ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

درباره بلاگ

مادر یک عدد علی کوچولوی ساکت و صبور و در عین حال بسیار کنجکاو و پرتلاش هستم.
علی کوچولویی که مثل مادرش یک جا بند نمی شود، نمی‌تواند احساساتش را پنهان کند و چشمهایش در یک آن همه چیز را لو می دهد! و مثل پدرش با طمانینه، آرام و دوست‌داشتنی ست.
....
هرچه که اینجا می نویسم، صرفا برداشتهای شخصی ذهن یک انسان است. پس دلیلی ندارد که حتما و قطعاً اشتباه نباشد. چرا که انسان ممکن الخطاست...
من اینجا بلند بلند با خودم حرف می زنم.
خطابهای پندآموز مرا فقط خطاب به خودم بدانید.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

آخخخخخ نوشتن!

چقدر باید بدوم و به تو نرسم؟

نوشتن شده یکی از رویاهای به ظاهر دست نیافتنی من. نه که وقت نباشد ها! وقت هست، وقت نوشتن نیست!!!!! جل الخالق!


امروز صبح که خواستیم با شوی گرامی از خانه بیاییم بیرون، نگاهم خورد به دانه های ریز برف! و مثل ذوق یک کودک دبستانی گفتم وااااااااااااااای برررررررررررررررف!!!!

و شوی گرامی نگاهی نه چندان عاقل اندرسفیه در برف ریزه هایی که به زمین سر میخوردند و آب میشدند انداخت و گفت: نه سادات جون! برف نیست که! و از من اصرار و از او انکار که برف است! (من نمیدانم چرا ما سر مسلم ترین و بدیهی ترین چیزها هم با هم اختلاف نظر داریم! :D ازین اختلاف نظر و به قولی اختلاف سلیقه خوشم می آید. باعث میشود همیشه موضوعی برای حرف داشته باشیم)

همیشه عاشق برف بوده ام! اصلا برف کودک مرده ی درون مرا زنده میکند!‌

ای کاش برف پا بگیرد و برویم توی حیاط بزرگ خانه ی مادر و یک آدم برفی گنده بسازیم. آخرین آدم برفی که ساختم برمیگردد به آخرین سال مجردی ام. وقتی که محیا کودک یکی دوماهه ای بود و من و زهرا و محسن خلاقیتمان گل کرد و یک میرزا هوشنگ قصاب ساختیم توی حیاط با یک سیبیل گنده و سگک کمربند محسن! شرخری شده بود برای خودش!!! (عجیب است که عکسش توی وبلاگ باز نمیشود!)


اینها عکس های ارسالی یکی از فوامیل محترممان است در روستا! صرفا برای آب کردن دل ما شهر نشینان دودخور! جا دارد که اینجا بگوییم: خوشا بحالت... ای روستایی....


....





پ.ن1: تصمیم گرفته ام تا تصمیمی را اجرا نکرده ام به کسی نگویم. چون هر وقت قبل از اجرا گفتم،‌ هزار و یک سنگ جلوی پایم افتاد! مثل همین قضیه ی ساده ی حجامت!!!! به چند نفر گفتم دوشنبه روز حجامت من است! اصلا روز دوشنبه همه ی حجامت کنندگان شهر به طرز مشکوکی غیب شدند!!!! ناگهان!!!!! و این شد که این تصمیم خطیر را گرفتم!

پ.ن2: اگر تا حالا حدیث عنوان بصری را نخوانده اید، یا اگر خوانده اید و فراموشش کرده اید، یک بار دیگر بخوانید . این بار با دقت و حوصله. هر کس این حدیث را نخوانده باشد نیم عمرش بر فناست!!



موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۰۲
امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ

نظرات  (۳)

۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۴:۲۷ دچــ ــــار
نه انگار واقعا برفه :)





+گمش کرده ام
پاسخ:
برفا مال اوناس،سوزش مال ما
بازم الحمدلله





چیو گم کردین؟
یادش بخیر.. من و مستر هم تو حیاط خونه مون یه آدم برفی درست کردیم و کلییییییییییییییییییییییی باهاش عکس گرفتیم..
هیجان انگیز ترین آدم برفی عمرم بود.انگار بچه مون بود!  :))
پاسخ:
برف آدمو میبره به دوران کودکی، وقتی که مدرسه هامون تعطیل میشد و ما انگار عروسیمون بود!
خوشا به حالش، آن روستایی :-)))))))))))))
پاسخ:
:) واقعا، ما که برفمون پا نگرفت، نوش جون اونایی که گرفت!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">