ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

چغر و بدانرژی!

احساس میکنم کم کم دارم تبدیل میشوم به آدمی کسل کننده و ملال آور!

از همانها که همیشه خسته اند! در جواب هر سوالی میگویند نرسیدم!!! وقت ندارم!!!

از همان آدمهایی که نگاهشان میکنی سردی و کسالتشان یقه ی بهداشت روان گوگولی ات را میگیرد و بودنشان انگار پتکیست توی مخ بقیه!!

این را خیلی وقت پیش فهمیدم.

 موقعی که تازه زندگی ام را شروع کرده بودم و شاغل بودم!
و تازگی به کلاس جدیدی میرفتم که موفق شدنش نیاز به وقت و حوصله داشت،
و پاسخ من در جواب هر تشر استاد همین بود: (وقت نمی کنم!!)

و میتوانم خودم را تصور کنم وقتی که داشتم از ضیق وقتم مینالیدم، لابد ابروهایم از حالت افقی متمایل به سطح شیبدار شده و چشمهایم کمی خمارتر!‌ و صدایم شبیه ناله ی مرغ سحر شده که در فراق یارش ضجه میزند!! (چیزی شبیه صدای شترمرغ سرماخورده!) و این حالت وامانده را تا آخر کلاس با هر شکستی در به یاد آوری مطالب حفظ کرده ام!

و این خستگی و درماندگی شده بود روال هر روزه ی من

تا اینکه روزی وسط گرمای تابستان و میان خرماپزان ماه رمضان، ساعت شروع کلاس،خوابم برد و دیر رسیدم و وقتی رسیدم که یکی دو ساعت از کلاس چهارونیم ساعته مان رفته بود. و بچه ها مشغول دادن امتحان شفاهی بودند.

وقتی رسیدم کنار رفیقی نه چندان نزدیک (که خداوند خیرش دهاد) نشستم.

صف امتحان به من رسید. و من که دم افطار احساس میکردم کلا از گردن به بالا را ندارم! گفتم استاد!!! مخ بنده را تعطیل فرض بنمایید! با این حساب سوال کنید ان شالله که بتوانم پاسخ گویم.
و اتفاقا پاسخ گفتم. و خوب هم پاسخ گفتم. (گرچه این پاسخ گفتن را گذاشتم روی حساب شانس و اقبال)

و رفیق بغل دستی ام (که باز خدا خیرش دهااااد!! و اتفاقا از کسانی بود که در حفظ مطالب ضعف داشت) در گوشم گفت: "شما یادگیریت خوبه ولی موجت منفیه! من ولی کلا یادگیریم خوب نیست!"

و این جمله ی "موجت منفیه!!" در آن حال روزه و ضعف و غش دم افطار، برای همچو منی که ذاتا از آدمهای موج منفی بیزارم، انگار سنگی بود که از آسمان توی سرم افتاده باشد.

دیدم چقدر "چغر و بدانرژی" شده ام که کسی که سلام و والسلامی بیش باهم نداریم، مرا موج منفی خطاب میکند!

از دستش ناراحت نشدم. بلکه اگر رویم میشد دست و پایش را هم ماچ میکردم که مرا به خودم آورد و با خودم فکر کردم که بقیه چه گناهی کرده اند که تو نمیرسی! و باید خلق در هم وبرهم و مزخرفت را تحمل کنند؟

دیدم دارم با کله میروم ته دره ی اخلاق و اعصاب.
پس سعی کردم خودم را جمع کنم. و دیگر هیچ وقت و هیچ وقت حرف "نمیرسم و وقت نمیکنم" سر کلاس نزدم (الا به شوخی و برای تلطیف فضای کلاس، جوری که همکلاسی ها بخندد!)

الان احساس میکنم پس از گذشت چندین و چند ماه، دوباره دارم دچار عود همان خلق آویزان و بی حوصله قبلی میشوم. البته نه در کلاس،‌بلکه در خانه،‌ و بیخ گوش شوی عزیزم!

   
کم کم شویم این شکلی نشود صلواااااات!!
 


پ.ن1: "چغر و بدانرژی" از آن واژه های "شُش حال بیاور" است که به هرچیزی میتوانی اطلاق کنی، مثل داداش کارفرما که به مشتری بدحسابش لفظ "چغر و بدپول" را اطلاق میکند!

پ.ن2: همچنین دارم نگران حواسپرتی هایم میشوم! مثلا  آدمی وجود دارد که پنج دقیقه ی بعد یادش میرود وضو گرفته یا نه، و یا گوشی اش را سر صبح، سر کار، از کیفش بیرون میآورد و میگذارد روی میز، و بعد از یک ساعت میرود سر کیفش در جستجوی گوشی! و وقتی نمی یابدش، پیش خودش میگوید: حواست کجاست؟ باز گوشی ات را خانه جا گذاشتی؟؟؟؟  با همچین آدمی چه کار باید کرد؟؟؟ اگر همچین آدمی خودت باشی با خودت چکار میکنی؟؟؟

پ.ن3: به یک مسافرت (ترجیحا زیارتی) نیازمندیم. هم بنده و هم شوی گرامی. آنطرف ها کسی نذر ندارد دوتا آدم خسته را بفرستد پابوس حضرت یار؟



:)
:) :)
انقدر مشغله و گرفتاری هست که همه تقریبا رفته رفته این شکلی میشیم

ان شالله همین روزا برین زیارت و خستگیتون دربیاد
بله متاسفانه!
به دعای دوستان ان شالله
توی وبلاگ اینجوری نباشید صلوات :))

+ من هر وقت یکم حالم دچار قبض میشه میرم سراغ قفسه کتابها و یه کتابی چشممو می گیره میخونم خوب میشم (الکتاب دواء کل مرض :)
برای یه کم کتاب و قفسه جواب میده
گاهی از یه کم میگذره
خیر است انشالله 
متشکرم
ان شالله
چقدر هم حسی کردم با این متن...ان شاء الله نایب الزیارتون خواهم بود:)
ممنون از هم حسیتون
و ان شالله که حتما برای ماهم دعا کنید
دلمان تنگ حرم است اساسی!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

Designed By Erfan Powered by Bayan