ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

-----------------

( عجیب ترین نوع فراق رو هم بارداری ثبت کنید...

هستی و نمیبینمت و بغلم نیستی...)

*** برگرفته از وبلاگ مرغ هوا :
ma-mer.blog.ir

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب با موضوع «معرفی کتاب» ثبت شده است



Image result for ‫بادبادک باز‬‎



مدتها بود مشتاق خواندن رمان بادبادک باز بودم.

یادم می آید در آخرین سفر مجردی ام که به اصفهان داشتم، وقتی که با مولا یک روز کامل را اصفهان گردی کردیم و بریانی خوردیم و گپ زدیم و خوش گذراندیم، مولا مرا برد به نمایشگاه کتاب موقت اصفهان...

آه که چه خاطره خوبی از آن روز در ذهنم شکل گرفته. آه که چقدر خوش گذشت و آه تر که چقدر اصفهان را دوست دارم. و دوست گلم مولا را... آن موجود فوق مهربان را ...


همانجا بود که من و مولا مثل شکموهایی که توی کارخانه ی تیتاپ ولشان کرده باشی، کالفراش المبثوث از این غرفه به آن غرفه می پریدیم و ازین کتاب به آن کتاب...

کتابهای تاریخی، رمان، مذهبی، فلسفی، روانشناسی ... و شعر!

اندکی تورق میکردیم و میرفتیم سراغ بعدی.. و گاه که کتابی به نظرمان آشنا می آمد درموردش توضیحکی میدادیم و توصیه ای به خواندن!


و همان جا بود (به گمانم) که مولا کتاب بادبادک باز و دنیای سوفی را بهم معرفی کرد... دنیای سوفی کتابی فلسفی، که مولا میگفت مقداری از آن را خوانده و رهایش کرده... و بادبادک باز، رمانی از نویسنده ای افغانی و مقیم آمریکا...

و الان پس از دو سال و نیم، فرصت به دست داد تا بادبادک باز را بگیرم و بخوانم و غرق در دنیای امیر و حسن بشوم. آنقدر غرق، که شبها خواب پسرکهای چشم بادامی کابلی و هزاره ای را ببینم با همان حس و حالی که در طول خواندن داستان پیدا میکردم...




پ.ن.1: بادبادک باز، نوشته خالد حسینی، ترجمه ی آقای مهدی غبرایی ، کتابی ست بس زیبا... از خواندنش لذت میبرم! آنقدر که این همه سردرگمی و کار روزمره را رها میکنم و خودم را غرق در قصه می بینم.

خلاصه ی کوتاهی از کتاب را در اینجا بخوانید...


پ.ن.2: گاهی دوست دارم از زندگی واقعی فاصله بگیرم و غرق خیال و وهم شوم ... و اگر این کتاب نباشد، غرق خیالات و داستانهای ساخته ی ذهن مشوش خودم می شوم... پس بهتر که غرق توهم نویسنده باشم!


پ.ن.3: دلم گرفته. انگار دوباره دچار آن رگ پنهان رنگ ها شدم!!!

ناشکری نمی کنم. ولی نمیدانم اشکال کار از کجاست که این همه بلا پشت سر هم بر زندگی مان هوار می شود... این همه مریضی.. این همه خسارت... احتمالا باید بنشینیم با شوی گرامی و چند ماه گذشته مان را مرورکی بنماییم...





۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۲:۲۲
ام شهرآشوب