ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

نام یک نفر غریبه را، در شمار نامهایتان اضافه می کنید...؟!

درباره بلاگ

مادر یک عدد علی کوچولوی ساکت و صبور و در عین حال بسیار کنجکاو و پرتلاش هستم.
علی کوچولویی که مثل مادرش یک جا بند نمی شود، نمی‌تواند احساساتش را پنهان کند و چشمهایش در یک آن همه چیز را لو می دهد! و مثل پدرش با طمانینه، آرام و دوست‌داشتنی ست.
....
هرچه که اینجا می نویسم، صرفا برداشتهای شخصی ذهن یک انسان است. پس دلیلی ندارد که حتما و قطعاً اشتباه نباشد. چرا که انسان ممکن الخطاست...
من اینجا بلند بلند با خودم حرف می زنم.
خطابهای پندآموز مرا فقط خطاب به خودم بدانید.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

۸ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

۰۳ مرداد ۹۸ ، ۱۳:۰۸

چله نشینی به سبک آمیرزا

پیرو چله نشینی آمیرزا، منم سعی کردم یه چله برای خودم پیدا کنم که بلکه کمی خودمو اصلاح کنم

بدین منظور، بنظرم واجبترین چله برای من، عصبانی نشدن از دست علیه.

مثلا وقتی که همین الان خونه رو جارو زدم، و میاد همه ی آردسوخاری ها رو از تو کابینت پخشِ کفِ آشپزخونه میکنه...

یا وقتی دارم با کامپیوتر کارمیکنم و یهو میاد دکمه ی پاور رو میزنه یا کیبورد رو از جاش میکَنه و میبره...

یا وقتی دارم آشپزی میکنم و میاد به اجاق گاز آویزون میشه...

در همه ی این اوقات، باید خونسردی خودمو حفظ کنم و از کوره درنرم...


فکر میکنم این سختترین کاریه که میتونم تو این چله انجام بدم!


فقط دعا کنید موفق باشم.

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۱۸ تیر ۹۸ ، ۰۱:۲۲

تایتانیک 2

«آقای رحیمی! شما دیگه چرا؟ شما به اینا میگید بچه؟

اگه این بچه ها نبودن که مملکت رو هوا بود... میدونید چرا تونستن مملکتو نگه دارن؟ 

چون قلباشون مث سی چهل سال پیش شما پاک پاکه!»


این سنگین ترین تیکه ی گاندو به مسئولای نظام بود.



پ.ن1: یعنی صدتا سخنرانی رائفی پور و حسن عباسی نمیتونست به اندازه ی گاندو ماهیت بی خاصیت دولت رو به مردم نشون بده! دم عواملش گرم

پ.ن2: ینی انقدری که صداوسیما گاندو رو سانسور کرد، تایتانیک رو سانسور نکرده بود!

پ.ن3:فقط فیلمش یه نقد جدی داشت، آخرش معلوم نشد محمد شب قورمه سبزیه رو با مامانش خورد یا نه! پایانش باز بود!

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۲۴ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۷:۳۱

آقا بلد نیستی فیلم نساز!

اصلا همین که کارگردان این فیلمه،رضا یزدانی رو بعنوان بازیگر آورده،یعنی خدا به اندازه کافی زدتش ! ما دیگه لازم نیست چیزی بگیم...

دیگه نگیم از اینکه تنها حربه کارگردان برای جذب مخاطب و پوشوندن ضعف های فیلمنامه،انتخاب دخترای خوشگل و گنجوندن  عاشقانه های تکراری و کلیشه ای توی فیلم بوده!


چی میشه که برای پرداختن به موضوع حجاب، از المانهای بی حجابی و آرایشهای غلیظ و عشوه های بی حدومرز و روابط باز محرم ونامحرم استفاده میکنیم؟؟ بعد انتظار داریم تاثیر بذاره عایا؟؟؟



امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۲۳ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۵:۳۷

سحر

یادمه بچه که بودم، بابا یه رادیوی چوبی بزرگ داشت که گذاشته بود تو آشپزخونه...

سحرای ماه رمضون چه کیفی میکردیم وقتی ازش صدای دعای سحر پخش میشد.

بعد از رفتن بابا، دیگه هیچوقت حس سحر، اون حس سحر قبلی نشد...




امسال با وجود هفت تا سحری که گذشته، هنوز ما دعای سحر رو تو خونه نشنیدیم! چرا که مراسم سحری در سکوت کامل خبری برگزار میشه!



امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۰۸ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۲:۲۸

سفر به دیار پلها

این اولین سفر دونفره ی ماست، مادر و پسری!

سفر به شهر پلها (سی و سه پل، پل خواجو، پل فلزی، پل وحید! و الخ) میرم به دیدار یاران قدیمی،  فوامیل دور، رفقای مومن ارزشی!

اصفهان رو دوست دارم، چون میتونی تو میدون امامش، برای چند ساعتم که شده، از شر بلوای مدرنیته، به کاشیای  مسجد شیخ لطف الله پناه ببری، یا میتونی خود شاه عباس بشی رو تخت عالی قاپو و فارغ از هیاهوی تاج و تخت بشینی به تماشای چوگان بازی، یا شایدم بشی یه زن پوشیه زده ی  عصر صفوی، که اومده واسه جهاز دخترش مس قلمزنی بخره!

اصفهان رو دوست دارم چون منو میبره به فضای سنتی سیصد چهارصد سال پیش، وقتی بشر به جای نون لواش، هر روز صبح، نون سنگک دورو خاشخاشی میخورد ،ظهر قیمه ریزه و اشکنه میزد به بدن و شب، سرش رو به جای گوشی موبایل، رو بالش پنبه میذاشت، آخر سرم سرش به سجده ی شکر میرفت رو مهر...


فقط خداکنه این پسره از دماغمون در نیاره سفر نوستالژیکمونو!

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۰۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۴:۲۲

وابستگی

علی بشدت به چادر نمازم حساس شده، طوری که وقتی از تو کشو درش میارم میچسبه به من و میزنه زیر گریه، اگه سر کنم که دیگه خودشو میزنه به زمین و زمان!

این حد از وابستگیش منو نگران میکنه

یه چیزی سر جای خودش نیست

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۰۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۷:۲۰

خوشا کاشان و وضع بی مثالش!

فک کنم تو تاریخ هفت هزارساله ی کاشون سابقه نداشته که دوم اردیبهشت انقد هوا سرد باشه که پتو بکشیم رو خودمون!

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ
۰۱ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۱۹

روزنوشت دو

کوچمون آش رشته پختن، یادشون رفته آردش کنن

درنتیجه انقدر شل و آبکی بود که اگه قلاب مینداختی قشنگ سه چهارتا ماهی میومد بالا! 

از پیازداغ و حبوبات هم چندان خبری نبود، بهرحال گرونیه!

علی و زینب که رسما با ماکارونی اشتباه گرفته بودن، نشسته بودن رشته ها رو با دست میگرفتن میخوردن!

با همه این تفاسیر نذر شون قبول

امّــــــــ شــــــــــهــــــــرآشــــــــــوبـــــــ