ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

-----------------

( عجیب ترین نوع فراق رو هم بارداری ثبت کنید...

هستی و نمیبینمت و بغلم نیستی...)

*** برگرفته از وبلاگ مرغ هوا :
ma-mer.blog.ir

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روایت» ثبت شده است

چهارشنبه بود. مثل همه ی چهارشنبه های دیگر که بعد از یک روز سخت کلاسی شب را به عشق جلسه ی سیر مطالعاتی به مسجد دانشگاه می رفتیم. این دفعه ولی اندکی فرق داشت. استاد عزادار بود. عزادار برادر از دست رفته اش. 

جلسه که شروع شد، استاد فرق چندانی با چهارشنبه های دیگر نداشت. مثل همیشه قبراق و سرحال بود. شاید از نگاه های نگران اول جلسه ای ما دریافته بود که از چه چیز تعجب کرده ایم. پس شروع کرد بحث را به سمت مبحث مرگ بردن. مثال قشنگی زد. هنوز که هنوز است، پس از گذشت چند سال، هروقت به مرگ فکر می کنم، یاد این مثال قشنگ استاد می افتم و آرام می شوم:

مَثَل زندگی ما آدمها در این دنیا، مَثَل کسی ست که سوار بر مرکبش (یا به قول استاد خَرَش!) دارد از وسط جنگلی می گذرد. به دره ی عمیقی بین مسیرش برخورد می کند و یک پل چوبی سست، و نگهبانی که به او هشدار میدهد باید خرش را همانجا پارک کند و خودش به تنهایی از روی پل رد شود پس ناچاراً خر را کنار پل پارک می کند!! و خودش از روی پل رد می شود و به مسیرش ادامه می دهد. 

داستان انسان هم همین است. توی مسیر این دنیا، سوار بر مرکب بدنش شده و می رود. ناگهان وسط مسیر به پلی می خورد به نام مرگ. بدنش را همان جا زیر خاک دنیا پارک می کند و روحش از روی پل رد می شود و باقی مسیر را بدون خر طی می کند. هیچ مشکلی هم برایش ایجاد نمی شود. 
تا زمانی که خر به دردش میخورد، با خر می رفت. وقتی خرش برایش مشکل ساز می شود و رفتن را ناممکن می کند، از خر می گذرد. 

از این مثال می شود فهمید که چرا خداوند توی قرآن می فرماید: 

 وَ النَّازِعاتِ غَرْقاً. سوگند به فرشتگانى که (جان مجرمان را بشدت از بدنهایشان) برمی ‏کشند، (۱)

 وَ النَّاشِطاتِ نَشْطاً. و سوگند به فرشتگانى که (روح مؤمنان) را با مدارا و نشاط جدا می ‏سازند (2) 


فهمیدنش کار سختی نیست. 


گروه اول کسانی هستند که بدجوری به این طرف پل و خرشان دلبسته اند به نحوی که هیچ جوره نمی خواهند ازش جدا شوند. پس ملائکه ی سر پل، به زور طرف را از خرش (و ایضاً باری که سوار بر خر کرده است) می کَنَد و پرتش می کند روی پل. 


گروه دوم اما کسانی اند که دلی به این طرف پل نبسته اند. همه ی هم و غمشان رسیدن به خدا و رفتن به آن سو بوده است. به یادش بوده اند و آن طرف را آباد کرده اند. پس با شادی و نشاط، خودشان خر را می بندند این طرف پل و مثل بچه های خوب راهشان را می روند. 



1-سوره ی مبارکه نازعات آیه ی 1
2-سوره ی مبارکه نازعات آیه ی 2

پ.ن 1: و هیچ یادم نمی رود وقتی بچه های سیر برای هم دردی با استاد، در مراسم چهلم برادرش حلوا پختند و روی میز داخل نمازخانه ی تکتم را با شمع تزئین کردند و فضای غم آلودی ایجاد کردند. ولی اثری از غصه توی نگاه استاد دیده نمیشد. طوری که موقع پخش حلوا، استاد مقداری حلوا میخورد و میخندید و به آقای قانع میگفت: حدیث داریم که "إن المؤمن حلو یحب الحلاوة" مومن شیرین است و شیرینی را دوست دارد. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده!!! 

پ.ن2: همیشه شنیده ایم که جان دادن سخت است و به لفظ جان کندن معروف است. اما آیات و احادیث گویا چیز دیگری به ما می گوید. مثلاً همین آیه ی 2 سوره ی مبارکه نازعات، که سوگند به فرشتگانی می خورد که جان مومن را با شادی و نشاط (و نه با سختی و کندن) می گیرند. و حدیثی که استاد به آن اشاره میکرد: " یَخرُجُ روحُ الموُمنِ مِن جَسَدِه» ا یَخرُجُ الشَّعرُ مِن العَجین" ؛ روح مؤمن به هنگام جان دادن چنان آسان از جسدش بیرون می‌رود همانند بیرون آمدن مویی از اندرون خمیر.» 

با وجود این آیات و روایات، بنده در نمی یابم علت بعضی از احادیث را که جان کندن حضرت موسی را مثل سلاخی کردن گوسفند زنده می داند. اگر دوستان اطلاعاتی در این زمینه دارند، خوشحال میشوم که با هم صحبت کنیم. 



۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۳ ، ۰۹:۰۹
ام شهرآشوب