ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

-----------------

( عجیب ترین نوع فراق رو هم بارداری ثبت کنید...

هستی و نمیبینمت و بغلم نیستی...)

*** برگرفته از وبلاگ مرغ هوا :
ma-mer.blog.ir

طبقه بندی موضوعی

یک مو از آرد کشیدن...

پنجشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۵۵ ق.ظ

پرده اول:

مکان: دانشگاه خودمان

زمان:راستش یادم نیست دقیقا!


استاد، مثال قشنگی برای مرگ میزد:

میگفت سختی جان کندن به این بستگی دارد که فرد چقدر به دنیا چسبیده باشد.

طبیعتا اگر کسی با چسب دوقلوی بی رنگ به چیزی چسبیده باشد (از آن چسب آبی ها که اسپری دارد و فیل هم نمی تواند چسبش را باطل کند!) خب طبیعی ست که وقت جان کندن باید به زور کاردک و چاقو از دنیا کنده شود. و این کنده شدن است که درد دارد و می شود سکرات موت!

و اگر کسی با چسب شیشه ای به خانه و حساب بانکی و زندگی اش چسبیده باشد به همان میزان باید زور بزنند و جدایش کنند.

و اما اگر کسی نچسبیده باشد، جان دادنش مثل این است که بخواهند مویی را از آرد بکشند بیرون. به همین لطافت و آرامی... 


پرده ی دوم:

زمان: روز اول عید

مکان: خانه ی عزیز (مادربزرگ همسر)

بچه ها سر به سر عزیز گذاشتند، عزیز یالا عیدی ما رو بده ... عزیز ما عیدی میخایم... بگو خودمون میریم ور میداریم... (بچه ها که می گویم منظورم بچه های عزیز است. مثلا دایی که مویی سفید کرده و یا خاله لیلا که سه تا بچه دارد!)

عزیز 80 ساله با سختی از جایش بلند شد. و رفت توی اتاق. وقتی برگشت یک دسته اسکناس تانخورده ی دو تومانی دستش بود.

خودش راه افتاد دور اتاق و یکی یکی پولها را داد دست بچه ها و عروس و دامادها و نوه ها و نتیجه ها ... و گفت: «ما از مال دنیا چیزی نداریم. ولی سخاوت داریم...»

و راست میگفت. سخاوت چیزی بود که در وجود عزیز و آقا (خدا بیامرز) موج می زد وقتی شبهای جمعه با اصرار از خاله لیلا میخواست برود سر یخچال و برای مهمانها شامی هرچند مختصر بیاورد...

و وقتی کل دهه ی اول محرم را در خانه شان مجلس سیدالشهدا (علیه السلام)‌ به پا می کردند...


پرده ی سوم:

زمان: روز چهارم عید

مکان: بیمارستان

عزیز حال عمومی خوبی داشت. هرچند قلبش با باطری کار میکرد اما سرزنده و شاداب بود...

و در این لحظه ما در خانه ی مادرشوهر عزیزم بودیم و قصد داشتیم همگی برویم مهمانی...

و عزیز ناگهان گلودرد میگیرد و مادرشوهرم به بیمارستان می رساندش ... و دکتر تشخیص میدهد که حال عزیز خوب است و می تواند مرخص شود...

و عزیز خودش با پای خودش می نشیند توی ماشین و به همین فاصله (یعنی به فاصله ای که روی صندلی آرام بگیرد) جانش را تسلیم خدا میکند ... بی حرف پیش و پس... بی هیچ آهی... آرام... مثل همان مویی که از آرد بکشند... و همه ی ما را در غم از دست دادن مهربانی های خودش فرو می برد...



پ.ن1: عزیز را خیلی دوستش داشتم.
و من از خدا ممنونم به خاطر همسری که نصیبم کرد ... به خاطر آشنا شدن با عزیز، و اگر من عزیز را ندیده بودم شاید فکر میکردم این حجم از مهربانی و عطوفت هیچوقت در یک انسان جا نمی شود،‌ ولی دو سال و نیم آشنا شدن با عزیزِ عاشق به من فهماند که یک انسان چقدر میتواند انسان باشد...

پ.ن2: عزیز خیلی اهل صحبت بود، اما هیچوقت نشنیدم غیبت کند یا حرف کسی را بزند...
و هر وقت کنارش مینشستم شروع میکرد از گذشته هایش میگفت، از روزهای خوبی که با آقا داشته... از احساس خوشبختی اش و شاید نسل من هیچوقت نتواند در آن شرایط سخت همسایه داری و بی پولی، اینقدر احساس خوشبختی کند...

پ.ن3: آبجی زهرا تشخیص داده که عزیز از دوری شش ماهه ی آقا دق کرده و گلودردِ روز آخرش هم به خاطر بغض بوده... بغضی که خود آبجی زهرا سر فوت عمو درگیرش شده بود و همچون استخوانی در گلویش فرو رفته بود...



موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۱/۱۷
ام شهرآشوب

نظرات  (۱۰)

+اصلا آدم موقع مرگش بیاد این مطلبو بخونه جون دادنش راحت میشه :)
+چقدر متن خوب بود ! و چه حس خوبی داشت !
پاسخ:
واقعا قصد نداشتم اینجوری بنویسم.
فقط خواستم بنویسم
اینا همه خودش از دل برآمد!

و چه زیبا است تعبیر بلیغ رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که درباره کیفیت جان دادن شیعیان فرمود:


«هر یک از شیعیان ما که محبّت بیشتری نسبت به ما داشته باشد بیرون آمدن روح از بدنش همانند آن است که یکی از شما در گرمای سوزانِ روزی تابستانی، آبی سرد و گوارا بنوشد که دل تفتیده اش به آن جلا یابد»(منازل الآخره / شیخ عباس قمی).

پاسخ:
به قول استاد آدم با این تعبیرایی که میشنوه مردنش میاد!!
خدا رحمتش کنه
اینا واقعا رحمت خدا بودن وهستن

این وصفی که در مورد عزیز گفتین را کامل درک میکنم
چون داشتیم
و چندی پیش سالگردش بود
و هنوز یکی داریم که برای کل طایفه نعمت است
پاسخ:
خدا رحمت کنه عزیز شما رو
و عزیز دیگرتون رو براتون حفظ کنه
چه پرده های دلنشینی رو توصیف کردی :-(
روحشون شاد، ایشالا با شهدا محشور بشن
پاسخ:
ان شالله. چه دعای قشنگی کردی :)
۱۸ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۰۱ مدیون زهرا سلام الله علیها
سلام بانو تسلیت میگم.خدا رحمتشون کنه.

پاسخ:
سلام عزیزم
قربان شما. ممنون از محبتت :)
نور و رحمت حضورشون برای شما جاودانه باشه ان شالله.
خدا قرین آرامش و رحمت قرارشون بده.
پاسخ:
ممنون از دعای قشنگت :)
خدا رحمتش کنه اشرف سادات...
واقعا اثر همون بغضه...
شک نکن.
منم دلم نوشتن خواست...

پاسخ:
متشکرم
فقط من توی گیج رو نشناختم!
فامیل دور نباشی!
۲۳ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۱۱ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
تسلیت میگم
ولی واقعا خوش به حالش چه مرگ راحتی داشته. 
آدم وقتی حس مرگ بهش دست میده باید بیاد این مطلبو بخونه :(
پاسخ:
همون قدر که راحت زندگی کرد، راحتم رفت
اصلا وجودش مث ژلوفن به آدم آرامش میداد
سلام
نمیدونم چرا یه احساسی بهم دست یه حس ملکوتی خاص خدا عزیزتونو غرق بهشت کنه
شاید در ارتباط با صحبت های اولیه تون نیاز به زمان و فکر کرن داشته باشم
چسب دوقلو یا شیشه ای یا اصلأ هیچ کدوم!؟
پاسخ:
سلام
ممنون از دعای قشنگت
خدا از اولم نخواسته ما بچسبیم!
خدا رحمتشون کنه 
چه خوبه مرگ قبل از زمین گیری 
.
.
فقط خاطره ها به جا می مونن
پاسخ:
خدا عزیزان شما رو هم رحمت کنه
بله چنین مرگی آرزوی همه ی آدماست.
 بی درد و رنج!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">