ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

-----------------

( عجیب ترین نوع فراق رو هم بارداری ثبت کنید...

هستی و نمیبینمت و بغلم نیستی...)

*** برگرفته از وبلاگ مرغ هوا :
ma-mer.blog.ir

طبقه بندی موضوعی

MP3 شدن زیر پای عاشقانش...(قسمت اول)

شنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۳، ۰۹:۲۶ ق.ظ

صحنه ی اول: 

مکان: محل کار خویشتن

زمان: صبح علی الطلوع، ساعت 9

همه چیز با یک اس ام اس شروع شد. مرضیه بود: 

- نمی دونی کجا می برن مرقد امام؟ 


و من مثل همیشه حواله اش دادم به حوریه (آچار فرانسه که چه عرض کنم!!! جعبه ابزار بسیج) و پیش خودم گفتم هر که نداند، حوریه می داند!! و لحظه ای بعد، دوباره اس ام اس و این بار از جانب حوریه: 

- اسمتو بنویسم برا مرقد امام؟ 


و ما هم که در میان فوامیل به "مارکوپلو" شهرت داریم، نه گذاشتیم و نه برداشتیم، گفتیم: با کمال میل!!! و این چنین شد که با کلی خواهش و تمنا و لوس بازی برای مادر، ساعت 11 شب، به همراه مرضیه و حوریه راهی تهران شدیم.


 قرارمان این بود که مثل سفر دفعه ی قبلمان (دیدار مقام معظم رهبری در بیت) چهار نفری برویم و عضو چهارممان عطیه باشد. ولی انگار خدا این سفر را برایش ننوشته بود که تصور کرده بود حرکت فرداشب است! ( آخرش هم برای هیچ کداممان محرز نشد مقصر اصلی در نیامدن عطیه چه کسی بود: من، که توی دانشگاه دیدمش و به طور عجیبی از ذهنم پرید که آمدنش را تاکید کنم، یا حوریه، که در تمام طول روز با گوشی عطیه تماس گرفته بود و گوشی به طور ناگهانی آنتن نداده بود، و یا خود عطیه که عتیقه بازی در آورده بود و معلوم نیست به چه منطقی!! فکر کرده بود فردا شب حرکت است! به قول حوریه: "آخه یکی بهش بگه 15 خرداد مرقد چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟" و یا بالاتر از همه - که اعتقاد حقیر هم بر آن است- اینکه این سفر قسمتش نبود. فی الواقع تقصیرها همه گردن خداست!!!!)


خلاصه پس از کلی حرص که سر نیامدن عطیه خوردیم، ماشین حدود ساعت 11 شب به سمت تهران حرکت کرد و فرق اساسی این سفر با بقیه ی سفرهای بسیج، در مرکب راهواری بود که برایمان تهیه دیده بودند. در میان بهت و حیرت رفقا و پس از سالها خاطره ی سفر با ماشین های پکیده ی 302 سوپر دولوکس!!! این دفعه برایمان VIP گرفته بودند!!!! بسیج و این حرکت های انتحاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حاشا و کلا!!! اما انگار نه، این دفعه درست دیده بودیم! خودِ خودِ VIP بود!!!


طبق روال همیشه، من و حوریه که نمی توانیم جلوی شیطنت های خودمان را بگیریم، شروع کردیم به حرف زدن و بازی درآوردن و حتی جدا بودن صندلی هایمان نیز نتوانست جلوی شیطنت هایمان را بگیرد! که از قدیم الایام چه خوب فرموده اند که "بسیجی در قید ابزار نیست!" - انصافاً در این یک مورد باید بگویم در شیطنت، من به گرد پای حوریه هم نمی رسم!! پس دوستان بنگرند عمق فاجعه ی حوریه را!!!!-

پس از کلی خنده و در میان نگاه های چپ چپِ همسفرها مبنی بر اینکه " بگیرید بکپید دیگه!! "تصمیم گرفتیم بخوابیم تا فردا برای له شدن و MP3 شدن میان جمعیت، جان داشته باشیم! 


صحنه دوم:

مکان: اتوبوس VIP مذکور

زمان: حدود 2.5 نصفه شب 

چشمهایت را ببند و تصور کن توی اتوبوس VIP ، شیره ی خواب باشی! -با آن صندلی های جیگرش!!!- (شیره ی خواب بودن کنایه از این که در خواب عمیقی فرو رفته باشی)  و به طور کاملاً غیر منتظره و ناگهانی، رفت و آمد افرادی را در کنارت حس می کنی که اشیائی را به سویت پرتاب می کنند!! چشم هایت را که باز می کنی با خیارها و گوجه ها و پنیرها و حتی نانهایی که روی دامن چادرت ریخته، مواجه می شوی و صدای حوریه که: "پاشو صبحونه ات رو بگیر باید پیاده بشیم!" -خداوکیلی تاحالا کدامتان را ساعت 2.5 نصفه شب بیدار کرده اند و گوجه تان داده اند و از VIP پرتتان کرده اند پایین؟؟؟ -


و اینجاست که معجزه ی عشق به داد همچو منی می رسد و قانعم می کند از صندلی نرم و خواب برانگیز VIP کنده شوم و به همراه رفقا با صبحانه ای در کوله، به سمت مرقد راه بیفتم. مرقد اما انگار در این دل شب، سر کوهی دوردست است و کیلومترها از اینجا فاصله دارد! به عبارة اخری، نیم ساعتی باید تا زیارت پیاده روی کنیم و اینچنین بود که بند پوتین هایمان را محکم بستیم و یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد... 


ادامه داستان در قسمت بعدی 


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۳/۱۷
ام شهرآشوب

نظرات  (۱۲)

آخ چقد دوست داشتم دوباره باهات تو این جور سفرا بازی دربیاریم...

زودتر قسمت دومو بنویس

پاسخ:
وااااااای افسان که چقدر جای تو و محبوب و ملیح و فامیل دور و رفقای پایه خالی بود! تو نمیری همش تو مسافرتای اینجوری به یادتونم
راستی با خود حیرانم که وقتی تو این جور شیطون و بلا بودی حوریه دیگر چگونه است!!!!
پاسخ:
دیگه خودت حساب کن حوریه میتونه زلزله ی چند ریشتری باشه!!!!؟؟؟؟

روز تولد انسانها در هیچ تقویمی یافت نمیشود ، چرا که فقط

در قلب کسانی است که به آنها عشق میورزیم . . .

عزیز تولدت مبارک . . .

پاسخ:
وای افسان جونمممممممم. تو اولین کسی بودی که در این روز بهم تبریک گفتی (بقیه هم تبریک گفتن ها! منتها قبل از تو، مثلا دیروز)
خواهش می کنم قابل تو رو نداشت...
پاسخ:
تچکر و سپاسگزاری ویجه! 
سلام
این سفر برای امساله؟ یا سالهای دانشجویی یزد؟
خیلی خوب نوشتی ... منتظر بقیه ش هستم.

تولدم که هست...تولدت مبارک اشرف سادات خانم... سالها عمر با عزت داشته باشی و سلامت باشی و لبخند رضایت رو لبت :-*
پاسخ:
سلام عزیزم. 14 خرداد همین امسال. حدودای یه هفته پیش 
ممنون از محبتت فدات شم. الهی که تو هم زندگی خوش و خرمی زیر سایه ی امام زمان (عج) داشته باشی
سلام
اولا تولدت مبارک ها سیدنا
دوما که خععععلی دلم میخواست امسال سالگرد امام مرقدشون باشم اما قسمت نشد!
چندهفته قبل که به بهانه ای سر از حرم درآورده بودم خیلی دعا کرده بودم اما حقیقتا که دنبال راهکاری برای رفتن نبودم و کم همتی خودم باعث شد که ...!
سیدنا...جدا و الحق که تو برام مصداق همت و مثال اراده ای...

پاسخ:
سلام بر مولای خوب خویشتن. ممنون از تبریکاتتون. الهی که صد سال به این سالا برسین!!!
از خیلی ها شنیده بودم که حضرت امام، حاجت میده. ولی خب راستش هنوز تجربه نکرده بودم. تا اینکه این سفر پیش اومد. وفهمیدم که جداً علما و اولیای خدا هم حاجاتمونو می تونن از خدا بگیرن.
مولا در یافتن مصداقت تجدیدنظر کن که الان افسان و فامیل دور (به خاطر خواب های معروف من در خوابگاه!!!) میان یه بلایی سرت میارن!!!!!!!
۲۰ خرداد ۹۳ ، ۱۲:۱۳ خادم الحسین
سلام.
ممنون که در راه گسترش فرهنگ وبلاگ به این خوبی دارید...
اجرتون با الله...
در ماه پر فضیلت شعبان مارو از دعای خیرتون محروم نفرمایید.
عاجزانه محتاج دعای خیرتان هستیم.
یا علی مدد
........................
خادم الحسین
1393/03/20

واقعا که!!!!!!!!!!خوب من شاگرد خودتم .بعدشم چرا بدون اجازه اسم منو درفضای مجازی پخش کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باتشکر خیلی قشنگ بود
پاسخ:
اتفاقاً تو استاد زبردست بنده ای!!!!
اسمت رو که پخش میکنم هیچ!!! میخوام حقایق دیگه ای رو هم بر ملا کنم!!!!!!!!
سلام بر عزیزدلم
شوما خودت از اساتید برتری چی میای اینجا مظلوم نمایی میکنی!!!!!!
خیلی قشنگ روایت کردی ممنون
پاسخ:
من؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من از اساتید برترم؟؟؟!!!! 
دوستان خودشون در جریانند که من چقدر بچـــــــــــــه ی خوب و بی سر و صدایی هستم!!!
۲۴ خرداد ۹۳ ، ۰۹:۳۲ بیدار بیقرار
خیلی جالب بود 
پاسخ:
ناقابل
منم چنانچه یادت باشه همکلاسی و همسفر مشهدت بودم!!!!
از جریانات خوایهای شوما بی اطلاع نیستم!!!
یادش بخیر چقدر سوئیت 17 می اومدم دنبال تو و خدیج...تو که یا نبودی و یا خواب!
اما الحق که خدیج همیشه آماده بود.به گمونم رمز رستگاریش هم همین بود!!!
پاسخ:
آره شدیداً یادم میاد !!! 
می دونی! از اونجا که بنده در هیچ چارچوبی نمی گنجم، اصلا از کلاسای هشت صبح خوشم نمیومد!! و این یه معجزه ی بزرگه که الان صبحا ساعت 7.5 برای رفتن به سر کار خودم (و تنها خودم) از خواب بیدار می شم!!! فک کنم معجزه ی پول باشه
۰۱ تیر ۹۳ ، ۲۱:۰۱ مدیون زهرا سلام الله علیها

سلام سیدجونم. از اول داستان خوندم...

وااای عزیزمتولدت بوده 19 خرداد؟؟

به هر حال با تاخیر بهت تبریک می گم...اینکه منم خرداد به دنیا اومدم اونم 25.بماند...

زیارت هات قبول چند زیارت اول حضرت امام بعدشم دیدار حضرت آقا...

از امکانات بسیج حرف زدی یاد دوربین بسیج افتادم باهاش می رفتیم شهید پژوهی یه دفعه یکی از دوستای شهید بخشنده بهمون گفت بازم با این دوربین پتسکنی اومدید...آبرومون ریخت...

 

پاسخ:
سلام عزیزدل
ممنون از تبریکت. تولد شماهم پساپس مبارک :)
اساساً همه ی بسیجی ها با این امکانات پیشرفته خاطره دارن!!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">