ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

درباره بلاگ

مادر یک عدد علی کوچولوی ساکت و صبور و در عین حال بسیار کنجکاو و پرتلاش هستم.
علی کوچولویی که مثل مادرش یک جا بند نمی شود، نمی‌تواند احساساتش را پنهان کند و چشمهایش در یک آن همه چیز را لو می دهد! و مثل پدرش با طمانینه، آرام و دوست‌داشتنی ست.
....
هرچه که اینجا می نویسم، صرفا برداشتهای شخصی ذهن یک انسان است. پس دلیلی ندارد که حتما و قطعاً اشتباه نباشد. چرا که انسان ممکن الخطاست...
من اینجا بلند بلند با خودم حرف می زنم.
خطابهای پندآموز مرا فقط خطاب به خودم بدانید.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

تعجبی ندارد اگر همه (یا اکثر) پستهایم تعلق پیدا کند به علی کوچولو، چرا که این روزها همه ی ثانیه ها و لحظه هایم به او تعلق پیدا کرده. 

و فقط باید یک مادر باشید و یک پسر شیرین و مهربان و نق نقو مثل علی کوچولو داشته باشید تا بفهمید چقدر این تعلق خوشایند و دوستداشتنی ست. 


می گویند مهر مادری، جلوه ی کوچکی از مهر خداست. هرچند قابل مقایسه نیست ولی از خیلی جهات در درجه های پایین تر شبیه است. 


گاهی که علی کوچولویم مشغول بازی و سربه هوایی خودش است، 

مثلا دارد نخ آویخته از لوله ی گاز را (که در خانه ی ما کاربرد نخ پشه بند دارد) دور خودش می پیچد و بازی میکند، 

یا وقتی رفته سراغ جاروبرقی، و سعی می کند با دستان کوچکش، فلسفه ی وجودی این شیء عظیم و عجیب را کشف کند، 

یا وقتی می آید توی آشپزخانه و گیر می دهد به بطری سه لیتری سرکه انگور کنار یخچال و سعی می کند لیسش بزند...


و در همه ی حالات و بازی ها که اکثرشان هیچ ربطی به بازی های کودکانه ندارد و فقط تلاشی ست برای کشف و شهود و شناخت طبیعت و قوانینش!! وقتی خوب از بازی خسته شد، گرسنه شد، یا دلش برایم تنگ شد، نگاهش را می چرخاند دور اتاق تا مرا بیابد... و وقتی مرا هرجایی یافت، با خنده ای شوق آلود مخلوط با گریه، چهار دست و پا می آید به سمتم... 

و آن لحظه دلم قیژژژژژ می رود برای شوقش نسبت به خودم...  و نمی دانم چه سرّی ست در این علاقه ی من نسبت به بازگشت (توبه) علی به سوی خودم


به نظرم این عشق به بازگشت را خدا از طرف خودش انداخته در دل مادرها. خودش هم بازگشت کنندگان را دوست دارد. إن الله یحب التوابین و یحب المتطهرین...


گاه که از بازی های دنیا خسته می شویم، پایمان زخمی می شود، دستمان می خورد به در و دیوار، کلافه می شویم، همان موقع است که خدا نگاهمان می کند و دلش قیژژژژژژژ می رود که ما برگردیم به سمتش و خودمان را بیندازیم در آغوشش...


خدا توبه کنندگان را دوست دارد...



پ.ن. کنیز امام حسینی به رحمت الهی پیوسته. به نام حاجیه خانم شجری. از آن زنان نیک روزگار که دنیا کم مثلش را دیده. به انتخاب خودتان فاتحه یا صلواتی نثار روحش کنید.


امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۰۱ آبان ۹۷ ، ۱۴:۰۴

سیاهی لشگرها...

بالاخره پاسپورت پسرمان رسید. ولی با شش روز تاخیر! طوری که وقتی برای ویزاکردن نماند... (آنقدر برای پیگیری هرروز زنگ زده بودم به پستچی، که وقتی آمد دم در و گذرنامه را داد به دستم، گفت بالاخره پاسپورتتان رسید! و من جوری که انگار پستچی بخت برگشته مقصر باشد با عصبانیت گفتم حالا دیگه چه فایده؟؟)


و ما به هر دری زدیم (دقیقا هر دری که فکرش را بکنید!) نشد که پول سفر اربعینمان جور شود... 


اما این اول داستان نبود. بلکه آخرش بود... اولش از آنجا شروع شد که من ادعا کردم... و ادعای بسیار بدی کردم! 


اول داستان آنجا بود که احساس کردم امسال حتما باید برویم کربلا، و پیش خودم گفتم ما که تا حالا به درد امام زمان نخورده ایم. بلکه برویم و سیاهی لشگر اربعین باشیم...


و این قصه پیش رفت و پسرمان دندان درآوردنش گرفت و زد به بی قراری و پاسپورتی که باید دوروزه بیاید شش روزه هم به زور آمد و سیستم ویزا رفت توی هپروت و ارز گران شد و ما بی پول... هیچ چیز اوکی نبود جز استخاره مان!!! (و باز جای شکرش باقی بود!) و کلی اما و اگر و انقلت دیگر، که چشم ما نرسد به خاک پای زوار اربعین ... 


می خواستند به ما بفهمانند که شما گردو غبار نشسته روی لباس زوار اباعبدالله هم نیستید. 

می خواستند رویمان را کم کنند و کم هم کردند! 

تا ما باشیم دیگر ادعا نکنیم. استاد عزیزمان همیشه میگفت بترسید از ادعا، که پدرتان را در می آورد...


خدایا ما را بیامرز به خاطر زیاده گویی هایمان. راستش چیزی به دلمان نیست. فقط حرف لقلقه ی زبانمان شده... مرده باد حرف... مرده باد ادعا...


به قول حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام، مَنْ کانَتْ حَقایِقُهُ دَعاوِىَ فَکَیْفَ لا تَکُونُ دَعاویهِ دَعاوِی؟ کسی که حقیقت گویی هایش ادعاى خالى ست، چگونه ادعاهایش ادعا نباشد؟


بنده از همین تریبون می خواهم به حضرت صاحب عصر اعلام کنم که "سیاهی لشگر تو بودن" هم لیاقت می خواهد که ما نداریم. 

خوبان عالم سیاهی لشگر تو می شوند و کوله شان را می اندازند و می آیند به سمت کربلای جدت... ما را ببخش آقا...



پ.ن1: پانوشت اینکه دلمان گرفته. بدجور هم... شاید اگر آبجی زهرا نمی رفت، طاهره نمی رفت، شاید اگر از اول نیت رفتن نکرده بودیم اینقدر دلم نمی سوخت. خواستن و خواسته نشدن بد آتشی ست...


پ.ن2: بزرگترین تفریح این روزهایم این شده که منتظر بنشینم علی کوچولویم صبح از خواب بیدار شود و من از دیدن چهره ی پف کرده اش کیف کنم و بخندم. و بزرگترین تفریح او این است که مثل بچه شیرها از سر و کولم بالا برود و تمرین ایستادگی کند. 

یکی از بهترین تفریحهای من و پدرش هم این است که هر روز گذرنامه اش را ببینیم و قربان صدقه اش برویم :)


امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ