ماجراهای من و حضرت آقا (قسمت سوم)
با عرض تاسف ازینکه خیلی فاصله افتاد بین خاطرات قبلی و بخش سوم.
برای یادآوری ماجرا، این قسمت را بخوانید.
ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت اول)
ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت دوم)
و من، در این فاصله، شاید چیزی درحدود شانصد رکعت نمازِ استخاره خواندم!! و واقعا و از تهِ تهِ دل، خودم و آینده ام را به خدا سپردم. (اولین کاری که برای آمدن هر خواستگاری میکردم همین خواندن نماز استخاره بود.) چرا که از منِ ضعیفِ نادان، تصمیم درست گرفتن بعید بود. مخصوصا که خواستگار محترممان بسیار تودار و ماخوذ به حیا بود.
و در این فاصله، شاید چیزی حدود دوتا گالن بیست لیتری اشک ریختم! (بیخودی عین دیوونه ها!) و پرخاشگری کردم و با همه ی اهل خانه نفری یک بار به جنگ تن به تن برخاستم!!! حتی دخترِ داداشم، به جرم این که در برابر اشک های من، قهقهه سر داده بود :|
دلیل اصلیِ این همه عصبانیت و پرخاشِ من، ناتوانی در تصمیم گیری و نفهمیدنِ احساسِ واقعی خواستگارم بود! شاید مسخره به نظر برسد. ولی واقعا بود!
و دلیل بزرگ و اصلیِترِ دیگرم، اتفاقات ناخوشایندی بود که برای دختر یکی از فوامیلمان افتاده بود و بنده خدا، تنها چند روز پس از زایمانِ دومش، (درحالی که تمامِ نه ماهِ بارداری اش را توی کارخانه، کار سنگین کرده بود و شوهرِ تنِ لش و بی غیرتش، توی خانه ناخن بلند کرده بود و لم داده بود و تخمه شکسته بود) باحمله ی چاقو از طرف شوهرِ روانی اش، و از ترس جانش، از خانه متواری شده و به خانه ی اقوام پناه برده بود.
و از کل اهالی خانه، فقط من و داداش کارفرما بودیم که از این قضیه خبر داشتیم. و من نمیخواستم بروز بدهم که چقدر از ازدواج کردن ترسیده ام!!!
از شما چه پنهان چندباری هم کلا خواستم بزنم زیر همه چیز! و قید ازدواج را بزنم و متبطله شوم! اما با پادرمیانی آبجی ها (و چه بسا از ترس ترشیدن) منصرف شدم :|
و سپس ما از هم بی خبر بودیم تا اینکه عید غدیر فرا رسید. و طبق رسمِ جاری در شهر ما، عید غدیر روز میزبانی سادات است. و همه ی فامیل (و دوست و آشنا و غریبه و غیره و ذلک، و هر کس که به گوشش خورده که توی فلان کوچه یک خانه، یک آدمِ سید دارد)، قدم روی چشم اهالی خانه می گذارند و ادای احترام میکنند.
و ما میدانستیم که قطعا خواستگاران محترم، برای دیدن ما، به منزلمان خواهند آمد. (کما اینکه هرسال چند خواستگار در میان انبوه ِ جمعیتِ میهمان به طور ناشناس و قاچاقی یافت می شد! و بعدا صدایش در می آمد!)
بعد از ظهر بود که خواهرش زنگ زد. عید را تبریک گفت و قرار گذاشت شب برای عید دیدنی تشریف بیاورند.
و شب همه ی ایل و تبارشان (به انضمام دامادها و نوه ها و البته جناب گل پسر) خدمت رسیدند!
خواهرش حرف خواستگاری را سبز کرد و به مادر گفت: خب حاج خانم. تصمیم نهایی شما چی شد؟ و مادر حواله اش داد به داداشْ کارفرما... و داداش کارفرما همه ی ما را در آشپزخانه جمع کرد تا به جمع بندی نهایی برسیم.
قبلا هم نظرم را گفته بودم. "نکته ی منفی به ذهنم نمیرسه! جوابم منفی نیست"
و همه بالاتفاق به همین نتیجه رسیدند.
چیزی که برایم شیرین و دلگرم کننده بود، حرف داداشْ کارفرما به داداشْ کوچیکه بود. "من اگه همچین کسی میومد خواستگاری دخترم، قبول میکردم" و این برای من، که داداش کارفرما را به عقل و درایت می شناختم، یک جور حکم ِ ولایی ِ حکومتی محسوب میشد!
رفتیم نشستیم روبروی خواستگاران محترم و همین نتایج را به سمع و نظرشان رساندیم. و آنها (بی درنگ) حرف مهریه و مراسمات را سبز کردند.
مامان (که طبق معمولِ همه ی مادرزنها موافق مهریه ی بالاست) گفت، مهریه مثل آبجیهاش باشه. "آبجی زهرا 250 سکه و آبجی مریم 200 سکه" ولی طرفِ دیگر قرارداد، موافقت نکردند و توانِ خودشان را در این حد ندانستند.
هی مامان این طرف بازار ِ بورس نرخ را بالا میبرد و آنها آن طرف، نرخ را پایین می آوردند.
مبلغ پیشنهادی ِ داداش کارفرما این وسط خیلی جالب بود. کنار من نشست و به طور پنهانی گفت: "به نظر من چهارده تا سکه خوبه!!" چشمهایم گرد شد.
از قدیم هم با مهریه ی بالا موافق نبودم. و بیش از آن، با چک و چانه زدن سرِ مهریه (جوری که همان تصور ِ بازار بورس برای آدم تداعی شود! یا از اینکه انگار خانواده ی داماد، آمده اند کفش بخرند، هی قیمت دختر را پایین و بالا کنند!) ولی چهارده تا دیگر خیلی ستم بود!
این وسط نمی دانم چه شد که ناگهان خواهرِ ِ گل پسر پیشنهاد کرد : اینا که خودشون میخان باهم زندگی کنند، به نظر ما برن تو اتاق، باهم سر مهریه توافق کنند و به ما هم اعلام کنند.
و این نظر (علی رغم میل باطنی برخی ها) با موافقت روبرو شد.
و ما رفتیم توی اتاق تا دوتایی سر قیمت ِ نهایی ِ برگه ی سهام چانه بزنیم!
با عرض معذرت ادامه خواهد داشت!!
- ۹۶/۰۷/۱۶
- ۱۰۲۶ نمایش