ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

-----------------

( عجیب ترین نوع فراق رو هم بارداری ثبت کنید...

هستی و نمیبینمت و بغلم نیستی...)

*** برگرفته از وبلاگ مرغ هوا :
ma-mer.blog.ir

طبقه بندی موضوعی

خدا کاراش به آدمیزاد نرفته!

يكشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۳، ۰۹:۱۳ ق.ظ
غمگین بود. چند سالی می شد که به خاطر بچه داری و مشکلات خانه، شب قدر به دلش نچسبیده بود و نتوانسته بود توی مساجد محل و یا حتی پای تلویزیون، دعای جوشن بخواند. پیش خودش فکر می کرد سلب توفیقش کرده اند و شاید با دیدن من که با فراغ بال شب قدر هر سال را در بهترین مکان های شهر می گذراندم، حس غمگینی اش بیشتر می شد. 
 
گفت : خوش به حالت... من که چهار پنج سالی میشه که نتونستم یه شب قدر درست و حسابی داشته باشم. نه دعایی، نه مسجدی، نه تضرعی ... 

گفتم: اینطوری نگو. شاید شب قدر تو خیلی پر فیض تر از شب قدر امثال من باشه. اصلا تو می دونی اون سالی که من کربلا قسمتم شد، شب قدرش رو کجا گذروندم؟ 

شاید در جواب این سوال انتظار داشت بشنود حرم امام رضا (ع)، حرم حضرت معصومه (س) و یا شاید هم فکر می کرد بلیط هواپیما گرفته بودم برای عرش، و کنار ملائکه ی مقرب خدا شب قدرم را گذرانده ام!

گفت : نه، کجا بودی؟ 

گفتم: توی قطار! 

 آن هم قطار کوپه ای شش تخته! نکته ی منفی اش این بود که هم کوپه ای هایم یه سری خانم سانتال مانتال تهرانی بودند که گویا اعتقاد چندانی به شب زنده داری شب بیست وسوم ماه رمضان نداشتند! 

فقط خانمی یزدی بینشان بود که سعی میکرد بقیه را متقاعد کند شب قدر اسم ها را خط می زنند! و خانم های تهرانی با تعجب مات و مبهوت نگاهش میکردند و می گفتند: خط می زنند!!! پس ما امشب نمی خوابیم که خط نزنند! و این جمله ی آخر را نه از روی غرض، که از روی سادگی می گفتند. انگار هنوز چنین چیزی به گوششان نخورده بود!

برای من که این سفر ناگهان - و به خاطر مردم آزار بودن سیستم گلستان و ثبت نکردن اسم من در لیست انتخاب واحد مقدماتی- تحمیل شده بود، انگار تلخ ترین و سنگین ترین سفر عمرم را پیش رو داشتم. پس با احتساب همه ی اینها، یک عدد مفاتیح کوچک را همسفر خود کردم و گوشی رادیودار داداش را به امانت گرفتم تا بلکه دعای جوشن را به طور مستقیم همراه رادیو بخوانم! غافل از این که در این کویر کور و پیر، امواج رادیو که هیچ، هیچ موج در به در شده ای پر نمی زند!!! 

با دیدن این خانم یزدی، پیش خودمان گفتیم خب خدا را شکر، توی پایگاهمان تنها نیستیم. حتما الان همه با این حرف ها متحول شده اند و شروع می کنند به شب زنده داری و مهتابی کوپه هم تا صبح بیدار می ماند و خدا را چه دیدی!!! شاید صاحب نفسی به کوپه دعوت کردیم و قرآنی هم به طور دسته جمعی با حال و هوایی ملکوتی!!!! بر سر گرفتیم!

اما دیری نپایید که یکی یکی همسفرانم را افقی یافتم! نه تنها آن خانم های سانتال طهرانی! که حتی آن خانم یزدی هم از تیم مان خداحافظی کرد و به جمع هم سنگرانش پیوست و بدتر از همه این که مهتابی کوپه را هم خاموش کردند !!! ما هم که خود را بی یار و یاور حس کردیم، با دلی مغموم و شکسته، از کوپه زدیم بیرون. زنده باد رستوران ! 

و من سرخوشانه، با مفاتیحی در دست، به سمت رستوران حرکت کردم تا بلکه حداقل جوشن کبیرم را خوانده باشم. توی رستوران هم هیچکس نبود، همچون شهر ارواح - حداقل خوبی اش این بود که مهمانداران قطار بودند و امنیتش برقرار بود- نشستم و مفاتیح را باز کردم. 

شاید بیش از نیمی از دعا را خوانده بودم که متوجه رفت و آمدهای پسران جوانی به انتهای رستوران شدم. یک آن سنگینی حضورهایی را حس کردم و فکر کردم ماندنم در اینجا شاید درست نباشد. پس تا انتهای دعا تخته گاز رفتم و نفهمانه!! دعا را تمام کردم و از رستوران پریدم بیرون. حس ششمم دروغ نگفته بود. دو پسر توی راهرو ایستاده بودند و وقتی من از کنارشان گذشتم، یکیشان صدا زد: ببخشید خانم! شما توی رستوران نشسته بودید؟! شنیدن این صدا همانا و افزایش سرعت اینجانب تا حد بنز شش در مدل 2014 همانا! آنقدر سراسیمه خودم را به کوپه رسانده بودم که اصلا احساس نکردم چطور حدود 7-8 واگن را گذرانده ام! 

وارد کوپه که شدم، دیدم خانمها دارند خواب هفت پادشاه را می بینند! خودم را انداختم روی تخت و از این همه بدشانسی به خودم فحش و لعنت فرستادم. چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا درست همین امشب که یک شب است در سال! من باید توی همچین موقعیتی گیر کنم. حتم دارم خدا بنا دارد امسال کوفت هم توی کاسه ی ما نگذارد. دلم بدجور شکست. 

پیش خودم گفتم حالا که هیچ راهی برای سر گرفتن قرآن - به دلیل افقی بودن بنده در تخت- نیست، حداقل زیارت عاشورایی بخوانیم. پس با دلی تکه پاره، با نور موبایل! به صورت خوابیده روی تخت دوم! عاشورایم را خواندم و چون مفری برای خود ندیدم، خواب را بر بیداری ترجیح دادم. پس بقیه ی شب قدرم را نیز به باد فنا دادم. 

در نگاه خودم، این شب قدر، از هزارتا شب معمولی که حتی بی بسم الله به سر شود، بی قدرتر و بی مایه تر بود. اما گویا در نظر خدا قصه جور دیگری بود. همان سال بود که کربلایمان را نوشتند و سرفرازمان کردند. در حقیقت آنچه که خدای شب قدر خریدارش بود، همان دل شکسته ی لوله پوله ی درب داغون ِ بی ادعا بود که به لطف خدا نصیبمان کرده بودند. 

خنده ای روی لبش نشست.

 گفت: جدی؟ توی قطار؟ 

گفتم: دل که شکسته باشد، می خرندش، چه توی قطار با آن وضع کذایی، چه توی حرم امام رضا (ع)، و چه حتی وسط بیابان. 

بی خود نیست که می گویند خدا کارهاش به آدمیزاد نرفته !!! 
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۴/۲۲
ام شهرآشوب

نظرات  (۹)

سلام اشی جوونم طاعات قبول.
دعا کن خدا حال معنوی مون بیشتر بشه خیلی بیشتر از احساس صرف گرسنگی. دعا کن سید...
پاسخ:
سلام عزیزدل. طاعات خودتم قبول باشه
ان شالله! ما که تا اینجاش چیزی جز گرسنگی نفهمیدیم :(
سلام.....
قشنگ بود:)
از خودت بود عایا یا از من کش رفته بودی؟؟؟؟:D
اشرف جون دعا کن خیلی اوضاع خیطی دارم!!!!با این رمضونم له لهم!!!خیلی له:(((
پاسخ:
سلام عزیزم. شاید هم از تو بود !!! 
آدم به یه خیط نمیسپره که برای خیطیش دعاکنه !!! 
بلیا امکانش هس که از من باشه:)
بهر حال بعد از کمی دقت متوجه میشیم که شوما دختر ما محسوب میشین!!!!!!!!!بنت شهر آشوب:D
شوما رو به حرمت جدتون بیشتر نگاه می کنن.......پس دعا بنما:)))
پاسخ:
عه!!! ینی میگی تو هم توی شب قدر سال 88 توی قطار کاشان-یزد بودی؟؟؟؟ جل الخالق! ینی تا این حد شباهت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
بیشتر و کمترش مال دله :) پس شما که دلت از ما پاکتره دعامون بنما :) (البته از این خنده ی آخریت معلومه که خودتم اعتقادی به حرفی که زدی نداری!! :D )
۲۴ تیر ۹۳ ، ۱۵:۳۸ همه چیز جز گناه...
سلام
ممنون از حضورتون
برامون دعا کنید...
پاسخ:
سلام. 
محتاجیم به دعا شدیداً ... 
با سلام دورودتر خردادی ببخشد که میگم اسمتو فرامش کردم !!!! اسمت چی بود ؟
پاسخ:
سلام بر آقای خردادی
اسمم بنت شهرآشوبه ! دوستان اینجوری صدام می کنن
سلام سیدی
با این پستت دلم اروم گرفت. آخه از وقتی مهسا وارد جمع خونواده مون شده، تقریبا چیزی ازشب قدر و سایر مراسماتی که ایشون همراهی مون کردن نفهمیدیم.البته امسال دیگه سه سالشه و انتظار دارم که کمی همراهی کنه اما دلم را قرص کردی!!!
حتما نباید جای خاصی بود، حتما نباید ذکر خاصی گفت...اما حتما باید دلی بشکند!
پاسخ:
سلام عزیزدلم. خوبی؟ 
خدا رو شکر :) 
اینقدر این مبحث "دل" عجیب و غریبه که هیچ کس ازش سر در نمیاره. ینی ما کلاً از کارای خدا سر در نمیاریم!!!!!!!
سلام عزیزم
عجب قصه ای داشتی ... ما هم از این داستانها داشتیم اما شب امتحان بوده نه شب قدر... به نوعی اونم شب امتحانی بوده برای شما دیگه :-) شما هم با سربلندی ازش بیرون اومدی و یه نمره بیست از خدا گرفتی.

ملتمس دعا هستم
پاسخ:
سلام بتول جان
آره شب عجیب و غریبی بود. خدا رحم کرد بهم :D 
از اون شب دیگه از رستوران قطار هم زده شدم!!!!
۳۰ تیر ۹۳ ، ۲۱:۴۴ فامیل دور
سلام علیکم سیدنا
دیگه خدا که میگن همینه ما که امسال شب قدر رو نفهمیدیم چه جوری گذشت انشاالله حکایت شما قطار و کربلا برا ما هم اتفاق بیفته 
به قول شاعر 
بکن معامله ای وین دل شکسته بخر 
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
پاسخ:
ان شالله که خدا بهت تفضل کنه و این اتفاقا نیفتاده، با حاج آقاتون به زودی زود، بطلبه بری کربلا :)
کاش قلبم درد پنهانی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

کــــاش برگ آخر تقویم عشق

خبر از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را

بی خطر پیمود و قربانی نداشت

کاش میشد عشق را تفسیر کرد

دست و پای عشق را زنجیر کر
پاسخ:
ممنون از شعر زیباتون 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">