ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

-----------------

( عجیب ترین نوع فراق رو هم بارداری ثبت کنید...

هستی و نمیبینمت و بغلم نیستی...)

*** برگرفته از وبلاگ مرغ هوا :
ma-mer.blog.ir

طبقه بندی موضوعی

۱۵ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

هیچوقت یادم نمی رود جیغ آبجی زهرا را!!! 

حدود چهارسال و نیم پیش بود. یک سال قبل از ازدواج من! 

بعد از ظهر یک روز بهاری بود و من (خبر مرگم!) توی هال، به خواب عصرانه ای فرو رفته بودم که ناگهان با جیغ آبجی زهرا از خواب پریدم! تنها چیزی که یافتم آبجی زهرا بود بالای سرم و در آستانه ی درب ورودی! حتی کفشهایش را هم از پایش نکنده بود! همانطور خودش را انداخته بود توی هال و جیغ میزد: دختره دختره !!!! آنقدر خوشحال بود که گویی قرعه کشی پانصد میلیون ریالی دوو را برنده شده! 

این خاطره را گفتم که حجم تمایل خانواده ی ما را به دختردار شدن و اصولا به دخترجماعت دریابید! (می توانید این قضیه را به سایر اعضای خانواده بجز داداش کارفرما و پسرش تعمیم بدهید)


ویزیتِ نفر قبل از من که رفت زیر دستگاه، شاید پنج دقیقه هم طول نکشید. ولی برای من یکسال گذشت!

و من صدای دکتر را میشنیدم که می گوید: بچتون پسره! 


و من "خدابخیرکند"ی زیر لب بالا انداختم و رفتم روی تخت دراز کشیدم.


همه ی مختصات ِ غربالگری را که گفت، (درحالی که وروجکم را از توی صفحه ی مانیتور میدیدم و میدیدم که چطور قلب کوچکش تالاپ تولوپ می کند) جان ما را به لب رساند و گفت: پسرم هس! 

و من فقط خندیدم. و با اندکی تعلل (که ناشی از شوک کوچکی بود که به من وارد شده بود!) زیر لب گفتم الحمدلله.

و خندیدم. از اینکه چقدر سعی کرده بودم خودم را گول بزنم که نه!! حسم اشتباه است... شاید دختر شد!! و دست آخر هم توی کتم نرفته بود که دختر باشد! 



از عکس العمل خودم که بگذریم، عکس العمل اطرافیانم جالب بود. 


اولین کسی که بهش خبر دادم طبیعتاً حضرت آقا بود:

-بچه چی بود؟

- حدس بزن!

-من که حدسم رو قبلا زدم! میدونم که پسره! 

-از خدات بود که پسر باشه ها!!! 

-نه. خداوکیلی برام فرقی نداشت. فقط میخواستم سالم باشه.


دومین نفر، آبجی مریم بود. از عصر بیش از ده بار زنگ زده بود تا بداند همبازیِ دخترِ نیامده اش پسراست یا دختر! 

-بچه چی بود؟

-پسره! قند عسله! 

-خخخخخخخخخ... پسرم خوبه! اگه دختر بود دیگه نوه های مامان دچار عدم توازن میشدند! (وچنان گفت پسرم خوبه! که انگار میخواهد مریضی را دم اتاق عمل دلداری بدهد :( یعنی حالا غصه نخور! پسرم یه جور آدمه دیگه)

-مادر حضرت مریمم پسر میخواست، دختر شد، الان عمیقا درکش میکنم. ولی انصافا دختری که آورد، مادر پسری شد که در زمان خودش جهان رو تغییر داد! پسر ما هم قراره کاشون رو بلرزونه!!!


سومین نفر خاله لیلا (خاله ی حضرت آقا) بود. 

او به دلیل اینکه خودش سه تا پسر تخس دارد، مرا درک کرد و تبریک گفت!


چهارمین فرد، آبجی زهرا بود. همان که از خوشحالی دختردار شدنِ خودش جییییییییغ بنفش کشیده بود!

- عروس دار شدی یا دوماد دار!!!

-دنبال عروس میگردم! 

-خخخخخ (خنده!!) خب مبارکه. محیا رو بگیر برا پسرت. 

-نه دیگه محیا خیلی بزرگه. یکی برا پسرم بیار. فقط به شرطی که شکل محیا باشه!


محیا:

-خاله، چوب شور بده به حلمات بخوره (حلما اسم کودک فرضی من در ذهن محیاست)

-خاله جون، دخترنیست. پسره!

-نمیخوام پسر باشه!!! پسرا رو دوست ندارم. آدمو هُل میدن!

-نه پسر من ازون خوباس. هُل نمیده. نازی میکنه.

- نمیخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام. (و همچنان محیا پسر مرا به پسری قبول ندارد!!!!)


نفر بعدی مامان بود. خودم زنگ زدم:

-مامان رفتم سونو

-خب چی شد؟

-پسره!

-وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه ( واه ناشی از تعجب!) و سپس نیم ساعت بطور ممتد خندید! به طوری که من هم از خنده اش به خنده افتادم. (چیزی که از مامان ِ گلم باید بگویم این است که مامان، وسواس نجاست دارد. و به همین دلیل، ترجیح میدهد همه ی نوه هایش دختر باشند!!! گرچه خودش میگوید فرقی نمی کند! ولی همه ی شهر میدانند که مامان شدیداً دختری ست)

-آره دیگه. به مامانم رفتم!

-حالا مثل من سه تا اولیت پسر نشن!!!!

- غصه نخور مامان. قول میدیم خودمون فرشاتو بشوریم!! :))))


و اما تندیس جالب ترین واکنش تقدیم می شود به داداش کارفرما:

- دختر خوب سراغ نداری؟

- اگه سراغ داشتم که خودم میگرفتم (چشم زنداداشمان روشن!)  حالا برا کی میخای؟

-برا پسرم!

-عه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پسره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مبارکهههههههههههههههههههههههههه !!!!!!!!!! (با ذوق زدگی شدید و نیشِ ِ تا بناگوش بازشده بخوانید!!!) پس پسره !!! کی شیرینی میدید؟؟؟؟؟؟؟

- پسردار شدن شیرینی داره یا بچه دار شدن؟

-معلومه پسردار شدن!!! پسر اصلا یه چیز دیگه اس!! 

و وقتی از ماشین پیاده شدم، بازهم تاکید کرد که به حضرت آقایت بگو شیرینی ها رو آماده کنه! 


تنها کسی که ذوق را (بطور خالصانه) توی چشمهایش دیدم، داداش کارفرما بود... و الحق و الانصاف اگر داداش کارفرما انقدر از پسردار شدن ِ من ذوق نمیکرد، شاید دچار افسردگی حاد میشدم! 



پ.ن1: الحمدلله و المنة که فرزندمان سالم است. (یعنی طبق مختصات غربالگری سالم است) خدا کند که صالح هم بشود. 

پ.ن2: خیلی مایل نیستم فرزندم از نظر اخلاقی به خودم شبیه بشود، فقط یک ویژگی اش را شدیداً اصرار دارم که به پدرش برود، و آن خانواده دوستی و خضوع و ادبش نسبت به پدر و مادرش است. البته قدش هم به پدرش برود که دیگر نور علی نور می شود!!!

پ.ن3:فعلا اسم این موجود کوچک و دوست داشتنی، علی کوچولو ست. (پسرم علی ست و پدرش بوعلی!) و شاید تا رسیدن به توافق نهایی برای اسم، ماهها زمان نیاز داشته باشیم! 



۱۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۳:۱۹
ام شهرآشوب

کمتر از دوساعت و نیم به موعد مقررمان مانده...

 به اینکه بدانیم انبه ی زرد و تازه مان، پسر کاکل بسر است یا دختر قند عسل!!! 


راستش وقتی به شیطنت های خواهرزاده های حضرت آقا نگاه میکنم (که الحق و الانصاف چیزی هستند در حد زامبی!!!) ، دستهایم به استغاثه بلند میشود که خدایا رحمی!!! دختری بفرست!! 


و وقتی مهربانی های یاسین، پسر هفت ساله ی داداش کارفرما، و آزار و اذیت های کودکی های خواهرش را می بینم، آرزو میکنم پسر باشد! پسری به مهربانی و نجابت یاسین! 


باتوام ای لنگر تسکین!

ای تکان های دل

ای آرامش ساحل!! 

باتوام ای شور! ای دلشوره ی شیرین!

ای نمیدانم!

هرچه هستی باش! فقط سالم باش. فقط صالح باش. 


دختر و پسرش چندان فرق ندارد. فقط مومن باش و مودب. از همان ها باش که حضرت ابراهیم (علیه السلام) از خدا خواست... رب اجعلنی مقیم الصلاة و من ذریتی... ربنا و تقبل دعاء ... بپا دارنده ی نماز باش


از همان ها باش که بندگان خوب، از خدا می خواهند. ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قرة اعین... روشنی چشم مان باش و مایه ی افتخارمان. 


خدایا به حق مهربانی ات... تربیت کودکم را به تو سپردم، یا رب العالمین



پ.ن1: بچه هرچه باشد خوب است، اما اگر خدا روزی از من میپرسید دختر میخواهی یا پسر، می گفتم دختر! 


پ.ن2: همه ی خانواده ی مان دختری اند. (عاشقققققققققق دخترند. حتی محیای کوچکمان) همه و همه بجز داداش کارفرما و یاسین پسرش!! عجیب است که یاسین آنقدر پسری است که از مادرش خواسته دوازده تا برادر برایش بیاورد!!! کانّه داداش کارفرما حضرت یعقوب است و قصد دارد بنی اسرائیل 2 را راه بیندازد!!


پ.ن3: شعر فوق، گزیده ای  از شعرِ مرحوم قیصر امین پور است. شعر کامل را اینجا بخوانید.



۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۴:۱۴
ام شهرآشوب
دلم شدیدا یک مرخصی یک هفته ای می خواهد...

از آن مرخصی ها که از همه زندگی مرخص میشوی!

از آن ها که همه دغدغه ها و فکر و خیال ها را حتی کنار میگذاری و فقط و فقط استراحت میکنی و خوش میگذرانی..

نه ،‌ حتی استراحت و خوشگذرانی هم نمی خواهم.

از آن مرخصی ها که حداقل -بی دغدغه- به کارهای روزانه ات برسی

 خانه ات را سر و سامان بدهی

 کارهای عقب مانده ات را به سر انجام برسانی

 کتاب نخوانده ات را تمام کنی

بنشینی کمی فکر کنی. به الانت،‌ به آینده ات،‌ به تصمیماتت

کمی به خودت برسی

کمی قربان صدقه ی خودت بروی

برای خودت هدیه بخری،‌ برای خودت جشن بگیری، کیک گردویی موزی بپزی، و خودت را به مهمانی خودت دعوت کنی

نیمه شب گلستان سعدی را به قصد فال باز کنی و حکایت شیرینش را برای خودت بلند بلند بخوانی و کیف کنی

نترسی از فردا، از دیر بیدار شدن و دیر رسیدن سر کار، با خیال تخت بخوابی تا لنگ ظهر و نترسی ازینکه خانه ات جارو نزده مانده

دلم میخواهد کمی خودم را بغل کنم و برای خودم قصه بخوانم.

دلم می خواهد خودم باشم. همان اشرف کودکی هایم، همان اشرف سرخوش بی خیال بی دغدغه، که تنها فکر و خیالش این است که برگه های نقاشی اش را بردارد و برود جایی توی خلوت خودش و یک لباس عروس جدید طراحی کند. یا غرق شود در خیال و رویای خودش، بی فکر اینکه شام چه بخوریم و ناهار چه کنیم!
خودم را غرق کنم در کتابها و نوشته ها و نقاشی ها... آنقدر که به خودم بیایم و ببینم پیشانی اش از گرمای اتاق غرق در عرق شده و گذر ساعتهای متمادی را نفهمیده ام!

مثل کودکی هایم از هیچ کس متنفر نباشم
برای رنگ ها حرمت قائل باشم
با گلهای باغچه حرف بزنم و با عشق دلداری شان بدهم، رازقی های ریخته کف باغچه را جمع کنم و خشک کنم
نیمه شب بیایم توی حیاط، و برای صورت های فلکی که خودم رویشان اسم گذاشته ام شعر بخوانم!

دلم میخواهد دیوانگی کنم و خودم به دیوانگی هایم بخندم...

آآآآآآآآآآآآآآآه که دلم خیلی چیزها میخواهد ولی میترسم بگویم و ناشکری کنم،‌ و بعد یک هفته درگیر مریضی خودم یا همسرم!

خدایا دلم برای خودم تنگ شده!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۷
ام شهرآشوب

از اشتباه کردن متنفرم...

بیشتر از آن، از سرزنشهای خودم به خودم تنفر دارم...


متنفرم از اینکه اشتباه کنم، بعد بفهمم اشتباه کرده ام،‌ پشیمان شوم، خودم را سرزنش کنم،‌ بعد دوباره همان اشتباه را تکرار کنم و باز هم پشیمان شوم!!!!‌ و بازهم خودم را سرزنش کنم...


به نظرم کسانی که حق به جانب اشتباه میکنند،‌ شرف دارند به آدمهایی که یک اشتباه را چندبار تکرار میکنند درحالی که میدانند کارشان خطاست.... این گروه دوم آدمهای بی اراده ای هستند که از پس رفتار خودشان بر نمی آیند...


به نظرم آدم نباید برای یک اشتباه بیش از یک بار عذر بخواهد... اگر این اتفاق بیفتد،‌ فرد مذکور، آدم چندشناکی ست...



پ.ن. احححححححححححححححح !!!  دیشب تا حالا دارم به خاطر یک اشتباه کوچک که بارها از آن پشیمان شده ام خودم را سرزنش میکنم.

چرا ما آدمها نمی توانیم جلو زبانمان را بگیریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


پ.ن.2: دیشب عروسی دوست خوب و قشنگم مولا بود. مولا جونم عروسیت مبارک . خوشبخت باشی عزیزم (شکلک بوس عفیفانه!!)

امروز عروسی پسر همسایه مان، فردا عروسی دختر داییمان،‌ پسان فرداها عروسی دوست گلمان حوریه و .... ان شالله تا باشد عقد و عروسی و خوشی ....





۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۱:۳۵
ام شهرآشوب

دلم گرفته ازین روزها دلم تنگ است

میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است...


دلم نوشتن نمی خواهد

دلم هیچ چیزی نمی خواهد

دلم فقط زیارت میخواهد...
 
زیارت کربلا...


پ.ن.1 :حوصله ی زدن حرفهای قشنگ قشنگ را ندارم.
فقط این را میدانم که دلتنگم
دلتنگ از اعمال خودم که این اربعین لیاقت حضور در کربلا را ازم گرفت
لیاقت روضه رفتن دهه ی اول محرم را ازم گرفت
لیاقت گریه کردن ها را...
آدم خیلی باید وضعش خراب باشد که ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم بدهند تا تو را از همه ی این لیاقت ها باز دارند.
که دقیقا تاریخ عملت بیفتد روز اول محرم، و نرفتن روضه ی سید الشهدا، و گریه نکردن شب تاسوعا... و محروم  شدن... محروم شدن...
و
و در پی آن دوهفته مرخصی از کار و بعد از آن هزار و یک گره کوچک و بزرگ که می افتد سر راه کربلا رفتنت... هزار و یک گره که تصور کربلا را هم ازت میگیرد.
همه اینها دست آن امتحانهایی ست که خرابش کرده ام. خرااب

پ.ن2: آقای من. خراب کردن از ما بر می آید و ساختن از شما. بساز این خراب بی خانمان را...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۰۹:۵۹
ام شهرآشوب

غم را دوست دارم

همیشه که غم بد نیست

گاهی وقتها می شود پیک الهی و می آید تا به تو ثابت کند تنهایی...

تنهایی هم همیشه بد نیست!

تنها که میشوی، می فهمی که اول و آخر خداست.

تنها که می شوی، تازه یادت می افتد که نباید دل به غیر خدا بدهی. نباید... هیچ وقت... به هیچ وجه...


غم را دوست دارم. غمی که تهش برسد به تنهایی، به بی پناهی، به یک دل سیر گریه، به چشم های ورم کرده ...

خوب که گریه کردی و خالی شدی، تازه یادت بیفتد که هی! راستی چقدر وقت بود گریه نکرده بودم!! چقدر وقت بود یاد پناه اول و آخر خودم نیفتاده بودم. چقدر وقت بود ناز خدا را نکشیده بودم.


غم می آید که خیلی چیزها را یادت بیاورد

یادت بیاورد که یادت رفته بود بروی توی آغوش خدا و هق هق سر بدهی و ناله بزنی

یادت رفته بود قربان صدقه اش بروی و به خاطر هواداری اش شکر بفرستی

گاهی وقتها باید با آغوش باز به استقبال غم رفت.

غم مقدس است و من این غم مقدس را خیلی دوست دارم ...


پ.ن1. دلم گرفته. دلم تنگ است برای نیایش های سالهای پیش. برای بی هوا گریه کردن ها، برای بیدار نشستن نصفه شب و با خدا چای خوردن و فال حافظ گرفتن... برای چند خط روی کاغذ گریه کردن...
دلم تنگ است برای پاکی هایم.

پ.ن2. روز عرفه است. روز برگشتن، روز شناختن، روز گریه کردن...
دعا کنید این سراپا تقصیر دلتنگ را...

پ.ن3. نمیدانم چرا گاهی وقتا یک بیت شعر از یک ساعت مناجات بیشتر می چسبد!
امروز دلم برای خودش شعر سهراب میخواند:

همیشه عاشق تنهاست...

و دست عاشق، در دست ترد ثانیه هاست!

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.

و او و ثانیه ها روی نور می خوابند.

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند.

پ.ن4: همچنین نمی دانم چرا همیشه پانوشت هایم از متن اصلی ام طولانی تر می شود! ولی می دانم که عمدی نیست! اکثرا پانوشت ترم می آید تا متنم!!!! (جمله نیاز به رمزگشایی دارد! زحمتش با خودتان)


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۰۸
ام شهرآشوب


از همه ی جامعه های مجازی دل زده ام

از پیامهای تکراری، حرف های صدمن یک غاز، جوک های بی محتوا ، عکس ها و فیلم های مسخره، از پرسه زدن های بی هدف توی پروفایل این و آن...

از سعی در بازی "خودخاص پنداری" و جنبش "به ارواح جدش نیستی در حدش" و یا "قرار گرفتن در معرض انگ هویج و سیب زمینی و باقالی و ... !!!" حوصله ام سر می رود.

از وقت گذراندن و هیچ میوه ای برداشتن نکردن خسته می شوم. دلم می خواهد وقتی که می گذارم و یا پولی که صرف کاری می کنم، حداقل به درد دنیایی یا آخرتی بخورد. من دلم با این بازی ها آرام نمی گیرد...

تلگرام، لاین، واتساپ، کلوب، وایبر، و ... هیچ کدام آن چیزی نیست که دلم بخواهد، که آرامم کند یا رشدم دهد، از همه بریده ام جز وبلاگ نویسی، اینجا همانجایی ست که هیچگاه دلم را نمی زند. که می توانم بنویسم بدون آن که بخواهم این و آن را لایک کنم یا قضاوتشان کنم، یا از گذاشتن عکس های عجیب و غریبشان و محو شدن حیای زن ایرانی وسط این بازی ها حرص بخورم.

حسرت می خورم به حال کسانی که همین مجازی بازی ها ارضایشان می کند و سرشان را گرم... که آنقدر خوشحالند وسط این وانفسا که وقتی ندارند برای دچار شدن به یاس فلسفی یا دردی اجتماعی. من اما هیچ چیز جواب نفس لجوج و افسار دررفته ام را نمی دهد.

این سوالی ست که این روزها مخم را مثل مته دارد سوراخ می کند: مشکل از من است یا از بقیه؟



۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۰۰
ام شهرآشوب


درباره ی من چیز زیادی نمی شود گفت؛ آنهایی که می شناسند، خوب می شناسند، و آن هایی که نمی شناسند، گمان نمی کنم برای فهم مطالبم نیازی داشته باشند بدانند چه غذا یا رنگی را دوست دارم، یا اینکه در روز چندتا پشه می کشم و یا چه احساسی با دیدن یک کروکودیل پیدا می کنم!!!

آنچه نیاز است بدانید این است که من 24 سال دارم و به تازگی زندگی ام در یک پیچ تاریخی عمیق افتاده است...
پیچ تاریخی از آن جهت که به تازگی متاهل شده ام و هر چند تا الان در پیله ی تنهایی خودم به پروانه شدن فکر می کردم، بقیه ی مسیر زندگی ام را باید همراه نیمه ی دومم بسازم.
هنوز تا پروانه شدن هردومان بسیار راه باقی ست. من اما امید دارم به آینده ی زیبایمان...
اگر این روزها کم پست می گذارم، دلیلش به سر شلوغ شدن دوران تاهل برنمی گردد. دلیلش این است که دارم خودم را پیدا می کنم و تا خودم را نیافته ام نمی توانم بنویسم.

از شما چه پنهان، هنوز از گیجی دوران تجرد بیرون نیامده ام،  احساس می کنم در خلسه ای عمیق فرو رفته ام. خلسه ای عمیق اما بی نهایت شیرین...

هنوز خودم را نیافته ام. احساس می کنم من ِ جدیدم را نمی شناسم... منی که نیمی من است و نیمی او... بالی از من و بالی از او...  و این دو بال؛ اکنون دیگر یکی ست؛ پرنده ایست که به پرواز فکر می کند...

 نیمه ی قدیمی خودم اما، انگار بین هوا و زمین معلق مانده است و خودش هم نمی داند این جستجو و تعلیق قرار است چند ساعت، چند روز و یا چند ماه طول بکشد...

مثل همیشه تقاضای دعای خیر دارم. دعای خیر از نوع همان سایه ها.
اکنون سایه اش هست ؛ برای آمدن آرامشش دعا کنید.

 

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۳ ، ۱۳:۰۰
ام شهرآشوب




دلم سایه می خواهد.

از همان سایه های خنک دلپذیر که آدم وقتی خسته از بازی های تقدیر زیرش می نشیند، قلبش آرام می شود.


دلم سایه می خواهد.

سایه ی همان درخت ها که بیرون از شهر است، وسط صحرا، نزدیک خانه ی دوست، و دور از چشم مردمان، مردمانی که برای آزارت نقشه می کشند و همه ی شهر و صحرا را می گردند تا پیدایت کنند و سر از تنت بگیرند. اما غافل از این که تو آرام و مطمئن نشسته ای و بی هیچ غصه ای از صاحبخانه تقاضای خیر میکنی... هیچ کس خبر از رازت ندارد ...




و تو آرام و سربه زیر فقط به سمت سایه ی درختی می روی تا تنها بنشینی و بخوانی همان کسی را که عشق او به این صحرایت کشانده است... همان که قول داده مواظبت باشد.

و فقط به سایه فکر میکنی... و اصلا یادت هم نیست که همه ی شیاطین دنیا تعقیبت میکنند تا بگیرند از تو این عشق مقدس را. تا بگیرندت... تا شبیه خودشان شوی... یکی از خودشان... 


دلم سایه می خواهد... دلم میخواهد وسط این همه هیاهو فقط به سایه بیندیشم، و فکر کنم که این دفعه قرار است چه خیری از راه برسد و دلم را به آرامش خودش آرام، و چشمم را به نور خودش روشن کند؟!


دوست دارم بنشینم وسط صحرا، زیر سایه ... از همان درخت ها که موسی نشست زیر سایه اش و با قلبی آرام و مطمئن، با روحی بلند و رها، فقط گفت: "ربِّ اِنی لما انزلنتی الیَّ مِن خیرٍ فقیر" -"پروردگارا من به هر خیری که برمن نازل کنی محتاجم"-1 و همان دم بود که دختر شعیب از راه رسید و مژده ی خیر پروردگار را به او رساند. 


به راستی راز این خیر و زود رسیدنش در چه بود؟ زیر آن سایه، آن درخت درست وسط بیابان، جایی درست وسط قلب شکسته ی موسی، موسی این آرامش مطلق را از کجا آورده بود که اینطور آرام و آزاد نشست و بی هیچ دغدغه ای طلب خیر کرد؟

این ایمان به رسیدن خیر، آن هم بعد از این که تمام شهر مثل سایه در تعقیبش هستند تا به انتقام خون آن قبطی اعدامش کنند، از کجا سرچشمه می گیرد؟


و من چقدر تا رسیدن به آن سایه و آن آرامش راه دارم؟!

همتم بدرقه ی راه کن این طایر قدس           که دراز است ره مقصد و من نوسفرم



پ.ن.1: سوره قصص آیه ی 24

پ.ن 2: برداشتی آزاد از داستان موسی و شعیب سوره قصص

قسمتی از داستان:



آیه ی 24:

فسقی لهما ثم تولی الی الظل فقال رب انی لما انزلت الی من خیرفقیر:

"موسی گوسفندان آنها را سیراب کرد و سپس به طرف سایه برگشت و گفت: پروردگارا من بر آنچه از خیر بر من نازل کنی محتاجم."

آیه ی 25:
فجاءته احدیهما تمشی علی استحیاء قالت ان ابی یدعوک لیجزیک اجرماسقیت لنا فلما جاءه و قص علیه القصص قال لاتخف نجوت من القوم الظالمین:

"پس یکی از آن دو زن که با حالتی باحیا راه می رفت نزد موسی آمد و گفت: همانا پدرم تو را دعوت نموده تا پاداش تو را به جهت آن که برای ما آب کشیدی، پس بدهد. همین که موسی نزد پدرشان آمد و داستان خود را برایش بازگو نمود، او گفت: دیگر مترس که از دست مردم ستمگر نجات یافتی."

پ.ن 3: اگر داستان را نشنیده اید، پیشنهاد میکنم آیات اول تا سی سوره قصص بخوانید و دوباره این دل نوشته ی شکسته را مرور کنید.

پ.ن4: این روزها شدیداً دلم از آن سایه ها می خواهد ... دلم آرامشی میخواهد تا با جان و دل بپذیرم راهی را که خدا برایم بپسندد. حتی اگر دلخواه خودم نباشد... و شدیداً محتاج دعای دوستان پاک و مخلصم هستم.



۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۳ ، ۰۹:۱۳
ام شهرآشوب


جلست والخوف بعینیـها .. تتـأمـل فنجـانی الـمقلـــــــــــوب

قالت یا ولدی لا تحــزن .. الحــب علــیک هـو الـمکتــــــوب

قــــــد مات شهیـــــداً .. من مات فـــداءً للمحبـــوب

 

زن نشست در حالی که چشمهایش پر از ترس بود، در فنجان وارونه ی من تامل کرد

گفت فرزندم ناراحت نباش. عشق از آن تو و سرنوشت توست.

هرکس در راه محبوبش کشته شود، شهید است

 

بـصرت ونجـمت کثـــیراً لکنی لم أقرأ أبــــــــــــــداً

فنجاناً یشبـــــــــــه فنـــــــــــــــــــــــــجانک 

بصرت ونجـمت کثــیراً لکنی لم أعرف أبـــــــــــــداً

أحــــــز اناً تشـــــــــــــــبه أحـــــــــــــــزانک

 

بسیار نگاه کردم و بسیار فال گرفته ام اما هرگز فنجانی را شبیه فنجان تو ندیدم

بسیار نگاه کردم و بسیار فال گرفته ام اما هرگز غمی شبیه غم تو نشناختم

 

مقدورک أن تمضی أبــــــــــــــــــدا فـی بـحر الحب بغیـر قلـــــــــــوع

وتکــــــــــــــــون حــــــــــــیاتک طـــــــول العمــــــر کتاب دمــــــــــوع 

مقدورک أن تبقى مسجــــــــــــوناً بیــن المـاء وبیـن النـــــــــــــــــــار

 

سرنوشت تو این است که همیشه در دریای عشق بدون بادبان حرکت کنی 

و زندگی ات در تمام عمر، کتاب اشک ها می شود

تقدیر تو این است که بین آب و آتش اسیر باشی

 

فبرغم جمیع حرائقه .. وبرغم جمیع سوابقه

وبرغـــــــــــــــــــــــــم الحزن الساکـــــــــــــــن فیــــــــــــنا لیل نهار

وبرغم الـریح وبـرغــــــــــــــــــــــــــم الـجو المـاطر والأعصـــــــــــــــار

الحـــــــــــب سیبقـــــى یـــــا ولــدی أحلــــــــــــى الأقــــــــــــــــدار

 

پس با وجود تمام آتش ها و با وجود تمام گذشته ات

و با وجود غمی که شب و روز در وجود ما نشسته است

و با وجود باد، و با وجود هوای بارانی و طوفانی

عشق، شیرین ترین سرنوشت باقی خواهد ماند ای فرزندم، 

 

بحیاتک یا ولد امرأة سبحان المعبــد .. 

فمهــا مـرسـوم کـالـعنقـــــــــــود

ضحکتها أنـــــــــــــــــــــــــغام وورود .. 

والشـعر الـغجری المـجنـــــــــــون

یسافـر فی کل الدنــــیا

 

ای پسر! در زندگی ات، زنی است که سبحان الله! عجب زنی است... 

دهانش حکم خوشه را دارد

خنده هایش نغمه و گل سرخ

و موهایش مانند کولی دیوانه

در همه ی دنیا مسافرت می کند

 

لـکن سمـاءک ممطـــــرة وطـــریقـــــــــــک مـســدود مسدود مسوووود

و حبیبــــــــــــــــة قلبک نائمــــــــــــــــــــــة فی قصـــــــــــــر مرصـــــود

من یدخل حجرتها من یطلـب یدها من یدنــو سور حدیقتها

مـــــــــــــن حــــــــاول فک ضفائــــــــــــــرها مفقــــــود مفقود مفقووود

 

اما آسمان تو بارانی و راهت بسته است

و محبوب قلبت، در قصری بسته خوابیده است

هرکس داخل حجره اش شود، هر کس دستش را طلب کند، هر کس به دیوار باغش نزدیک شود

هر کس گیسوانش را بگشاید، ناپدید می شود


شاعر: نزار قبانی؛ شاعر فلسطینی

مترجم: بنت شهر آشوب؛ مترجم کاشونی

 

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۳ ، ۰۹:۴۹
ام شهرآشوب