِ جانمان موجب پیشرفت و ترقی ِ نگارش وقایع گردد.


۶ ۰
مریــــ ـــــم
۳۰ آذر ۰۸:۲۱
وای وای وای
خیلی خوب بود خیلی ها
چه روزای شیرینی بودن ها
اخ گفتی حلقه
یکی از شرایط ظمن زمن ذمن ضمن عقدم اینه که طرف حتما حلقه دستش کنه

پاسخ :

آره. هم شیرین، هم استرسناک! یه جورایی مثل شعر سعدی ؛ سهل ممتنع!

همون ضمن درسته! 
به نظرم نگرشت رو نسبت به حلقه عوض کن... به خوبی های دیگر طرف مقابلت بیندیش :| 
مریــــ ـــــم
۳۰ آذر ۰۸:۲۲
نوشتنت خیلی خوبه 
ساده و بی تلکف
از اول متن تا اخر هم همش لبخند رو لبته
یه جاهایی پررنگ تر میشه و یهو میزنه تو ذوقت
عالی بود

پاسخ :

ممنوووووونم مریم جون :) :) 

تو چون خودت خیلی خوب مینویسی، وقتی تعریف میکنی کیف میکنم :) 
مسـ ـتور
۳۰ آذر ۱۰:۱۴
نوع نوشتارتون رو دوس دارم و منتظر بقیه ی داستانم (:

پاسخ :

ممنون از لطفتون

چشم ان شالله این دفعه دیگه زودتر میذارم :)
مریــــ ـــــم
۳۰ آذر ۱۰:۳۵
حلقه خیلی مهمه
اگه نپوشه منم نمیپوشم
:|
گفته باشم از همین الان
قوروبنت
:)

پاسخ :

خب اگه مثل شوی من حلقه اش رو گم کرد چه میکنی؟
تو هم گمش میکنی؟؟
مریــــ ـــــم
۳۰ آذر ۱۰:۴۲
:))
دراون صورت شوهرمو گم میکنم
:دی
نه خب نمیدونم.ولی خیلی دعواش میکنم
ازاونجایی که ادم دیکتاتوری هستم

پاسخ :

خب منم دعواش کردم. ولی چه فایده؟

حلقه ی مفقوده که دیگه برنمیگرده :(( 
مریــــ ـــــم
۳۰ آذر ۱۰:۴۸
اوهوم میفهمم
:|
ولی خوشم اومد گفت نقره میخوام
یکی از ترسای زندگیم اینه سرحلقه خریدن بگه پلاتین میخوام
:|

پاسخ :

واااای

شوهر آبجیم پلاتین گرفت ست حلقه ی آبجیم. قیمتش دوبرابر وایساد! 
الانم که دستش نمیکنه. دکوری گذاشته تو خونه :|
مریــــ ـــــم
۳۰ آذر ۱۰:۵۸
مردی ک نقره میخواد ینی مرررد شده از نظر من

پاسخ :

:)) 
آره خدایی موافقم.
 شوهر من اصلا در قید ظاهر و مادیات نیست.
مریــــ ـــــم
۳۰ آذر ۱۱:۰۳
خدا ازاین شوهرا قسمت کنه
:ئی

پاسخ :

ان شالله بهترشو قسمتت میکنه :)
خـ ـس
۳۰ آذر ۱۵:۰۱
سلام

بیانتون شیواست
این چند خاطره رو که دنبال کردم قلمتون اصلا توی ذوق نزد.


پاسخ :

سلام.ممنون از تعریفتون :)
بامبـو ❧☘☙
۳۰ آذر ۱۵:۱۰
چه ماجراهای شیرینی :)
دیگه برای آقاتون حلقه نخریدین که دستشون کنن؟! D:
خوب می نویسین من خوشم میاد و مشتاقم بقیه ی ماجرا رو هم بخونم :)

پاسخ :

نه دیگه! دیدم هرچی براش بخرم باز گم میکنه :|
ممنون از لطفتون، ان شالله همچنان دنبالمون کنید:)
آرتمیس ‌‌
۳۰ آذر ۲۳:۱۰
ما کلا حق انتخاب به داماد نمیدیم. یه روز با یکی از مردان فامیلِ عروس، بجز پدر عروس (مثلا دایی یا داماد بزرگ خانواده) میفرستیمش بره یه حلقه‌ی نقره برداره :)))

بنظرم حلقه هرررچی ساده‌تر بهتر، یه رینگ صاف و ساده خیلی خوبه :)

پاسخ :

کار درستشو شما میکنید!

حالا دیگه نه در حد واشر :))
خونه مادری
۰۱ دی ۰۸:۱۹
می بینم که از خانه مادری هم نام بردید :)

پاسخ :

عه! تبلیغ شد؟؟؟

منظورم خانه ی بوووق بود. :)
خونه مادری
۰۱ دی ۲۲:۴۲
البته باید لینکش رو هم میگذاشتید :)

پاسخ :

پول میگیریم تبلیغ میکنیم! 
بعله!
لوسی می
۰۱ دی ۲۲:۴۶
لب و لوچه ی آویزان.
خلق آویزان رو  هم تا به حال نشنیده بودم! اصلا مگر خلق آویزان شدنی است؟ خخخخخ!
اینا بابت رسم الخط و اینها.
بقیه ش هم هعی به خاطرات گذشته :)
برای من خیلی هعی داره. :)

پاسخ :

در اینجا نویسنده از اختیارات نویسندگی خویشتن استفاده کرده و لهجه ی خود را در متن دخیل نموده  :| 

آره واقعا هعععععی طولانی داره :))
جو لیک
۰۲ دی ۲۲:۵۱
من یک انتقادی به قالب بکنم؛
من تا ته متن که میرم باید برگردم بالا روی لینک کامنت که زیر عنوانه کلیک کنم تا بتونم کامنت بذارم. نمیشه لینک کامنت بیاد کنار دکمه لایک و دیسلایک؟

پاسخ :

بله در اینجا انتقاد آزاده. 
این دیگه مشکل از طراح قالبه. حالا یه مدت این قالب باشه، عوضش میکنم. 
:)
رضا امیر خانی
۰۳ دی ۰۰:۲۰
سلام 
الحق و والانصاف که قشنگ مینویسی لطفا جلد دوم من او رو هم بنویس 

پاسخ :

سلام
الان شما خودِ خودِ رضاامیرخانی هستی؟؟

بیشتر شبیه طاهره اشرفی هستیا!!
طاهره اشرفی
۰۳ دی ۱۸:۰۰
برات یه نشونه گذاشتم که بفهمی منم ترسیدم خیلی ذوق کنی برا کوشولوت ضرر داره 
میگم راستش رو بگو چه برسر آقا داماد خوش تیپ آوردی که روز عروسی هیچ کت شلواری اندازش نبود 
میگم یه پیشنهاد قسمت آخر که رسیدی یه عکس از حضرت آقا هم بذار رونمایی کن ازش بعدم بگو معروفت کردم کلی منت بذار سرش

پاسخ :

چه نشونه ای گذاشتی؟ من با هوش و درایت خودم فهمیدم :|

اصلا داماد همون روز خرید هم شلوار اندازه اش نبود. (کت خوبه ها. شلوار تنگه) 
خودشم گفت بنده خدا. ولی مغازه دار فلان فلان شده هی گفت نه! این مدلشه! این جا باز میکنه!!!  این شد که روز عروسی که یک سال و نیم از عقد گذشت، حضرت آقای ما شلوار براش تنگ بود :|
طاهره اشرفی
۰۴ دی ۲۰:۴۹
همون موقع وبلام رو به روز کرده بودم 

پاسخ :

آها! 
خب من قبلش جواب پیام تو رو داده بودم
برباد رفته
۰۶ دی ۱۸:۵۸
سلام

من وبلاگ زیبا و جالب شما را دنبال می کنم
خوشحال میشوم به وبلاگ من هم سری بزنید
و برایم سعادتی خواهد بود اگر بعنوان دنبال کننده همدیگر را همراهی کنیم
سپاسگذارم

پاسخ :

متشکرم
چشم
معمار ..
۱۰ دی ۱۸:۰۴
من و همسر برعسکیم او اصرار داره خلقه دستم باشه و دستش باشه اما من نهایتا حلقه رو گم کردم!هر روز گشاد تر میشد خب چه کنم!

پاسخ :

عجب داستانی داره این حلقه دست کردن!! 

من اگه حلقه ام دستم نباشه انگار یه چیزی گم کردم :|
مریــــ ـــــم
۱۷ دی ۰۹:۵۹
نمینویسی؟

پاسخ :

سلام. چرا دارم بهش فکر میکنم
این قائله ی سیسمونی تموم بشه ما یه کم نفس راحت بکشیم!!!
مریــــ ـــــم
۱۷ دی ۱۰:۱۸
عزیزم:)
چه رنگی گرفتی؟

پاسخ :

اتفاقی همش آبی در اومد :| 
البته خیلی ضروری ها رو گرفتم. بقیه اش رو مادر نقدا حساب کردن :|
مریــــ ـــــم
۱۷ دی ۱۰:۲۰
ابی خوبه که
رنگی رنگی هم بگیر
مثلا سبز قرمز

پاسخ :

قربونش برم. فقط برس و شونه اش قرمزه :) 
اونم باباش گفت قرمز برداریم که پرسپولیسی بشه :))
مریــــ ـــــم
۱۷ دی ۱۰:۲۶
:)))))
منم دوباره دارم خاله میشم

پاسخ :

عزییییییییییییزم
ان شالله خدا هم آبجیتو حفظ کنه هم کوچولوش رو

مریــــ ـــــم
۱۷ دی ۱۰:۳۹
مرسییییییییییییی
:))

پاسخ :

:) :) :) 
ریحان
۱۸ دی ۱۲:۱۲
سلاااام بر سید گلم
قدم به قدم با خاطراتت به خاطرات خودم برمیگردم...
هی با خودم میگم خوبه منم بنویسم تا دووووچار آلزایمر نشدم بلکه نسل بعدی مون بدونن از چه مدل خاندانی پا به عرصه وجود نهادند؟

عجب اشرف سادات....
این روزا خیلی بیادتم خیلی که میگم یعنی خیلی ها....
از روزایی که با اتوبوس دانشگاه میرفتیم امامزاده سید محمد تا روزایی که سر کلاس سعیدا اعمال شاقه انجام میدادیم تا تموم لحظات خوب رفاقتت.
انشالله که تن و روحت همیشه سالم باشن.

پاسخ :

سلااااااااااام بر ریحان قشنگم
تو هم بنویس ریحان . خیلی مرورش خوبه
باورکن اگه دوستان اینجا یادآوری نمیکردن و سراغ قسمت های بعدی رو نمیگرفتن منم نمینوشتم!

یاد روزهای خوبمون بخیر. عجب سرخوشایی بودیما
یادته سر کلاس سعیدا سر کنفرانس پسرا لاک میزدیم؟!‌ :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

-----------------

( عجیب ترین نوع فراق رو هم بارداری ثبت کنید...

هستی و نمیبینمت و بغلم نیستی...)

*** برگرفته از وبلاگ مرغ هوا :
ma-mer.blog.ir
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان