ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

چندراهی انتخاب...

۱۲ نظر

+ دخترِ کوچک و نازِ آبجی مریم به دنیا آمد. 

و آنقدر این عضو جدیدِ نوه های مامان، ناز و خوردنی ست که هنوز از راه نرسیده، همه را عاشق خودش کرده. 

و من این روزها به روزی فکر میکنم که به جای زینبِ آبجی، علی کوچولوی خودم را توی بغلم بگیرم.


++ دیروز سالگرد ازدواجمان بود. 28 مهر 93، پیوند مبارکِ ما، سه سال پیش دقیقا در چنین روزی بود ... و من هرچه سعی کردم که داستان ازدواجمان را تا این تاریخ تمام کنم، به دلیل مشغله ی فراوان نتوانستم. پیوندمان مبارک!


+++ از کسی که کارفرمایش ساعت ده و پانزده دقیقه ی صبح با تماس تلفنی از خواب بیدارش میکند و میکشاندش تا محل کار، طبیعتاً نمیتوان انتظار آپ کردن وبلاگ را داشت! مخصوصا که مشغله های دیگر هم نفسی برایش نگذارد!


++++ حضرت آقا اولتیماتوم داده که سریعتر اسم را انتخاب کنم. و من بین چندراهی انتخاب قرار گرفته ام. همیشه انتخاب همینقدر برایم سخت است!!! و بجز قضیه ی ازدواجم، از غالب انتخابهایم پشیمان شده ام :| (به نظرم بخاطر وسواس بیش از حد) 


و من این روزها که بین اسمهای پسرانه جستجو میکنم، واقعا برای تفکر دگم و روشنفکرنمای بعضی از آدمهای جامعه ام متاسف می شوم. 


یعنی واقعا منِ بچه مسلمان (و نه صرفا مذهبی، فقط مسلمان زاده!) رواست که اسم شوهر خاله ی داریوش هخامنشی را بگذارم روی بچه ام، بدون آنکه اصلا معنی این اسم را بدانم؟؟؟

 یا اینکه چون اسمی را صرفاً‌ به این دلیل که فارسی و آریایی و نشانه ی قدمت ایرانِ باستان است روی پسرم بگذارم؟؟!! و بعد که او بزرگ شد و تاریخ اسمش را از من پرسید، به او بگویم قبل از تو این اسم روی یک آدم خونخوار و جانی بوده که به کشورت حمله کرده و خانه ها خراب نموده و کتابها سوزانده و خانمانها به آتش کشیده؟؟؟!!!  


و بعد اسمی به زیبایی علی را واگذارم که دوست و دشمن به بزرگواری و علم و تقوا و انسانیت او اقرار میکنند؟ 


یکی از دلایلی که دلم میخواهد اسم پسرم را علی بگذارم این است که برایش حدیث "علی مع الحق و الحق مع علی" را بخوانم و وادارش کنم به اینکه همواره همراه حق باشد، حتی اگر به سود شخصی اش نباشد. و پسرم احساس بزرگی و افتخار کند ازینکه اسم چنین آقای بزرگمنشی رویش گذاشته اند...


و یکی از دلایلی که دلم میخواهد اسم رضا را بگذارم این است که خودم را از اول زندگی مدیون امام رضای مهربانم میدانم. 


و دلیل این که نمیخواهم علیرضا بگذارم این است که اسم پسرعمه ی دوساله ی پسرم علیرضاست!!! 


فعلا در چندراهی انتخاب گیر کرده ام. و به قول شاعر والا مقام:


از هر طرف که رفتم جز وحشتم (گیجی ام) نیفزود!!



۲ ۰

ماجراهای من و حضرت آقا (قسمت سوم)

۲۱ نظر

با عرض تاسف ازینکه خیلی فاصله افتاد بین خاطرات قبلی و بخش سوم.

برای یادآوری ماجرا، این قسمت را بخوانید. 


ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت اول)


ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت دوم)



و اما ادامه ی ماجرا:

و بدین صورت سومین جلسه ی خواستگاری ما هم در منزل برگزار شد. جلسه ای که من را به تصمیم منسجم تری رساند... با برخوردی نرم تر و آرامتر... (اما همچنان در تردید)

و من، در این فاصله، شاید چیزی درحدود شانصد رکعت نمازِ استخاره خواندم!! و واقعا و از تهِ تهِ دل، خودم و آینده ام را به خدا سپردم. (اولین کاری که برای آمدن هر خواستگاری میکردم همین خواندن نماز استخاره بود.) چرا که از منِ ضعیفِ نادان، تصمیم درست گرفتن بعید بود. مخصوصا که خواستگار محترممان بسیار تودار و ماخوذ به حیا بود. 


و در این فاصله، شاید چیزی حدود دوتا گالن بیست لیتری اشک ریختم! (بیخودی عین دیوونه ها!) و پرخاشگری کردم و با همه ی اهل خانه نفری یک بار به جنگ تن به تن برخاستم!!! حتی دخترِ داداشم، به جرم این که در برابر اشک های من، قهقهه سر داده بود :| 


دلیل اصلیِ این همه عصبانیت و پرخاشِ من، ناتوانی در تصمیم گیری و نفهمیدنِ احساسِ واقعی خواستگارم بود! شاید مسخره به نظر برسد. ولی واقعا بود! 


و دلیل بزرگ و اصلیِترِ دیگرم، اتفاقات ناخوشایندی بود که برای دختر یکی از فوامیلمان افتاده بود و بنده خدا، تنها چند روز پس از زایمانِ دومش، (درحالی که تمامِ نه ماهِ بارداری اش را توی کارخانه، کار سنگین کرده بود و شوهرِ تنِ لش و بی غیرتش، توی خانه ناخن بلند کرده بود و لم داده بود و تخمه شکسته بود) باحمله ی چاقو از طرف شوهرِ روانی اش، و از ترس جانش، از خانه متواری شده و به خانه ی اقوام پناه برده بود.

 و از کل اهالی خانه، فقط من و داداش کارفرما بودیم که از این قضیه خبر داشتیم. و من نمیخواستم بروز بدهم که چقدر از ازدواج کردن ترسیده ام!!! 


از شما چه پنهان چندباری هم کلا خواستم بزنم زیر همه چیز! و قید ازدواج را بزنم و متبطله شوم! اما با پادرمیانی آبجی ها (و چه بسا از ترس ترشیدن) منصرف شدم :|


و سپس ما از هم بی خبر بودیم تا اینکه عید غدیر فرا رسید. و طبق رسمِ جاری در شهر ما، عید غدیر روز میزبانی سادات است. و همه ی فامیل (و دوست و آشنا و غریبه و غیره و ذلک، و هر کس که به گوشش خورده که توی فلان کوچه یک خانه، یک آدمِ سید دارد)، قدم روی چشم اهالی خانه می گذارند و ادای احترام میکنند. 


و ما میدانستیم که قطعا خواستگاران محترم، برای دیدن ما، به منزلمان خواهند آمد. (کما اینکه هرسال چند خواستگار در میان انبوه ِ جمعیتِ میهمان به طور ناشناس و قاچاقی یافت می شد! و بعدا صدایش در می آمد!) 


بعد از ظهر بود که خواهرش زنگ زد. عید را تبریک گفت و قرار گذاشت شب برای عید دیدنی تشریف بیاورند. 

و شب همه ی ایل و تبارشان (به انضمام دامادها و نوه ها و البته جناب گل پسر) خدمت رسیدند! 

خواهرش حرف خواستگاری را سبز کرد و به مادر گفت: خب حاج خانم. تصمیم نهایی شما چی شد؟ و مادر حواله اش داد به داداشْ کارفرما... و داداش کارفرما همه ی ما را در آشپزخانه جمع کرد تا به جمع بندی نهایی برسیم. 


قبلا هم نظرم را گفته بودم. "نکته ی منفی به ذهنم نمیرسه! جوابم منفی نیست" 

و همه بالاتفاق به همین نتیجه رسیدند. 

چیزی که برایم شیرین و دلگرم کننده بود، حرف داداشْ کارفرما به داداشْ کوچیکه بود. "من اگه همچین کسی میومد خواستگاری دخترم، قبول میکردم" و این برای من، که داداش کارفرما را به عقل و درایت می شناختم، یک جور حکم ِ ولایی ِ حکومتی محسوب میشد!


رفتیم نشستیم روبروی خواستگاران محترم و همین نتایج را به سمع و نظرشان رساندیم. و آنها (بی درنگ) حرف مهریه و مراسمات را سبز کردند. 

مامان (که طبق معمولِ همه ی مادرزنها موافق مهریه ی بالاست) گفت، مهریه مثل آبجیهاش باشه. "آبجی زهرا 250 سکه و آبجی مریم 200 سکه" ولی طرفِ دیگر قرارداد، موافقت نکردند و توانِ خودشان را در این حد ندانستند. 


هی مامان این طرف بازار ِ بورس نرخ را بالا میبرد و آنها آن طرف، نرخ را پایین می آوردند. 


مبلغ پیشنهادی ِ داداش کارفرما این وسط خیلی جالب بود. کنار من نشست و به طور پنهانی گفت: "به نظر من چهارده تا سکه خوبه!!" چشمهایم گرد شد. 


از قدیم هم با مهریه ی بالا موافق نبودم. و بیش از آن، با چک و چانه زدن سرِ مهریه (جوری که همان تصور ِ بازار بورس برای آدم تداعی شود! یا از اینکه انگار خانواده ی داماد، آمده اند کفش بخرند، هی قیمت دختر را پایین و بالا کنند!) ولی چهارده تا دیگر خیلی ستم بود! 


این وسط نمی دانم چه شد که ناگهان خواهرِ ِ‌ گل پسر پیشنهاد کرد : اینا که خودشون میخان باهم زندگی کنند، به نظر ما برن تو اتاق، باهم سر مهریه توافق کنند و به ما هم اعلام کنند. 

و این نظر (علی رغم میل باطنی برخی ها) با موافقت روبرو شد. 

و ما رفتیم توی اتاق تا دوتایی سر قیمت ِ نهایی ِ برگه ی سهام چانه بزنیم!


با عرض معذرت ادامه خواهد داشت!!


۷ ۰

دختر یا پسر!!؟؟ مسئله این است!

۱۸ نظر

هیچوقت یادم نمی رود جیغ آبجی زهرا را!!! 

حدود چهارسال و نیم پیش بود. یک سال قبل از ازدواج من! 

بعد از ظهر یک روز بهاری بود و من (خبر مرگم!) توی هال، به خواب عصرانه ای فرو رفته بودم که ناگهان با جیغ آبجی زهرا از خواب پریدم! تنها چیزی که یافتم آبجی زهرا بود بالای سرم و در آستانه ی درب ورودی! حتی کفشهایش را هم از پایش نکنده بود! همانطور خودش را انداخته بود توی هال و جیغ میزد: دختره دختره !!!! آنقدر خوشحال بود که گویی قرعه کشی پانصد میلیون ریالی دوو را برنده شده! 

این خاطره را گفتم که حجم تمایل خانواده ی ما را به دختردار شدن و اصولا به دخترجماعت دریابید! (می توانید این قضیه را به سایر اعضای خانواده بجز داداش کارفرما و پسرش تعمیم بدهید)


ویزیتِ نفر قبل از من که رفت زیر دستگاه، شاید پنج دقیقه هم طول نکشید. ولی برای من یکسال گذشت!

و من صدای دکتر را میشنیدم که می گوید: بچتون پسره! 


و من "خدابخیرکند"ی زیر لب بالا انداختم و رفتم روی تخت دراز کشیدم.


همه ی مختصات ِ غربالگری را که گفت، (درحالی که وروجکم را از توی صفحه ی مانیتور میدیدم و میدیدم که چطور قلب کوچکش تالاپ تولوپ می کند) جان ما را به لب رساند و گفت: پسرم هس! 

و من فقط خندیدم. و با اندکی تعلل (که ناشی از شوک کوچکی بود که به من وارد شده بود!) زیر لب گفتم الحمدلله.

و خندیدم. از اینکه چقدر سعی کرده بودم خودم را گول بزنم که نه!! حسم اشتباه است... شاید دختر شد!! و دست آخر هم توی کتم نرفته بود که دختر باشد! 



از عکس العمل خودم که بگذریم، عکس العمل اطرافیانم جالب بود. 


اولین کسی که بهش خبر دادم طبیعتاً حضرت آقا بود:

-بچه چی بود؟

- حدس بزن!

-من که حدسم رو قبلا زدم! میدونم که پسره! 

-از خدات بود که پسر باشه ها!!! 

-نه. خداوکیلی برام فرقی نداشت. فقط میخواستم سالم باشه.


دومین نفر، آبجی مریم بود. از عصر بیش از ده بار زنگ زده بود تا بداند همبازیِ دخترِ نیامده اش پسراست یا دختر! 

-بچه چی بود؟

-پسره! قند عسله! 

-خخخخخخخخخ... پسرم خوبه! اگه دختر بود دیگه نوه های مامان دچار عدم توازن میشدند! (وچنان گفت پسرم خوبه! که انگار میخواهد مریضی را دم اتاق عمل دلداری بدهد :( یعنی حالا غصه نخور! پسرم یه جور آدمه دیگه)

-مادر حضرت مریمم پسر میخواست، دختر شد، الان عمیقا درکش میکنم. ولی انصافا دختری که آورد، مادر پسری شد که در زمان خودش جهان رو تغییر داد! پسر ما هم قراره کاشون رو بلرزونه!!!


سومین نفر خاله لیلا (خاله ی حضرت آقا) بود. 

او به دلیل اینکه خودش سه تا پسر تخس دارد، مرا درک کرد و تبریک گفت!


چهارمین فرد، آبجی زهرا بود. همان که از خوشحالی دختردار شدنِ خودش جییییییییغ بنفش کشیده بود!

- عروس دار شدی یا دوماد دار!!!

-دنبال عروس میگردم! 

-خخخخخ (خنده!!) خب مبارکه. محیا رو بگیر برا پسرت. 

-نه دیگه محیا خیلی بزرگه. یکی برا پسرم بیار. فقط به شرطی که شکل محیا باشه!


محیا:

-خاله، چوب شور بده به حلمات بخوره (حلما اسم کودک فرضی من در ذهن محیاست)

-خاله جون، دخترنیست. پسره!

-نمیخوام پسر باشه!!! پسرا رو دوست ندارم. آدمو هُل میدن!

-نه پسر من ازون خوباس. هُل نمیده. نازی میکنه.

- نمیخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام. (و همچنان محیا پسر مرا به پسری قبول ندارد!!!!)


نفر بعدی مامان بود. خودم زنگ زدم:

-مامان رفتم سونو

-خب چی شد؟

-پسره!

-وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه ( واه ناشی از تعجب!) و سپس نیم ساعت بطور ممتد خندید! به طوری که من هم از خنده اش به خنده افتادم. (چیزی که از مامان ِ گلم باید بگویم این است که مامان، وسواس نجاست دارد. و به همین دلیل، ترجیح میدهد همه ی نوه هایش دختر باشند!!! گرچه خودش میگوید فرقی نمی کند! ولی همه ی شهر میدانند که مامان شدیداً دختری ست)

-آره دیگه. به مامانم رفتم!

-حالا مثل من سه تا اولیت پسر نشن!!!!

- غصه نخور مامان. قول میدیم خودمون فرشاتو بشوریم!! :))))


و اما تندیس جالب ترین واکنش تقدیم می شود به داداش کارفرما:

- دختر خوب سراغ نداری؟

- اگه سراغ داشتم که خودم میگرفتم (چشم زنداداشمان روشن!)  حالا برا کی میخای؟

-برا پسرم!

-عه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پسره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مبارکهههههههههههههههههههههههههه !!!!!!!!!! (با ذوق زدگی شدید و نیشِ ِ تا بناگوش بازشده بخوانید!!!) پس پسره !!! کی شیرینی میدید؟؟؟؟؟؟؟

- پسردار شدن شیرینی داره یا بچه دار شدن؟

-معلومه پسردار شدن!!! پسر اصلا یه چیز دیگه اس!! 

و وقتی از ماشین پیاده شدم، بازهم تاکید کرد که به حضرت آقایت بگو شیرینی ها رو آماده کنه! 


تنها کسی که ذوق را (بطور خالصانه) توی چشمهایش دیدم، داداش کارفرما بود... و الحق و الانصاف اگر داداش کارفرما انقدر از پسردار شدن ِ من ذوق نمیکرد، شاید دچار افسردگی حاد میشدم! 



پ.ن1: الحمدلله و المنة که فرزندمان سالم است. (یعنی طبق مختصات غربالگری سالم است) خدا کند که صالح هم بشود. 

پ.ن2: خیلی مایل نیستم فرزندم از نظر اخلاقی به خودم شبیه بشود، فقط یک ویژگی اش را شدیداً اصرار دارم که به پدرش برود، و آن خانواده دوستی و خضوع و ادبش نسبت به پدر و مادرش است. البته قدش هم به پدرش برود که دیگر نور علی نور می شود!!!

پ.ن3:فعلا اسم این موجود کوچک و دوست داشتنی، علی کوچولو ست. (پسرم علی ست و پدرش بوعلی!) و شاید تا رسیدن به توافق نهایی برای اسم، ماهها زمان نیاز داشته باشیم! 



۵ ۰

ای تکان های دل!

۷ نظر

کمتر از دوساعت و نیم به موعد مقررمان مانده...

 به اینکه بدانیم انبه ی زرد و تازه مان، پسر کاکل بسر است یا دختر قند عسل!!! 


راستش وقتی به شیطنت های خواهرزاده های حضرت آقا نگاه میکنم (که الحق و الانصاف چیزی هستند در حد زامبی!!!) ، دستهایم به استغاثه بلند میشود که خدایا رحمی!!! دختری بفرست!! 


و وقتی مهربانی های یاسین، پسر هفت ساله ی داداش کارفرما، و آزار و اذیت های کودکی های خواهرش را می بینم، آرزو میکنم پسر باشد! پسری به مهربانی و نجابت یاسین! 


باتوام ای لنگر تسکین!

ای تکان های دل

ای آرامش ساحل!! 

باتوام ای شور! ای دلشوره ی شیرین!

ای نمیدانم!

هرچه هستی باش! فقط سالم باش. فقط صالح باش. 


دختر و پسرش چندان فرق ندارد. فقط مومن باش و مودب. از همان ها باش که حضرت ابراهیم (علیه السلام) از خدا خواست... رب اجعلنی مقیم الصلاة و من ذریتی... ربنا و تقبل دعاء ... بپا دارنده ی نماز باش


از همان ها باش که بندگان خوب، از خدا می خواهند. ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قرة اعین... روشنی چشم مان باش و مایه ی افتخارمان. 


خدایا به حق مهربانی ات... تربیت کودکم را به تو سپردم، یا رب العالمین



پ.ن1: بچه هرچه باشد خوب است، اما اگر خدا روزی از من میپرسید دختر میخواهی یا پسر، می گفتم دختر! 


پ.ن2: همه ی خانواده ی مان دختری اند. (عاشقققققققققق دخترند. حتی محیای کوچکمان) همه و همه بجز داداش کارفرما و یاسین پسرش!! عجیب است که یاسین آنقدر پسری است که از مادرش خواسته دوازده تا برادر برایش بیاورد!!! کانّه داداش کارفرما حضرت یعقوب است و قصد دارد بنی اسرائیل 2 را راه بیندازد!!


پ.ن3: شعر فوق، گزیده ای  از شعرِ مرحوم قیصر امین پور است. شعر کامل را اینجا بخوانید.



۳ ۰

به نام نامی سر...

۸ نظر



به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر

بلند مرتبه پیکر، بلندبالا سر


فقط به تربت اعلی، سجده خواهم کرد

که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر


دلم هوای حرم کرده است می‌دانی

دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر




پ.ن: پارسال دقیقا همین روزها بود که توی بیمارستان بستری شدم. و چقدر غمگین و دلشکسته بودم ازین که هرسال این موقع در تدارک برگزاری مراسم روضه بودیم و امسال روی تخت بیمارستان ... ازین که لیاقت حضور در روضه های ارباب را از دست داده ام... 

شب اول محرم بود که با نوبت قبلی رفتیم تهران. بیمارستان امیراعلم.
و من فکر میکردم همان روز عمل میشوم و زود برمیگردم خانه. در حالی که زهی خیال باطل!!!‌ تازه اول هفت خان رستم ما بود و اول دربدری مامان و حضرت آقا توی غربت دراندشت شهر تهران! 

و خدا خیر دهاد سجاد را، رفیق گرمابه و گلستان حضرت آقا... و همسر باردارش را... که با پذیرایی و روی خوششان سختی این عمل و سفر را برای ما نصف کردند. (خدا دهها هزار بار خیرتان دهاد) 

و من بستری شدم .برای پاره ای آزمایشات و توضیحات!!! 

و یک دختر کاشانی، رزیدنت مسئول شرح حال گرفتن من بود ... و سعی داشت به من تفهیم کند عواقب احتمالی عمل را، از مننژیت گرفته، تا عفونت داخلی گوش، تا سوراخ شدن مغز، و تا حتی مرگ!!! گرچه قبلا هم دکتر، خطرناک بودن و حساس بودن عمل را (به دلیل نزدیکی به مغز) به من گوشزد کرده بود ! ولی من دیگر نمیدانستم تا این حد!!!
و این بار من بودم که بی اختیار زدم زیر گریه. تک و تنها

بیمارستانی که من در آن بستری بودم،‌ بخش تازه ساز امیراعلم بود، جدای از بخش قدیمی و حیاط دارِ بیمارستان، (در واقع آنطرف خیابان) بیمارستانی که نه حیاط داشت و نه تراس ولی به شدت تمیز بود با پرسنلی خوب و مجرب.

رزیدنت ِ کاشانی بهیاری را همراه من فرستاد به بخش قدیمی امیراعلم برای گرفتن نوار گوش. من و یک خانم دیگر را سوار آمبولانس کردند. (خانم ِ دیگر دقیقا مشکل مرا داشت، عمل شده بود و حال بسیار وخیمی داشت و از حال ِ بد،‌حتی نمی توانست سرش را بلند کند... و نمیدانم چرا برادرش قصد داشت این حال بد را به من خوب جلوه دهد و برای دلداری دادن من بگوید: ببین خواهر منم عمل کرده! حالش خوبه!!!! *** آخه این کجا حالش خوبه؟؟؟؟؟؟ این که دم موته!***)

نوار گوش را که گرفتیم، بهیار آمد دنبالم . (درحالی که من یک کیلو اشک ریخته بودم و حال بسیار بدی داشتم) 

توی حیاط بیمارستان،‌تکیه ای علم کرده بودند و چای میدادند و مداحی حاج محمود را پخش میکردند. بهیار از من پرسید:‌ "چای میخوری؟" و من با بی حوصلگی گفتم نه... ولی یک لحظه برگشتم و نگاهم افتاد به چایخانه ی ارباب! ارباب... کمکم کن... 
برگشتم و دوتا چای برداشتم. یکی برای خودم و یکی برای زهرا (دختر جوانِ هم اتاقی ام که سرطان تیرویید داشت) 

دیگر نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم. بهیار تعجب کرده بود. فکر میکرد از عمل ترسیده ام (از شما چه پنهان ترسیده بودم... ولی دلیل گریه ی آن لحظه ام دلشکستگی حاااادی بود که از دیدن چایخانه به من دست داده بود) 

دلم را سپردم به ارباب

در آن چند شبی که به عمل مانده بود، گاهی شبها پنجره ی دوجداره ی اتاق را باز میکردم تا صدای طبل و سنجی که جای جای خیابانِ سعدی را پر کرده بود به گوشمان برسد. همانجا متوسل می شدم و دعا میکردم. 

و شب سوم محرم بود که من عمل شدم...

و همان شب بود که پدربزرگ حضرت آقا (یک خادم  الحسینِ به تمام معنا) به رحمت خدا رفت...

و به لطف ارباب، عملِ‌ خوب بود و گرچه تا شبِ‌ تاسوعا مجبور بودم شبها توی خانه پیش مامان بمانم و استراحت کنم، اما هیچکدام از عوارضی که آن دکتر کاشانی برای من روی هم زده بود،‌بروز نکرد.  

و الان بیش از پیش اعتقاد دارم که 

چایی روضه شفابخش عالم است... .

پ.ن2: امسال برای شفای مریضها یک جور دیگر دعا کنیم. مخصوصا برای زهرا، هم اتاقی سرطانی ِ من


۲ ۰
من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان