ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

درباره بلاگ

مادر یک عدد علی کوچولوی ساکت و صبور و در عین حال بسیار کنجکاو و پرتلاش هستم.
علی کوچولویی که مثل مادرش یک جا بند نمی شود، نمی‌تواند احساساتش را پنهان کند و چشمهایش در یک آن همه چیز را لو می دهد! و مثل پدرش با طمانینه، آرام و دوست‌داشتنی ست.
....
هرچه که اینجا می نویسم، صرفا برداشتهای شخصی ذهن یک انسان است. پس دلیلی ندارد که حتما و قطعاً اشتباه نباشد. چرا که انسان ممکن الخطاست...
من اینجا بلند بلند با خودم حرف می زنم.
خطابهای پندآموز مرا فقط خطاب به خودم بدانید.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها
۲۹ آبان ۹۸ ، ۰۱:۱۹

نقو ... نقی...

این پسرک ما، کلاً چشم خورش به شدت ملسه! تلقین نمیکنم ها! واقعیته...

یعنی فقط کافیه در یه موردی ازش حرف بزنی یا تعریفش رو بکنی، دیگه میزنه اون مطلب رو کن فیکون میکنه!

مثلا همین چندروز پیش؛ داشتم به حضرت آقا میگفتم که چه خوبه که علی انقدر میونه ش با کتاباش خوبه! اصلا کتاب رو پاره نمیکنه، بریم دوسه تا کتاب دیگه براش بخریم.

 به همین سوی چراغ، به 24 ساعت نکشید که کتاب قصه ش رو ریز ریز و جرواجر کرد! جوری که مجبور شدم همه تکه هاش رو بریزم تو سطل آشغال! و موقع جر دادن صفحات از عرض و طول، جوری با تعجب نگاهشون میکرد کأنه رابرت کخ، واکسن سل رو کشف کرده! براش عجیب بود که سنجابه و موشه اینجوری تو یه صدم ثانیه از هم جدا بشن.


یا مثلا وقتی که عمه ش میگه: چه عجب! علی یه دقیقه نشسته! و این بار منم که دست بر سر میکوبم که تو رو خدا نگووو! نقی نقوو... نگو نگی!  و دقیقا در همون ثانیه علی از جا میپره میره سر میکنه تو هفتاد تا سوراخ خونه، پشت وارو میزنه، دست میکنه چش و چارمون رو میریزه کف اتاق! اصلا زامبی میشه!

و من جوری متاسف طور نگاه به خواهرشوهر میکنم که بهش بفهمونم الحق که هرچی درمورد عمه ها میگن راس میگن!


نمیدونم چقد این موضوع چشم خوردن حقیقت داره! ولی ماها تصمیم گرفتیم دیگه درمورد علی و کاراش حرف نزنیم و فقط گاهی در دهنمون رو بگیریم و با اشاره ی گوشه ی چشم به کاراش بخندیم!



تیتر دیالوگ بامزه ی ارسطو عامله تو سریال پایتخت وقتی میخواست بگه نگو نقی، و زبونش یاری نمیکرد!

موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۹۸/۰۸/۲۹
امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ

نظرات  (۲۱)

دست به طنزتون خیلی خوبه :))

پاسخ:
ممنون، قابل نداره :)

چی میگن در مورد عمه ها ؟! 

جدی ؟!

 

 

 

 

سلام 

در مورد کتاب و پاره پوره شدن کتابها با اجازه تون کلی لبخند زدم و از همه مهمتر دوست داشتم همون لحظه علی کوچولوتون پیشم بود کلی ماچش میکردم این شیطون بلای ناقلا رو ^__^

 

خدا حفظ کنه علی کوچولو رو 💚

 

بعد اینا که چشم نیست :)) 

اتفاقا استاد روانشناس مون یادمه همیشه  میگفت بچه ها اصولا باید شیطونی کنن که بزرگ بشن !

اگر بچه ها  شیطونی نکنند رشد کمی خواهند داشت چه از لحاظ روحی و  چه جسمی .

 

 

 

 

پاسخ:
سلام

من خودم یه عمه ی زخم خورده ام!

حالا تو مسائل دیگه هم چشم میخوره! این نعنای رو آشش بود
۲۹ آبان ۹۸ ، ۰۲:۲۸ فیکوس لیراتا

کلا بچه ها این طورین 

زود چشم میخورن

پاسخ:
باید هیچی نگفت درموردشون

سلام

آخ که چقده این مدل چشم زدنا بلا سرم آورده... یعنی کافیه به ذهنم برسه که خوبه چند وقته فلان اتفاق نیافتاده! لازم نیست بیان بشه اصلا، فقط از ذهنم رد میشه اتفاق می افته....

انقدی که الان یاد گرفتم تندی یه اعوذ بالله ... میگم و یه صدقه میگذارم کنار! 

البته برای موضوعات مهم تر :)

 

+ بالام جان خودتم که چشم میزنی، طفلی خواهر شوهر چیکار کنه؟! :))

پاسخ:
سلام
من درمورد خودم اینجور نیستم، علی اینجوریه
+ منم بهرحال عمه ام دیگه :))

منم خیلی چشم میخورم اصن نمیدونم چرا اینقدر چشم دوست دارم

.

.

.

.

.

.

.

 

.

هروقت کله پاچه درست میکنیم چشماش برا من هستش

بی مزه هم خودتی....

پاسخ:
من بیشتر بناگوش میخورم! 
اگه البته گیرم بیاد!
۲۹ آبان ۹۸ ، ۰۹:۳۷ میرزا مهدی

:))

سلام یه جمله ی خبیثانه بلدم بگم؟

نمیگم..:))

 

پاسخ:
سلام

بگید!
۲۹ آبان ۹۸ ، ۱۰:۰۳ بانوی عاشق

ای جونم

دقیقا مث پاشا

تا گفتیم تو ترک پوشک همکاری میکنه

وسط خونه تو لباسش پی پی کرد دیگه ی کلمه نگفت جیش دارم

و اینگونه شد که پروژه  متوقف و به سال 99 موکول شد

پاسخ:
وای چرا بچه ها اینجورن؟؟

اصلا نباید نطر داد درموردشون
۲۹ آبان ۹۸ ، ۱۰:۰۳ دچارِ فیش‌نگار

الان می فهمم چرا در این سن حضرت محمد ص را سپردن دست دایه (که توی بادیه باشه)

پاسخ:
یه نقلی هم هست که میگه پیامبر رو از شر یهودیان دور کردن از مکه، انگار اصلا دلیل مهاجرت یهودیان به مکه کشتن پیامبر آخرالزمان بوده
۲۹ آبان ۹۸ ، ۱۰:۱۹ آقای گوارا

چیزی که من مطمئنم اینه که اسپند دود کردن بچه رو آروم می کنه . مثلا یه شب هر کار می کنیم ناله هاش تمومی نداره اسپند که دود می کنیم میشه آب رو آتیش ...

پاسخ:
کدوما ناآرومه؟ بزرگه یا کوچیکه؟

اسفند دود کنمون خراب شده!

سلاام 

آخی خخخ ای جان 😅 صدقه همش باید بدین انقدر چشم نخوره خخخ :)))

ان شاءالله خدا حفظش کنه براتون ♡ :) 

پاسخ:
سلام
ممنون، چشم
آخه خودمون چشمش میزنیم!
۲۹ آبان ۹۸ ، ۱۱:۲۰ مردی بنام شقایق ...

سلام

خداروشکر ما ازین مشکلا نداریم

 

بچه ها بصورت دیفالت کاراشونو انجام میدن و اصن مهلت نمیدن ازشون تعریف کنیم😂😂😂

پاسخ:
سلام
بچه های شما خودشون تعریفن! دیگه نیازی به تعریف ندارن!

تازه اولشه دگه مزه پاره کردن کتاب رفت زیر دندوتش.ولی در کل کتاب پاره کردن یه مرحله رشد برای بچه حساب میشه.

کلا هیچ وقت تعریف بچه تو نکن

پاسخ:
باورت نمیشه همینجور که کتابه پاره میشد با تعجب نگاهش میکرد، مویه ها و موکندنای منم بی فایده بود!

بنا گوش میشه کجای کله ؟؟؟

من اسم بقیه جاها رو بلد نیستم فقط چشم و زبون رو بلدم:)))

همین دوتا هم خیلی دوست دارم مغزشم مجبورم بخورم چون اگه نخورم بقیه میخورن چربیشون بالا میره از خود گذشتگی میکنم تا میتونم میخورم :))))

پاسخ:
همون قسمت زیر گلو میشه، بسیار لذیذ و خوشمزه س
مغزای چرب رو میدن به تو، خودشون بناگوشا رو میخورن
مطمئنی سرراهی نیستی؟

عه یعنی بده که مغز رو میدن من بخورم فکر میکردم چون دوستم دارن مغزا رو میدن من بخورم 😂😂😂😂

چشم و زبون جای با کلاس کله نیست؟؟؟

 

پاسخ:
الان دیگه با این قیمتا همه جای کله لاکچریه، حتی موهای تو دماغش!

عه توهم دیگه موی تو دماغ چیه میگی عق حالم بد شد 

پاسخ:
بابا خودت گفتی چشم میخورم و اینا، وگرنه من چیکار داشتم به کله پاچه و موی دماغ؟؟

حداقل میگفتی کمان ابرو یا ناوک مژگان یا گیسوی پریشان در باد موی دماغ چی بود گفتی یاد همسایه بابا بزرگم ایناااا افتادم بچه که بودیم ببعی داشتند بعد همیشه آب بینی ببعیه بیرون بود به موی دماغش چسبیده بود گفتی موی دماغ یاد اون افتادم 

پاسخ:
ببعی چیه که ناوک مژگانش باشه؟؟!

حالا گفتی، یاد یه حدیث افتادم، امیرالمومنین میفرمایند کهکه دنیا در نظر من از آب بینی گوسپند هم بی ارزش تره!
۲۹ آبان ۹۸ ، ۱۵:۲۷ آقای گوارا

رقیه گاهی شب بیقراری می کنه . جالب این جاست که معمولا شبی که قبلش یه مهمونی ای جایی رفتیم و حسابی چشم خورده این طوری میشه !

پاسخ:
اتفاقا علی هم که کوچیکتر بود هروقت از مهمونی برمیگشتیم تا پاسی از شب الکی گریه میکرد! نه که ازین لپوها هم بود، زودتر چش میخورد
خدا بهتون ببخشه 
۲۹ آبان ۹۸ ، ۱۵:۵۶ سربازِ روزِ نهم

ماشاالله

لا حول و لا قوه الا بالله

پاسخ:
ممنون

دقیقا خودمم یاد همین حدیث افتادم اصلا این رو نوشتم که بعدش این حدیث رو بگم که دیگه مشخص شد از همنشینی با من یه مقداری هوش و ذکاوت پیدا کردی:))) 

 

 

پاسخ:
بروووو
حالا که من گفتم یهو یادش افتادیا

ای جانممم

خدا حفظ کنه کوچولوتون رو ^_^

پاسخ:
ممنون :)

برا همینه بعضیا تا از بچشون میپرسی  دائم غر میزنن و شکایت میکنن از بدی بچه و اینکه چقدر اذیت میکنه و فلان.‌‌ولی وقتی ما چند روزو اندی کنار اون بچه ایم صدا از دیوار میاد ازون نمیاد....

این یه ترفنده برای پیشگیری از چش خوری....

پاسخ:
ماهم داریم یکیشو، انقد همش شکایت میکرد از بچش، بعد ما رفتیم باهاشون کربلا، ینی بچه بره بود! تو اتوبوس تا مهران ما صدای نفس این بچه رو نشنیدیم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">