ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

علی کوچولو... این مرد کوچک...

۳۳ نظر

و بالاخره علی کوچولو آمد... 

بعد از چهل هفته و دو روز! در حالی که هنوز هم دلش نمی خواست بیاید و همچنان پایگاه گرم و نرم خودش را حفظ کرده بود!

آمد و دنیای ما را به کلی تغییر داد (می شود گفت زیر و رو کرد) 

و من زیباترین لحظه ی زندگی ام را تجربه کردم. وقتی صدای گریه ی علی کوچولویم اتاق عمل را پر کرد... 

وقتی که پرستار از پشت پرده ی بسته شده جلوی صورت من در اتاق عمل، نُقل سفید و گردالیِ پیچیده در پتو را به من نشان داد... و من از پشت ماسک اکسیژن و نفسی نصفه نیمه فقط توانستم بگویم "الهی قربونت برم" 

وقتی پرستار صورت هلوی آبدارم را به صورتم چسباند و میان خلسه و سرگیجه و تنگی نفس، زیباترین لحظه ی زندگی مرا رقم زد...


مسافر کوچولوی ما بالاخره بعد از چهل هفته و دو روز از سفر آمد و رنگ شادی به زندگی ما زد...

قدمش سرشار از برکت است، حتی اگر با خودش آنقدر ضیق وقت سوغاتی آورده باشد که برای مادرش حتی گاهی فرصت آب خوردن هم نگذارد! 

هرچند گریه های شبانه اش خواب را بر چشمهای ما حرام کند!

حتی اگر باعث شود هردومان سالگرد عروسی مان را هم فراموش کنیم و حتی یک تبریک خشک و خالی هم به هم نگوییم. 


با همه ی این ضیق وقتها بازهم خوشحالم از آمدنش...

بازهم اگر دوساعت توی ننویش بخوابد و صدایش را نشنوم، دلتنگش می شوم. و می روم بالای سرش می نشینم و ده دقیقه فقط نگاهش می کنم. 


باور این همه تغییر برای هردویمان سخت است. هنوز نپذیرفته ام که خدا فرشته ای را به دستم سپرده که حتی توان کوچکترین دفاع از خودش را هم ندارد ... کسی که در کوچکترین نیازهایش به من سخت محتاج است و شاید همین احتیاج است که اینقدر مرا به او دلبسته می کند. 


این روزها همه از من التماس دعا دارند. نمی دانند من خودم میان این همه آشفتگی، نیازمند دعا هستم. نیازمند صبر... نیازمند لطف خدا...


در لحظه های استجابت دعا، خانواده ی سه نفره ی ما را فراموش نکنید... 



۲۶ ۱

باران که می بارد تو می آیی...

۲۴ نظر


چیزی به سه نفره شدنمان نمانده. (ان شالله)


به قول محیا، هفت تا خواب دیگر بکنیم علی میاید.  


دل محیا برای پسرم تمام شده. دل حضرت آقا نیز... دل من اما بیشتر از همه... اما علی کوچولوی ما انگار بیش از این حرفها ناز دارد! (جل الخالق! قدیمتر ها دخترها ناز میکردند)


حالش اما به لطف خدا خوب است. گرچه این چند روز با کم و زیاد شدن تکانهایش زیاد مرا ترسانده


حال خودم هم به لطف خدا خیلی از روزهای گذشته بهتر است. 

آنقدر بهتر که بروم برای دل خودم خرید کنم، تنهایی توی هوای دو نفره ی اسفندی پیاده روی کنم... که هوای پاک بعد از باران را بکشم توی ریه هایم و لذت ِ باران را با تمام وجود حس کنم...

با دیدن گلهای نرگس بیرون از گل فروشی، هوس کنم برای خودمِ خودم، نرگس بخرم... و بارها و بارها ببویمش و بارها ببوسمش.


گرچه انتظارِ این روزها به جهت همه ی مشقات جسمی و روحی، سخت است، ولی دیدن علی کوچولوی نازنینم، ارزشِ تحملِ این انتظار را دارد. وجودش مثل باران است، همانقدر خواستنی، همانقدر لطیف، همانقدر شیرین...



پ.ن. از صمیم قلب التماس دعا دارم از همه ی دوستان عزیزم. از خدا برای هردویمان عافیت بطلبید... 


یاعلی مدد



۲۴ ۱
من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

-----------------

( عجیب ترین نوع فراق رو هم بارداری ثبت کنید...

هستی و نمیبینمت و بغلم نیستی...)

*** برگرفته از وبلاگ مرغ هوا :
ma-mer.blog.ir
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان