ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت دهم)

بسم الله الرحمن الرحیم


ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت نهم )


ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت هشتم)


ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت هفتم)


ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت ششم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت پنجم)

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت چهارم)

به محض رسیدن، چادر سفید را از کیف در آوردم و خواستم سر کنم که دیدم مامان و آبجی زهرا بر سرکوبان و جیغ زنان، چادر را از دستم گرفتند! آنجا بود که فهمیدم چادر سفید را نباید خود عروس سرش کند. بلکه باید صبر کند تا خواهر شوهر یا مادرشوهر بیایند و چادر را بیندازند روی سر مبارک عروس خانم! (شاید این کار به منزله ی کلاهی باشد که خانواده ی داماد، سر خانواده ی عروس می گذارند! دخترخانما موج مکزیکی لدفن!!!)

و در اینجا بود که خواهرشوهر گرام آمد و چادر کذایی را انداخت روی کله ی ما!

و ما را نشاندند سر سفره ی عقد، و حضرت آقا را کنار دست ما!!

نشستن کنار مرد نامحرمی که قرار است در دقیقه های آتی هم محرم شود و هم همسفر یک عمر زندگی، هم هیجان داشت و هم شرم... مخصوصا روبروی داداش کارفرما!

 

هنوز عاقد نیامده بود. قلبم به طور محسوسی تندتر می تپید. گفتم خودم را مشغول کنم بلکه بتوانم استرسم را کنترل کنم.

 

قرآن را باز کردم، نمی دانستم باید چه سوره ای را بخوانم. سوره ی یاسین را آوردم. چند آیه که خواندم یادم آمد که یاسین را برای مرده ها می خوانند!

 

گفتم سوره ی الرحمن را بخوانم که عروس قرآن است! چند آیه که خواندم دیدم ربطی ندارد! حالا چون الرحمن عروس قرآن است باید عروسها هم سر سفره ی عقد الرحمن بخوانند؟

 

برای بار سوم، سوره ی نور را آوردم. یادم آمد که گفته اند سوره ی نور را زنان بخوانند... آیات اولیه درباره ی تعداد ضربه های تازیانه مجرمان بود!  :| رد شلاقهای احتمالی حضرت شوهر در ماههای آینده روی تنم سوخت! اصلا نخواستیم قرآن بخوانیم! به صورت فرمالیته قرآن را باز کردم و این شد که من سر عقدم نه برای کسی دعا کردم، نه قرآن خواندم و نه هیچ کار مفید دیگری !

 

بالاخره عاقد آمد. روحانی نسبتا جوانی بود. با کسب اجازه از همگی، ابتدا شاه داماد را کمی نصیحت کرد. از مقدس بودن امر ازدواج گفت، از سنگین بودن وظیفه ی زن و شوهری. (حاج آقا بس است تو رو خدا همه را خودمان میدانیم خطبه ات  را بخوان!)

 

و سپس شروع کرد از سختی های زندگی با سید گفت !!

 

- شاه داماد! همسر خودمم از سادات هستند. زندگی با سادات، سختی های زیادی داره! خیلی باید مواظب باشی که حرفی نزنی یا کاری نکنی که دلشون رو بشکنی...

 

خلاصه آنقدر از سختی زندگی با سادات گفت و گفت و گفت که نزدیک بود خواستگار محترم ما را بپراند! می خواستم به اتاق فرمان اشاره کنم که لطفا میکروفون حاج آقا رو قطع کنید تا داماد را از کرده ی خود پشیمان نساخته ! والا! اینقدر دعا و ثنا کرده ایم کسی پیدا شود ما را بگیرد! این یکی را هم شما منصرف کن ...


توی پرانتز بگویم که همیشه  فکر میکردم سر سفره ی عقد پقی خواهم زد زیر گریه. همیشه نگران پخش شدن ریمل توی صورتم بودم. اما الان نه تنها گریه ام نمی آمد، بلکه ریملی وجود نداشت که پخش بشود یا نشود! پس کلا موضوع کان لم یکن تلقی می شد! (راستی چرا دخترها سر عقد گریه می کنند؟)


و عاقد اسم بابا را آورد و خدا بیامرزی نصیبش کرد و از داداش کارفرما اجازه گرفت و سپس شروع کرد به خواندن النکاح سنتی و عروس خانم وکیلم و به صداق 110 سکه طلا و غیره و کذا...


و من دست بابا را با تمام وجود روی شانه ی خودم احساس میکردم. همانجا ازش خواستم برای خوشبختی ام دعا کند.


عاقد برای بار سوم "عروس خانم وکیلم" ش را خوانده بود و منتظر شنیدن "بله" بود که من مث دخترهای شوهری و ندیدبدید قبل از گرفتن زیرلفظی گفتم "با اجازه ی بزرگترا بله" و بعد از آن بود که مادرشوهر گرام زیرلفظی را داد و تبریک گفت. البته این دیگر زیرلفظی نبود! رو لفظی بود K


نفس راحتی کشیدم. دیگر همه چیز تمام شد! حالا دیگر دوران مجردی و ول معطلی جایش را به دوره ی برنامه ریزی و بودجه بندی داده بود!


از همان لحظه (دقیقا از همان لحظه!) سرخوشی و بی خیالی عجیبی به من دست داد. و بعدها فهمیدم که این بی خیالی مفرط ناگهانی به حضرت آقا هم دست داده بوده! دیگر نگران دیر شدن جشن عقد و آرایشگاه و بقیه امور نبودم. مث مرده ای شده بودم که هیچ حسی ندارد!


احساس میکردم سوار بر اسب سپید شاهزاده ی رویاهایم، از پشت سر کتش را گرفته ام و دارم روی ابرهای کومولوس می تازم و هیچ چیزی توی دنیا این احساس خوشبختی را نمی تواند از من بگیرد. (جدا این چه حس خاصی است؟ متاهلان گرامی اگر حسی مشابه این حس داشته اید خواهشا با ما درمیان بگذارید. بنده اگر روزی خواستم ارشد هر رشته ای بخوانم، پایان نامه ام را در مورد این حس غریبِ دقیقاً بعد از عقد می نویسم. لامصب مثل مورفین عمل می کند K )


حلقه ها را رو کردند. حلقه ی من را داده بودیم داخلش چسب بریزند و حلقه ی حضرت آقا را داده بودیم گشادش کنند!


حلقه ی حضرت آقا ولی همچنان برای دستان مردانه اش تنگ بود و به زور توی دستش می رفت . (همان حلقه ی مفقوده که یک موج قرتی وسط نگین هایش داشت و بعدها وقتی به اصرار من دستش کرده بود، معلوم نیست موقع وضو گرفتن کجا جا گذاشت و داغش را روی دلم گذاشت !)


لحظات بعد از عقد به تعارفات مرسوم و تبریکات و هدیه و ماچ و عکس با تک تک اعضای فامیل! گذشت.


و ما منتظر بودیم که کسی بگوید خب حالا دوتایی بروید زیارت! و گفتند! (یادم نیست دقیقا کی گفت) و ما مثل کفتران کاکل بسری که دیرشان شده باشد پروازکنان رفتیم سمت حرم.


دروغ چرا؟ لحظات زیارت را که اصلا یادم نمی آید! فقط یادم است آمدیم توی شبستان حضرت امام و حضرت آقا در حالی که سعی می کرد درزهای شلوارش از هم نشکافد، نشست کنار من و گفت: مامانتون توی لباس فروشی گفت این شلوار تنگه ها! ما گوش نکردیم. ( و این شد که مامان من همیشه همه چیز گفت و ما هیچ وقت گوش نکردیم! نتیجه اخلاقی: همیشه به حرف مادرزنتان گوش بدهید)


نمی دانستم چطور باید برگردم خانه !!! همه ی اعضای خانواده ام را گم کرده بودم. حضرت آقا که این سردرگمی من را دید گفت: هماهنگ کردم که شما با ماشین ما بیاید.


بلند شدیم برویم که یکی پرید جلویمان و شروع کرد عکس گرفتن. راستش ناراحت شدم. احساس میکردم  با این اختلاف  قدی مان و نداشتن کفش پاشنه دار توسط من، قطعا عکسها را برای بخش فان قضیه می خواهند. زیادی حساس شده بودم!

عکس گرفتنشان که تمام شد با تمام قوا شروع کردیم به راه رفتنی شبیه دویدن. دیرمان شده بود.


جایی وسط محوطه ماشینشان را پیدا کرد و من و حضرت آقا به انضمام خواهر شوهر گرامی چپیدیم عقب پراید. در آن لحظه در کنار آن دو عنصر نسبتا درشت، فقط می توانستم احساس خفگی و له شدگی درجه ی 3 داشته باشم. نفسم به زور بالا می آمد.


ادامه دارد... 


 
پ.ن: فحش ندهید. سعی می کنم قسمت بعدی قسمت آخر باشد !

پ.ن2: این هم عکس علی کوچولو برای کسانی که تقاضای عکس نموده بودند.


وای چقد بزرگ شده
ماشالاش
عاغااااا چرااا اینقدددد کممم
احساس کردم یه چیزایی از اون قسمت زیارت سانسور کردی
:|
ینی دستتو نگرفت؟
ماچت نکرد؟
خب ازاین اولین ها بگو عامو
ماشالله به جونت

نه بابا !! خخخخخخخخخخخخخخ!!

وسط اونهمه جمعیت! اونم حضرت آقای ما!!! انقده خجالت کشیده بود ازینکه کنار من نشسته که سیاه شده بود! تو همه عکسای عقدمون سیاه افتاده

حتی وقتی عقب پرایدم نشستیم خودشو جمع کرده بود که به من نخوره :))
عزیززززززززم
چقد محجوب
چقد سر به زیر

اگه سربه زیر و محجوب نبود که من عاشقش نمی شدم! 

+ الکی مثلا من عاشق شدم :))
عزیزممم:))ماشاءالله، خدا نگهش داره 
همشو یهو خوندم:)
همون موقع هم نسبت به همسرت حسی داشتی؟یا بعدا بوجود اومد؟
ممنون،سلامت باشید :)
نمیدونم از کجا خوندید داستان رو، ولی قبلا هم نوشتم، اوایل که تقریبا صفر،هیچ حسی نداشتم،فقط با عقلم پسندیدم، البته از قیافش بدم نیومد،به نظرم جذاب بود
ولی کم کم که شناختمش بهش علاقه پیدا کردم، بعد عقد که بیشتر شناختمش دیگه خیلی دوستش داشتم
ای جانم!موهاشو!
محمد من هنوووووز کچله!
تازه موهاش ریخته، اول که بدنیا اومده بود خیلی موداشت، موهاشم مشکی بود، الان بور شده
از اولش خونده بودم،ولی خیلی وقت پیش واسه همون جزئیات یادم نمونده بود:))
ان شاءالله که خوشبخت بشید و به پای هم جوون بمونید:)
ممنون ازینکه ماجرا رو دنبال کردید.
ان شالله که سپیدبختی و خوشی تو زندگیتون موج بزنه
عزیزم
خدا حفظش کنه کنار مامان و بابای خوبش
امیدوارم همیشه بیای و از خوشیاتون برامون بنویسی
ممنونم عزیزم
زندگی درکنار خوشیهاش کلی هم سختی داره، اون موقع هنوز سختیهای زندگی رو نشده بود
چقدر کوتاه نوشتی؛)
من دلم میخواست سر سفره عقد بگم نه و بدوم برم و بزنم سفره عقد و بپاچونم
از نوجوونی تو این فکر بودم سر سفره عقد یاد این قسمت افتادم و زدم زیر خنده و به زور گفتم بله
آره منم خیلی دوست داشتم واقعا!!
خیلی حال میده :))
یکی رو لفظی قشنگ بود
یکی اینکه میخواستم بدونم مامانتون دیگه چیا بتون گفت که شما گوش نکردین؟ ممنون از برنامه خوبتون :)
ممنون از تعریفتون

مامانا همیشه نصیحت میکنن و دومادا هیچوقت گوش نمیکنن دیگه! همین
وای خدا حفظش کنه


قلمتون مستداااااام



سربزنید
ممنون

وبلاگ عالی پربازدید!
سلام مومن. جزاکم الله خیرا


دیشب خوابم نمی برد، دیدم شما مطلب گذاشتید، گفتم بخونم، قبلی ها را یادم رفته بود، این شد که از اول خواندم و کلی خندیدم نصف شبی(لبخند)


خدا حضرت آقا و شما و علی کوچولو (الان که دیگه مرد شده) را برای خودش حفظ کنه...


ما هم یه علی کوچولو داریم که تازه به دنیا اومده...یکی دیگه از بچه ها، که اونم تازه زبون باز کرده بهش میگه علی خوسولو(لبخند)

عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
سلام
خدا علی خوسولوی شما رو هم حفظ کنه :)
ان شالله لبخنداز روی لباتون محو نشه
البته این حس مورفین به من هم دست داد انقدر ک بعد از عقد من و اقا رو کردن تو اتاق اندکی اختلاط کنیم و ما انقدر دچار اون حس پرواز و بی خیالی شده بودیم که یادمون رفت تا اخرشب که همه مهمونا رفتن از اتاق بیایم بیرون.کلا غرق هم شده بودیم و مدام تا صبح حرف زدیم.وقتی اومدم بیرون ک همه مهمونا رفته بودن و بعدا حتی گله گذاری کردن.و شام نخورده.حمام نرفته با یه کیلوارایش نمیدونستم چه کنم.احتمالا احساس مورفین بعداز عقد ارثیه.....
خخخخ
یادم نمیاد. ولی درک میکنم چی میگی
ایکاش اون مورفینه همیشه میموند :|
سلام، وب خوبی داری، به منم سر بزنی خوشحال میشم.
www.eksireeshgh.blog.ir
خیش برای علی جون 🤗😍😍
(کوردی است ترجمه نداره فقط حس ذوق من به علی کوچولوه :**)

ای جانم برای علیییی ای جان جانانم 🤗💖💖

مامان علی کوچولو 
سلام 
علی کوچولوتون قیافه چهره اش یه نمه به خودتون نبرده یعنی ؟:)
بنظر من که برده :)
درسته کمی هم به باباش برده ولی بیشتر به شما رفته ^__^

خدا حفظش کنه الهی ❤
و سایه ی  بابا و مامان مهربونش رو سرش نگه داره الهی  🙏

سلام واران جونم
ممنون. علی کوچولو هم سلام بهت میرسونه :)

مردم دو دسته اند.
دسته اول معتقدند علی دقیقا شکل باباشه. دسته دوم معتقدند دقیقا شکل منه :| با اینکه من و باباش تقریبا هیچ شباهتی به هم نداریم

ولی فک میکنم چشماش شکل باباشه حالت صورتش مث منه
همون حالت صورتش شبیه شماست :)))


بله فکر میکنم خیلی :)

راستی مگه شما منو دیدی؟؟!!
سه شنبه ۲۳ مرداد ۹۷ , ۲۰:۵۸ مردی بنام شقایق ...
سلام

بح بح

ماشالا علی آقا
دیگه کم کم باید زنش بدینا :))))

+
اینارو میخونم یاد روزای عقد خودمون می افتم!
روز آزمایشگاه من تک و تنها با خونواده خانومم رفتم آزمایشگاه!

تو حیاط بنده خدا اومد بشینه کنارم رو صندلی ازین صندلی پارکیا با فاصله نیم متر!
تا نشست بلند شدم رفتم اونور :))))))))))))))))))))))))

بعدها فهمیدم دغش دادیم :))))

سر سفره عقد هم دو بار بهم تذکر ائین نامه ای داد که آقای فلانی دارید از رو صندلی می افتید :))))) 
از بس خودمو کشونده بودم اونور ^_^

یه همچین جانور سر به زیر و ماخوذ به حیایی بودیم :))))


عجب داستانیه این عقد

آره دیگه. دختردارا سماورتونو روشن کنید

شما دیگه اعجوبه ای بودین!
سه شنبه ۳۰ مرداد ۹۷ , ۱۳:۰۰ مردی بنام شقایق ...
دختر دارا سماوراشون روشنه

شما سکه های مهریه رو جور بفرمایید :))))))))))
سکه ها لب طاقچه اس، دوره اینا سکه پارسیان مد میشه!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

Designed By Erfan Powered by Bayan