ای‌شما!‌ ای‌تمام‌ عاشقان‌ هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟

رفیق گرمابه و گلستانم از تولد خواهر کوچکترش حکایت میکرد


وقتی مادرش بعد از دودختر، آرزوی پسردار شدن در دل میپرورانده و از بد (یا خوب) روزگار، توی بیمارستان دریافته که این آخری هم دختر است. (خوشا به حالش!)


و همانجا اشکش سرازیر شده و بسی دلش شکسته، و چون دختر زیبا و ملوسش را دیده، از خدا خواسته که: "خدایا دکتر شود!"

و او دکتر شده...


و حالا رفیق گرمابه و گلستان به من توصیه میکند که تو هم توی بیمارستان دعا کن، که دعای مادر بعد از زایمان ردخور ندارد.


و من فکر کردم ... و باز فکر کردم... و خیلی فکر کردم که واقعا دوست دارم بچه ام چه بشود؟ (قطعا اکثر پدرومادرها حسرات خودشان را در بچه هایشان جستجو میکنند)


فکر کردم شاید دوست داشته باشم کاتوزیان شود‌ (کاتوزیان نقاش معاصر و خالق اثرهایی که من عاشقشان هستم!)


یا شاید دوست دارم امیرخانی 2 بشود،‌ یا شاید فاضل نظری... و یا ...


راستش هیچکدام از اینها را نمیخواستم... چیزی به نظرم نرسید جز اینکه دوست دارم عاقبت بخیر شود.


به رفیق گ و گ (گرمابه و گلستان) گفتم نمیدانم، باید با حضرت آقایمان مشورت کنم.


و وقتی با وی مشورت کردم، گفت هیچ! دوست دارم آدم باشد... (قطعا منِ ام شهرآشوب، هشت پای خالدار نخواهم زایید... اما منظور ایشان از آدم،‌ انسانِ منظور نظر مولانای بلخی ست که سرود "انسانم آرزوست" )


خب آدم شدن هم مفهوم بسیار کلیست.


بازهم فکرهایم را کردم. دیدم یکی از وظایف بزرگ یک مادر نسبت به فرزندش این است که کشف کند که این کودک استعداد "چه چیزی شدن" را دارد.


وظیفه ی من این است که آنقدر با آلو سیاهم1 کلنجار بروم، بازی کنم و مثل خمیر ورزش بدهم تا بیابم که او از چه چیزی خوشش می‌ آید و به سمت چه چیزی گرایش دارد... و استعدادهای بالقوه اش را بالفعل کنم.


قطعا یک بچه ی پانزده ساله، نمیتواند بفهمد که در آینده پزشک خوبی خواهد شد یا نویسنده ی خوبی... مگر اینکه مادر استعدادهایش را شناسایی کرده باشد.


و من قطعا دعا خواهم کرد که خدا کمکم کند تا از پس این رسالت بزرگ بر بیایم،‌و بچه ام را برای آن چیزی تربیت کنم که برای "آن شدن" ساخته شده است... میخواهد نویسنده شود، نقاش شود، دکتر، مهندس و ...


مثال بارزش محمدحسن پسر داداش بزرگه، که حتی من که عمه کوچیکه اش حساب میشوم، میدانم این بچه،‌یک بچه ی بسیار فنی و خلاق است که در آینده مهندس رباتیک یا فنی کار و مخترع خوبی از آب در می آید... (ناگفته نماند که من آنقدر با این بچه بازی کرده ام که استعدادهایش را مثل کف دستم می شناسم)


و خدا نکند بشوم مثل دوست دورم، که بچه اش به سن انتخاب رشته ی دبیرستان رسیده، و نه خودش و نه مادرش نمی دانند که به چه چیزی علاقه دارد و استعدادش در کجاست. و از من ِ غریبه می پرسد که اگر بچه ام برود رشته ی حسابداری آیا موفق می شود یا خیر؟؟!!



پ.ن1: بچه ای به سن بچه ی من،‌فعلا قد یک آلو سیاه است! (سیاه نیست، فقط برای تقریب به ذهن عرض کردم)

پ.ن2: به قول آبجی زهرا فلانی می گفت، موقعی که بچه نداشتم، هزار و یک تز تربیتی داشتم،‌الان یک بچه دارم، و یک تز هم ندارم!!!
خدانکند و بازهم خدا نکند که بچه ای بیاوریم و از پس تربیتش بر نیاییم



  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ

کنکور کورکن!!!

۱۸
مرداد

همه جا حرف از کنکور است و رتبه ها

توی وبلاگها، خانه ی آبجی مریم، اینور، آنور


و من خدا را شکر میکنم که کنکوری نیستم


سال کنکور من، سخت ترین سال زندگی ام بود. و از آن به بعد (به لطف پروردگار) هیچ سالی اینقدر بد و ناخش نگذشت... نه بخاطر استرس کنکور، بخاطر اتفاقات ریز و درشتی که افتاد و همه (و همه) از اتفاق افتادنشان ضربه خوردند. (حتی کسانی که همان موقع به خیال خودشان سود بردند)


سال 86 بود. برف سنگینی آمده بود و عصر یخبندان شروع شده بود (همان یخبندان معروف که دستها و پاها در راهش تقدیم شد!! و شکسته بندها بسی سود نمودند)


تحولات خیلی خیلی عمیقی در خانواده ام شکل گرفته بود. و من کلاس کنکور میرفتم و بکوب درس میخواندم و جگر خودم را شید میکردم‌ تا توی کنکور رتبه ی خوبی بیاورم. (جگر شید کردن را دیگر عمراً توی هیچ لغتنامه ای اعم از یزدی و تهرانی و غیره و کذا پیدا کنید!!! به معنی تلاش بسیار سخت کردن)

 

و من خیلی فرق داشتم با آن کنکوری هایی که مادرهایشان نمی گذارند دست به سیاه و سفید بزنند و صبح تا شب توی اتاقی مشغول درس خواندنند و یکی برایشان آلبالو هسته میکند و در دهان مبارکشان می گذارد!


خوب یادم می آید چهارشنبه ها کلاس ریاضی داشتم و پنجشنبه ها کلاس فیزیک (و خوب یادم می آید که برای آزمون آزمایشی سنجش، مجبور شدم انگشتر طلای هدیه ی زندایی را بفروشم)


از حمام در آمدم و با یک مانتو معمولی رفتم کلاس. و موقع برگشت وسط سرمای استخوان سوز دی ماه ،مدتی کنار خیابان منتظر اتوبوس ماندم (آنموقع راستش آنقدرها پول نداشتم که با تاکسی بروم خانه!!!)


و همان شب، درد دست شدیدی در من آغازیدن گرفت

آنقدر شدید که نیمه شبها از ناله ی میانِ خواب ِ من اهل خانه بیدار میشدند و فکری به حالم میکردند.


و خوب یادم می آید که همان موقعها بود که امتحان دین و زندگی داشتم. و حتی نمی توانستم کتاب را دردستم بگیرم و ورق بزنم. دستهایم قفل شده بود گلوی گردنم


و مدیون من هستید اگر فکر کنید همه ی این دردها فقط و فقط اثرات یخبندان بود.

بلکه اثرات فشارهای عصبی طولانی مدت و فوق العاده شدیدی بود که به همه ی ما وارد می شد و من به خاطر همزمانی کنکورم با این اتفاقات، فشار بیشتری را تحمل میکردم. و نزدیکی های عید، اضطراب شدیدی وجود مرا فرا گرفت...


کنکور کورکن ما تمام شد (کنکوری که ما را کور کرد!!)، و رتبه ها آمد. و چه رتبه ای!!!!!!!!

 ده هزار رشته ی تجربی، منطقه ی دو...

دو روز تمام فقط گریه میکردم.

و الان که به آن روزها فکر میکنم میبینم رتبه ی ده هزار با وجود آن حجم اتفاقات نادر!!!! به اندازه ی رتبه ی زیر هزار یک آدم معمولی می ارزد.



پ.ن1: هنوز که هنوز است تیر و ترکش های رتبه ی داغانم!! را میخورم. چون مجبور شدم رشته ای را بخوانم که هیچ علاقه ای به آن ندارم. ولی گاهی به این فکر میکنم که همه ی اینها مقدرات خداوند بوده. چون در عالم هیچ جنبنده ای بدون اذن او نمی جنبد!

پ.ن2: الان که به آن روزها برمیگردم خدا را شکر میکنم. با تمام وجودم او را شکر میکنم که آن روزهای سخت تمام شد و این سالها را (با تمام سختی هایش) توتیا میکنم و به چشم می کشم که آن شب یلدا تمام شد و صبح رسید...

و به قول قرآن: ألیس الصبح بقریب؟!

پ.ن3: هرجایی که هستیم، بدانیم که غم رفتنی ست ... بنای عالم بر این نیست که غصه بماند. فقط بهترین کار ممکن را در لحظه انجام دهیم و راضی باشیم...


  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ


با پوشیدن این تی شرت از شر نیش پشه ها در امان خواهید ماند!


واقعا قصد ندارم از حوادث روزانه ی زندگیم بنویسم. اونایی که برای وقتشون میلی متری ارزش قائلند، بی زحمت متن رو نخونن


ولی دیگه بریدم

بریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم


از دست این پشه ها!


کل دیروز رو خونه نبودیم. ابتدا خانه ی مادری و سپس خانه ی مادرشوهری!

و وقتی شب اومدیم خونه با صحنه ی حمله ی سپاه داعشی پشه ها به خانه مان مواجه شدیم. به طرز وحشتناکی زیاد شده بودند.


و ما طبق توصیه ی مادرشوهر عزیز، پشه بند بستیم. (توجه کنید که اسمش روشه... پشه بـــــــند)


و سپس خوابیدم در حالی که حضرت آقایمان همچنان پای لپتاپ مشغول کار خودش بود. و نفهمیدم کی اومد خوابید.

و سر صبح با صدای اذان مصطفی غلوش از خواب بیدار شدم و دیدم دستهام مثل کسانی که سرخک شدید گرفتن، گله به گله قرمز شده و ورم کرده.

پاشدم برا نماز و حضرت آقا رو هم صدا زدم. نماز که خوندیم بهش گفتم فک کنم یکی دوتا پشه تو پشه بنده. خیلی دستام رو گزیدن. مهتابی رو روشن کردم و رفتم توی پشه بند. نگاه که به اطراف کردم شوکه شدم!!! زبونم بند اومده بود. فقط مدام میگفتم یا حضرت عبـــــــــــــــــــــــــــــاس!!!! نــــــــــــــــــــــــــــــنه!!!! هییییییییییییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


یعنی پشه بند شده بود پشه دونی! به طوری که در هر متر مکعب از دیواره های پشه بند، چهل تا پشه نشسته بودند. همچین نشسته بودند و تن خود سر داده بودند، انگار دارن تو سواحل آنتالیا آفتاب میگیرن! (بدون اغراق شاید دویست تایی میشدند)


به حضرت آقا گفتم همش تقصیر توئه. از بس بد میای توی پشه بند خیل پشه ها رو هم با خودت میاری (لازم به ذکره که حضرت آقای ما اصولا اعتقادی به "نشسته آمدن توی پشه بند" نداره و همواره مثل سوپر من پرواز میکنه و میپره تو! و همچین اعصابم خورد شده بود انگار واقعا حضرت آقا کارخونه ی تولید پشه داره یا اینکه یه کشتی پشه مثل مربای توت فرنگی به کشور وارد کرده! (خوب که فکرام رو کردم دیدم خودمم یه بار وسط شب برای کاری بیدار شدم و از پشه بند رفتم بیرون و شاید همون موقع شبیخون زدند)


حضرت آقا پیشنهاد داد که ما بریم بیرون بخوابیم پشه ها برن تو! و چون با عصبانیت من روبرو شد، هردو شروع کردیم به کشتن پشه ها. جنگ خون تن به تنی به راه افتاد و ما چونان سلحشورانی گرز آتشین فریدون، بر فرق پشه ها فرود می آوردیم ،  چنان که فردوسی در شاهنامه سروده:

عنان پیچ و اسپ افگن و گرزدار                                چو من کس ندیدی به گیتی سوار


ما جنگیدیم، اونا جنگیدن، ما جنگیدیم، اونا جنگیدن تا بالاخره ما پیروز شدیم!

پیشنهاد میکنم داستان دیشب، به عنوان ضمیمه به شاهنامه ی فردوسی اضافه بشه!


وقتی از کار کشتن پشه ها فارغ شده بودیم و مطمئن شدیم که دیگه پشه ای نمونده، هوا کم و بیش روشن شده بود و صدای ماشین صاحبخونه از توی حیاط میومد .

دستهامونو به هم نشون دادیم.کف دستامون خالمخالی قرمز شده بود. (آخه نامردا! مگه من چقدر خون دارم که شماها اینقدرشو خوردین؟ جالبه که خون منو میخورن و میرن تو دماغ حضرت آقا!)

با احتیاط زیاد و به شکل خوابیده از پشه بند رفتیم بیرون و دستهامونو شستیم. و دوباره با همون احتیاط خوابیده بازگشتیم.


و بعد از اون کشتار وسیع، به شکل قابل توجهی تعداد پشه ها کم شدند. گرچه صبح تا حالا دوباره شروع کرده ام به پشه کشتن.

واقعا ذله شدم. روانی شدم. خدایا فرجی برسان



پ.ن1: لطفا پیشنهاد پیف پاف و سم ندید، که در دوران بارداری، هرگونه حشره کش در منزل منع قانونی و پزشکی دارد.

پ.ن2: اینقدری که ما تو این خونه پشه کشتیم، داعش تو موصل قتل عام نکرد! جالبه که حضرت آقا بعد از جنگ خونین میگه: چیزی نبودن شلوغش میکنی. هفت هشت تا بیشتر نبودن!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن3: حداقل کاری که میتونید بکنید اینه که دعا کنید زودتر خونه دار بشیم و از دست این پشه های نابکار راحت بشیم. تو یخچال پشه، تو فریزر پشه، تو دستشویی پشه، تو کاسه ماست پشه، تو سینک پشه، ووووووووه!



  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ
به خاطر بودنت خدا را شاکرم

بودن تو، مرا به مرحله ی جدیدی از خداشناسی رسانده است

وقتی که تو هستی، و من حتی تو را حس نمی کنم، وقتی نمی دانم در چه حالی هستی،

من... که مهربان ترین آدم دنیا نسبت به تو هستم، اما مالک هیچ چیز تو نیستم ...

وقتی که تو هستی، و لحظه لحظه به سمت تکامل پیش می روی... از نطفه ای امشاج به علقه ای می رسی و از علقه به مضغه تبدیل می شوی، از مضغه به عظام و همین طور هر ثانیه از ثانیه ی پیشینت به کمال نزدیکتر و به هیئت انسانها شبیه تر می شوی...

 وقتی دهان می جنبانی، دستهایت را تکان میدهی ... پلک میزنی، صاحب چشمان زیبای تو کیست؟

او کیست که هر لحظه میان ظلمات سه گانه ی وجود من، هوای بودنت را دارد. یک روز خون را زیر پوستِ همچون برگ گلت می دواند، روزی دیگر استخوانت را محکم میکند و روز دیگر صدای گوش نواز قلبت را می آفریند... 

وقتی من، پدرت، و هیچ آدم دیگری، نمیدانیم تو در چه وضعیتی هستی، و نمی توانیم تغییرت دهیم، اوست که تو را در بسترت؛ آرام می چرخاند و نه ماهِ تمام، به تو روزی می رساند.

چه کسی جز او تو را می خواند؟ چه کسی جز او تو را قوی میکند و به تو فیض می رساند؟

پس عاشق او باش. عاشق خدایی باش که تو را در تاریکی های وجود من پروراند و ما را نسبت به تو مهربان ساخت.


پس او را بپرست... از الان، تا لحظه ی سفرت و بدان که او تنها و تنها دارایی توست.

پس نماز بخوان...

و نماز شاید کمترین و کمترین کاریست که می توانی برای سپاس از این همه احسان و هواداری اش انجام دهی...


پ.ن1: این روزها سعی می کنم برای حبه ی انگورم بنویسم تا وقتی بزرگ شد بداند که چه بود، و خدا به کجایش رساند.

پ.ن2: از صمیم قلب اعتقاد دارم که من هیچ چیز از تربیت کودک نمی دانم. و اگر نباشد لطف همان ربّ الاعلی، نه خودمان به کمالی می رسیم و نه می توانیم به کودکمان چیزی بیاموزیم.

پ.ن3: تا وقتی که نشود پشه ی نشسته روی صفحه ی لپتاپ را با موس گرفت و انداخت توی ریسایکل بین (Recycle Bin) با من از تکنولوژی صحبت نکنید.

  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ

واسطه فیض...

۰۵
مرداد
دوسه سالی می شود که آبجی زهرا شروع کرده به حفظ قرآن، دو روز کلاسِ چهارساعته در یک هفته
و این افتخار نصیب من است که میزبان محیای چهارساله اش در این هشت ساعتِ هفته باشم

آبجی زهرا عادت خوبی دارد. موقع شروع به حفظ هر صفحه ای، آن صفحه را تقدیم می کند به یکی از ائمه اطهار، یا بزرگی، یا شهیدی و یا دوستی...

آن روز هم طبق معمول مدادش را دست گرفت تا بالای صفحه اسمی بنویسد...
 فکر کرد و نوشت: حضرت معصومه (سلام الله علیها) ... و ناخودآگاه فکری از ذهنش گذشت: "معلوم نیست این ثوابهای شکسته بسته ی ما به این بزرگواران برسد!!! از کجا معلوم که اصلا قرائت مرا ببینند!
فورا استغفراللهی بالا انداخت و حواسش را داد به کلاس...

و رویای عجیبی را که همان شب دید، برایم تعریف کرد:

-"" خواب دیدم توی حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) نشسته ایم. خادمهای حضرت سبدهای بزرگ میوه را روی دستهایشان حمل می کردند که برای افراد خاصی بود. غبطه خوردم به این همه میوه ی خوشرنگ و آب و خوشمزه، که حتی اسم بعضی از آنها را هم نمی دانستم!

خادمی یکی از این سینی های بزرگ را برای من آورد و گذاشت روبرویم. و من شروع کردم به خوردن میوه ها ... و چه میوه هایی....
مردم اطرافم جمع شده بودند و همه با حسرت به من نگاه میکردند ولی هیچکدام نمی توانستند دست دراز کنند و میوه ای بردارند.
نگاه کردم به پشت سرم. دیدم تو (منِ ام شهرآشوب) نشسته ای و به میوه ها نگاه میکنی. دست کردم زیر گیلاسها و دسته ای گیلاس قرمز درشت ریختم توی دامنت. گفتم بیا اینها مال توست... و تو (امِ شهرآشوب شکمو!) شروع کردی به خوردن گیلاسها... ""

حقیقت این خوابِ شیرینِ میوه ای، تفضلی بود که بانوی دو عالم، در قبال هدیه ی آبجی زهرا، کرده بود. تفضلی که به هیچکس جز آبجی زهرا نرسیده بود و این لطف به من نیز به این واسطه رسید که محیای کوچکش را نگهداشته بودم تا بهتر بتواند قرآن را حفظ کند.

و اینگونه است که محیای کوچک ما، واسطه ی فیض اهل بیت می شود...



پ.ن1: گاهی اوقات حضور کسی، یا مصیبتی، یا غمی را در زندگی مان ناخوش می پنداریم. در حالی که همان ناخوشی، واسطه ی فیض پروردگار است. و اگر آن غصه نباشد، چه بسا خداوند به ما و اعمالمان نیم نگاه هم نیندازد... نگاهمان را به غمهای زندگی اصلاح کنیم.

پ.ن2: میلاد کریمه ی اهل بیت است و امام رضای عزیزدلمان. دهه ی کرامت است و چشممان به دست کَرم کسانی است که عادتشان احسان است و سجیه شان کَرم ...

از این شعر خیلی خوشم آمد. تقدیم به بانوی دو عالم. ولی نعمتمان حضرت فاطمه ی معصومه که درود و سلام مخصوص خداوند بر او باد:


پلک بر هم بزن این چشم اذان پخش کند
اشهَدُ انّ " تو" در کل جهان پخش کند  

خنده بر لب بنشان حالت لبخند تو را
بدهم "حاج حسین و پسران" پخش کند 


پ.ن جدید: حقیقتا منظورم از گذاشتن این پست فیضی نبود که به خودم یا آبجی زهرا رسید. منظورم این بود که همه ی ما یه جور دیگه به اتفاقات زندگی نگاه کنیم.

حالا آبجی زهرای ما به مادربزرگ خدا بیامرزمان رفته و خوابهای خوبی می بیند... ولی ندیدن این خوابها دلیل بر نبودن فیضها نیست.

قطعا تو زندگی همه ی ما گرفتاری هایی وجود دارند. که اگه قشنگ و با نیت الهی و سربلند از اون امتحانا در بیایم، هممون سر خوان اهل بیت و بالاتر از اون، سر خوان خداوند مهمانیم.


  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ
قدیم ها میگفتند از کوزه همان برون تراود که در اوست!
الان هم همین را می گویند...

اما به نظر من، به دلیل  فراگیر شدن روح نفاق و دورویی در جامعه (دور از جان بلاگرهای محترم) انگار دیگر از کوزه چیزهای دیگری برون می تراود...

فی المثل دیگر نمی شود از روی ظاهر آدمها در موردشان قضاوت کرد، یا از حرفهایشان، یا حتی از عکس پروفایلشان!

راستش هنوز نتوانسته ام رابطه ی عکس پروفایل تلگرام آدمها را با شخصیتشان کشف کنم.
بعضی آدمها دقیقا همانی هستند که عکسشان نشان می دهد،‌ بعضی اما...

تا اینکه  فهمیدم این سوال مهمیست که ذهن رفیق گرمابه و گلستانم (فامیل دور) را هم آشفته کرده. پس باهم دست به ابتکار جالبی زدیم.

شروع کردیم پروفایل تلگرام آدمهایی که می شناسیمشان را برای هم فرستادیم. کسی که طرف مقابل نمی شناسدش، و باید از روی عکسهای پروفایلش قضاوتش کند... (قصدمان قضاوت کردن نبود. بلکه خواستیم چیزی که در نظر اول به ذهن مخاطب میرسد را بیان کنیم)

در مورد برخی آدمها به قضاوت های نادرستی رسیدیم.

مثلا مشتری بدحساب و گوشبرمان (گوشبر را فامیل دور نمی دانست یعنی چه!!‌ یعنی مال مردم خور حرفه ای!) برخلاف روال طبیعی زندگی اش، عکسی روی پروفایلش گذاشته که بیان می کند تنها راه زندگی در جهان، درستی و راستی است!!!!‌ (این دیگر از آن لافهای گنده در غربت است!)

یا دانشجوی حرّاف و اهل مطالعه ی فامیل دور، که ظاهرش با ذاتش و عکس پروفایلش فرسنگ ها فاصله دارد!

عجالتا به این نتیجه رسیده ایم که آدمها آنچه را که هستند در پروفایلشان به تصویر نمی کشند. بلکه آن چیزی را نشان می دهند که دوست دارند باشند!

شاید هم قضاوت اشتباهی باشد. فعلا در حد فرضیه قبولش کرده ایم!


پ.ن: اگر نظر خاصی یا نقیضه ای، یا حتی نظر ردّی به نوشته هایم دارید، با کمال میل می پذیرم.



  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ

می شود گفت بازگشت ویژگی منحصر به فرد ذات انسان است...

همه ی ما برمیگردیم

روزی به خاک،

و روزی به وبلاگ قدیمی خاک خورده...


دلم برای نوشتن تنگ می شود.

حتی اگر چند کلمه ای تراوشات ذهن خالی ام را توی سر این صفحه کلید بخت برگشته بکوبم، حجم زیادی از خستگی هایم را فراموش می کنم (تصور کنید اگر به صورت سنتی و ارگانیک، قلم به دست بگیرم و توی سررسید بنفشم بنویسم چه حالی می شوم!)


بازگشته ام

بازگشته ام در حالی که معتقدم بازگشت همه به سوی اوست...



  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ

پست حرام!!!

۲۱
ارديبهشت

به هر کس می خواهی رأی بده
اما جواب خدا را هم باید آماده کنی

...

اگر فردا خدا گفت: چرا به این رای دادی؟
باید بگویی، این آدم دینداری بود،
 باتقوا بود،
خیانت نمی کرد،

اینها را باید بگویی

اگر نگویی
آنوقت شما با تمام خیانت هایش شریک هستی

....

حالا باید بگردی و فردی با این مشخصات پیدا کنی و به او رای بدهی

....

کسی که در نظام مسئولیتی دارد
ولی آرمانهای آن را آنگونه که امام بزرگوار گفته است، در دل قبول ندارد،‌
آن پست برای او حرام شرعی است...


مقام معظم رهبری
سخنرانی روز مبعث، 96/2/5


پ.ن: خداوکیلی به هرکسی میخواهید رای بدهید از روی علم و آگاهی رای بدهید.

نکند کسی از روی تعصب به این حزب، به آن نامزد، یا به خاطر لجبازی با فلانی و بهمانی رای بدهد...

خداوکیلی به فکر فردای دنیا، و فردای آخرت خودمان باشیم...



  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ

روز جوان گذشت و ما گرچه دارد روزگار جوانی مان سپری میشود، اما هنوز جوانیم!

جوانیم و جویای نام ...

جوانیم و مارکوپلو...


و من از هر خصلتم بتوانم دست بکشم، از مارکوپلوییّت (مصدر مارکوپلو بودن!) نمی توانم.

و نمی توانم از مسافرت چشم بپوشم وقتی رفقای قدیمی دانشگاه یزد همه باهم قرار می گذارند بروند یزد و وقتی دوستان خَش قدیمی از اصفهان و کرمان و شیروان و غیره و کذا می کوبند و می آیند، من چرا نروم؟


و وقتی حضرت آقایمان اصرار می کند که برو یزد دیداری تازه کن و چند روزی هم برو میبد خانه ی رفیقت و کنگر بخور و لنگر بینداز، چرا نروم؟؟؟


و وقتی رفیق به این خوبی داری، و دلت هم برایش خیلی تنگ شده و سالهاست روی ماهش را ندیده ای و از قضا بارها و بارها از دست پخت خوب مادرش برایت مثنوی ها سروده، وسوسه می شوی و میروی روی مخ داداش کارفرمایت و با هزارترفند دوروز مرخصی میگیری و سپس میروی توی سایت raja.ir و بلیطها را چک میکنی و دست آخر قطار کاشان-میبد را خفت میکنی و راه میفتی...


و فقط خدا میداند که این سفر چقدر به من انرژی داد (گرچه در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر او بوده ام و صورت زیبایش در آئینه قلبم منقوش است!!!! - اقتباس از نامه ی عاشقانه ی حضرت امام به همسرشان)


و فقط خدا می داند که من در این سه روز چند سال جوانتر شدم، چرا که دیدار استاد عزیز و دوستان مومن و صمیمی ام مثل آب خضری بود که بر سروکله ی من پاشید... و مرا سرشار از زندگی کرد...













پ.ن1: سفر خوب است... گاهی سفر کنید... و من بدون سفر همچون کوزه ی سفالی خشکیده شکسته ای هستم که نه خودش زندگی میکند و نه برای اطرافیانش زندگی می گذارد...!


پ.ن2: پنجشنبه طبق روال معمولِ خانواده ی رفیقم، رفتیم روستای پدری شان _عقدا_ از توابع میبد... (عکس ها متعلق به عقدا می باشد!) روستایی با قدمت بسیار، و قلعه های زیبای قدیمی و کوچه باغهایی با دیوارهای گلی و درختان بیرون زده از باغ! و شعری که هرچه به مخ فندقی ام فشار آوردم یادم نیامد! و الان به لطف گوگل عزیز پیدایش نمودم:


مشکل شرعی ندارد بوسه از لبهای تو!

میوه ی بیرون زده از باغ حق عابر است...


پ.ن3:حتما در دیدار از یزد، از این روستای زیبا هم دیدن کنید.

خانم فامیل دور ! بیا اینم تبلیغ روستاتون!


  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ

امید...

۰۳
ارديبهشت


ای درخت آشنا!


شاخه های خویش را
ناگهان کجا
جا گذاشتی؟

یا به قول خواهرم فروغ
دستهای خویش را
در کدام باغچه
عاشقانه کاشتی؟

این قرارداد تا ابد میان ما برقرار باد:

چشمهای من به جای دستهای تو
من به دست تو آب می دهم
تو به چشم من آبرو بده

من به چشمهای بی قرار تو قول می دهم:

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم!


قیصر امین پور


  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ

در این برهه ی تاریخ، مادر دو فروند کوچولوی بازیگوش هستم!
علی کوچولویی که از دیوار سفیدکاری بالا میرود
و فاطمه حسنایی که در حال آموزش بالارفتن از دیوار است!

و مادری که خداوند از دست این دو ترکیبِ عالی صبرش دهد!!

....
هرچه که اینجا می نویسم، صرفا برداشتهای شخصی ذهن یک انسان است. پس دلیلی ندارد که حتما و قطعاً اشتباه نباشد. چرا که انسان ممکن الخطاست...
من اینجا بلند بلند با خودم حرف می زنم.
خطابهای پندآموز مرا فقط خطاب به خودم بدانید.

بایگانی