ماجراهای من و حضرت آقا ... ( قسمت یازدهم و آخر)
توضیحیه: در رابطه با پست قبلی باید عرض کنم که اشتباهی قسمت نهم را لینک دادم. در حالی که قسمت دهم هم قبلا نوشته شده بود. پس کسانی که قسمت دهم را نخوانده اند، اول لینک زیر را بخوانند.
ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت دهم)
ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت نهم )
ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت هشتم)
ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت هفتم)
ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت ششم)
ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت پنجم)
ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت چهارم)
ماجراهای من و حضرت آقا (قسمت سوم)
ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت دوم)
ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت اول)
بلند شدیم برویم که یکی پرید جلویمان و شروع کرد عکس گرفتن. راستش ناراحت شدم. احساس میکردم با این اختلاف قدی مان و نداشتن کفش پاشنه دار توسط من، قطعا عکسها را برای بخش فان قضیه می خواهند. زیادی حساس شده بودم!
عکس گرفتنشان که تمام شد با تمام قوا شروع کردیم به راه رفتنی شبیه دویدن. دیرمان شده بود.
جایی وسط محوطه ماشینشان را پیدا کردیم و من و حضرت آقا به انضمام خواهر شوهر گرامی چپیدیم عقب پراید. در آن لحظه در کنار آن دو عنصر نسبتا درشت، فقط می توانستم احساس خفگی و له شدگی درجه ی 3 داشته باشم. نفسم به زور بالا می آمد.
شوهرخواهرشوهر، سعی کرد از راهی میانبر بزند بیرون تا زودتر ما را به ولایتمان برساند، اما دریغ، که افتادیم توی ترافیک عجیب و غریبی که هیچ مفری نداشت!
چندبار به خودم فحش و لعنت و ناسزا فرستادم که چرا با داداش کارفرما نرفتم، مخصوصا که وقتی زنگ زدم به آبجی، فهمیدم آنها یک ساعتی زودتر از ما رسیده اند.
دیدم چاره ای نیست! به هرحال در این گلوگاه تاریخی گیرافتاده ایم و هرچه دست و پا بزنیم بیشتر در گل فرو می رویم، پس سعی کردیم بی خیال شویم و دل بدهیم به صحبتهای حضرت یار!
به حضرت آقا گفتم "خواهشا با من حرف بزنید که من خوابم نبره که وضو دارم و دیگه تو آرایشگاه نمیتونم وضو بگیرم." و او هم از خدا خواسته شروع کرد به حرف زدن. از هر دری می گفت. دقیقا یادم نیست در آن لحظات چه حرفهایی بینمان ردوبدل شد، اما قاعدتا کسی در چنین موقعیتی حرف حسابی نمی زند! فقط یادم می آید که از بسیج گفتیم و بی برنامگی :| یعنی ما دو عنصر، در آن لحظات هم دست از دغدغه ها و انتقادات اجتماعی مان بر نمی داشتیم!
با هر زوری بود، خودمان را رساندیم کاشان، حالا دیگر ساعت حدود هفت بود، مهمان ها همه توی خانه ی پدری منتظر ما، و ما زیر تیغ آرایشگر...
نمازم را "هم جویدم" (این لفظ "هم جویدن" لفظی ست کاشانی که به سمبل کردن و تند تند نماز خواندن می گویند) و نشستم به آرایش شدن.
حالا مدام از خانه زنگ می زدند. انگار مهمانها حوصله شان سر رفته بود!
شاید حدود ساعت هشت بود که آماده شدم، داداش کوچیکه به همراه حضرت آقا آمدند دنبالمان. رسیدیم دم در خانه. مادرشوهرِ آبجی مریم داشت دم در اسفند دود میکرد که ما را دید و شروع کرد به کل کشیدن.
از ماشین که پیاده شدم، حضرت آقا عزم رفتن کرد که با ممانعت مادر و خواهرش مواجه شد، گیر داده بودند که بیاید داخل و قدری بنشیند تا مهمانها ببینند داماد چه گل پسر نازی ست! از آنها اصرار و از حضرت آقا انکار که بالاخره کشیدندش توی خانه. و حضرت آقای خوشتیپ من،که در این لحظه از خجالت سیاه شده بود، شانه به شانه ی من وارد خانه شد. از هر طرف کل و سوت و جیغ و دست و هورا بود که به هوا می رفت. و من با آن کفش های پاشنه میخیِ کذایی، و با آن دامن فنری که از هر محور یک متر و نیم را اشغال می کرد، باسرعت از میان جمعیتِ مذکور عبور میکردم. و هیچ حواسم نبود که داماد را دم در اتاق جا گذاشته ام!! از اتاق فرمان اشاره کردند که "ای خاک برسرت! برگرد! باید با داماد باهم بیاید تو!" و من برگشتم و به چهره ی سیاه شده ی حضرت آقا نگاه کردم که از فرط استیصال نمی توانست قدم از قدم بردارد و فقط با چشمهایش به من التماس میکرد که برگرد!! نرو!!
و من از این کار خودم غش غش خندیدم و برگشتم. و همه ی جمعیت هم! رو به همه گفتم "والا من تجربه ندارم! نمیدونم باید چیکار کنم"
و ما دوباره، این بار دست در دست هم و پا به پای هم، تونل وحشت را پیمودیم! تا رسیدیم به مبل مخصوصمان که سه چهارتا پیرزن هم رویش لمیده بودند. (و عجیب که یکی از پیرزنها تا آخر از جایش جم نخورد! حاج خانم! شاید ما بخواهیم عکس یادگاری دونفره بگیریم!!! شاید بخواهیم حرف خصوصی بزنیم!)
بعد از سلام و علیک کردنهای معمول و لبخند زدن های تصنعی، عاقد را آوردند تا به صورت فرمالیته دوباره خطبه ی عقد را بخواند.
فامیلی اش عندلیب بود و شاید هم به همین دلیل مثل عندلیب شروع کردن به چهچه زدن و زیر صدایش کشیده بود و نیم ساعتی خشِ صدایش گوشها را نوازش میداد! دوباره بله ای از ما ستاندند و آن دفتر خرسِ گنده را آوردند تا امضا کنیم. و مگر امضاها تمام میشد؟؟؟ بیخود نیست که ملت نخوانده امضا می کنند، اگر کسی بخواهد همه ی این مفاد و بندنامه ها و تعهدات را بخواند، تا پاسی از شب باید مشغول امضا کردن باشد.
و جالب این که آخرش یک امضا جا گذاشتم، و چند روز بعد از عقد، عندلیب زنگ زد که بیایید یک امضا را جاگذاشته اید! حضرت آقا خوشمزگی میکرد: "از بس اون لحظه هول بودی که منو به دست آوردی، امضا رو جا گذاشتی!"
قصه ی ازدواج ما تمام شد، اما این پایان ماجرا نبود. بلکه آغاز راهی بود که باهم شروع کرده بودیم و خواستیم ازین نقطه به بعد، دنیایمان را باهم بسازیم. از آن روزها حدود پنج سال گذشته و پسرکی بازیگوش و دوستداشتنی به جمع ما اضافه شده. پسری که معنای خوشبختی عمیق را به من چشاند.
مریم خدابیامرز (خورشید شب) اصرار داشت از اولین هایمان بنویسم. سعی میکنم در پست های مجزایی، قابل پخش هایش را برایتان بگویم.
مرا ببخشید اگر وقتتان را تلف کردم و این ماجراهای سریالی به دردتان نخورد.(گرچه خیلی سعی کردم آموزنده و اخلاقی باشد) و بخاطر تعلل های پیش آمده عذر می خواهم، چرا که در برهه ی زمانی خاصی شروع کردم به نوشتن، و نوسانات زیادی در این بین پیش آمد.
روزگار همه تان سبز... خوشبختی تان مستدام
یاعلی مدد
- ۹۸/۰۴/۰۸
- ۲۳۲ نمایش