ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

ای شما! ای تمام عاشقان هرکجا

من عاشق رنگ ها هستم

تصور کنید اگر خدا دنیا را بدون رنگ آفریده بود...

هیچکس تماشا نمی کرد
هیچکس لذت نمی برد
هیچکس عاشق نمی شد

خدایا شکرت به خاطر رنگ ها...

***

می نویسم تا نوشتن از یادم نرود
می نویسم تا بعضی چیزها را به خودم یادآوری کنم

برای حال خوب ِ دلِ خودم می نویسم

حال دلتان خوب :)

-----------------

( عجیب ترین نوع فراق رو هم بارداری ثبت کنید...

هستی و نمیبینمت و بغلم نیستی...)

*** برگرفته از وبلاگ مرغ هوا :
ma-mer.blog.ir

طبقه بندی موضوعی

۱۵ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت چهارم)



ادامه ی داستان:


خلاصه راننده با سرعت 200 تا در ثانیه خودش را به درمانگاه کاشان رساند...


و ما پریدیم توی کلاسی که نیم ساعتی از شروعش گذشته بود. 


کلاسِ‌ کسالت بار که تمام شد،‌ آمدم بیرون،داشتم از گرسنگی غش میکردم که دیدم حضرت آقا با یک پاکت آبمیوه و کیک ایستاده دم در. با همان سنگینی و وقار قبلی! بدون کوچکترین توجهی ... (از همان اول نگران گرسنه ماندن من بود! الان هم فکر میکنم بزرگترین دغدغه اش این است که نکند من صبحانه و ناهار نخورده بمانم!) 


و من دم در آزمایشگاه،‌ عروس و دامادها را میدیدم که چطور به روی هم می خندند و نیششان تا بناگوششان باز است، چطور پسرها می آیند به استقبال دختر مورد علاقه شان و با خوشرویی با هم شوخی می کنند. خواستگار محترم ما ولی انگار لولو دیده بود! انگار تنها کسی که نمی دید من بودم!


گرسنه بودم... 

مامان اما به دلیل وسواسش ( و احساس بدی که از آزمایشگاه و نجس و پاکی اش بهش دست داده بود) نگذاشت کیک و آبمیوه ام را بخورم. با حضرت آقا و خواهرش خداحافظی کردیم و نشستیم توی ماشین ابوالفضل به سمت خانه! (بازهم در اینجا وسواس مامان گویا نگذاشته بود برویم مثل همه ی عروس و دامادها بعد از آزمایش خون،‌ بستنی بخوریم!) 


توی حیاط که رسیدیم،‌مامان (طبق معمول) مجبورم کرد چادر و مانتو و الباقی البسه را بیندازم توی حیاط و خودم هم یک راست بدَوَم توی حمام!!! و من مسلمانانه (در حال تسلیم) این کار را کردم! 


از حمام که آمدم، دیدم مامان کیک و آبمیوه ام را شسته و گذاشته توی سینی :| 


از گرسنگی و ضعف همانجا نشستم به خوردن. و همانجا بود که ناخودآگاه اشکم سرازیر شد. آنقدر گریه کردم  که باز هم چشمهایم پف کرد. ناراحت بودم ازینهمه کم محلی و سرسنگینی اش. ای کاش کمی هم مرا تحویل گرفته بود. کاش سلام گرمی،‌ سوالی، حرفی ... اما دریغ... بعید می دانستم که ذره ای محبت من توی دلش رخنه کرده باشد.


آنقدر فکر و خیال داشتم که حتی فکر این را هم نمی کردم که جواب آزمایش چه باشد! (اصلا یادم نبود) و خدارا شکر جواب آزمایشمان خوب در آمد.  


فردای روز آزمایش سر سفره ی ناهار بودیم که خواهرش زنگ زد برای قرار و مدار آرایشگاه و خرید بازار و فلان و فلان. 


و بعد از صحبتهایش با مامان، اجازه گرفته بود که گل پسرشان چندکلمه ای هم با من صحبت کند. و مامان گوشی را داد به من. بعد از سلام و احوال پرسی های سنگین! گفت مادرش خیلی عجله دارد برای عقد (کلا مادرشوهر من برای امور خیر عجله دارد) ... 

از حرفهایش اینجور برداشت کردم که آنقدر عجله دارند که قصد بله برون رسمی ندارند. من اما سر دنده ی لج افتادم که همه چیز باید طبق عرف و رسم انجام شود. باید بیایند بله برون رسمی! و بهانه ام این بود که ما هیچکدام از بزرگان فوامیلمان را دعوت نکرده ایم! ناراحت می شوند (جان عمه شان!!!) 


و او بود که پرسید: به نظر شما قرار عقد را چه روزی بذاریم؟ بین این دوروز انتخاب کنید: 1- یکشنبه روز مباهله 2- دوشنبه روز نزول آیه ی هل اتی!!!! 

خواستم کمی اذیتش کنم، گفتم به نظرم حالا عجله ای هم نیست. بد نیست عقد بیفته برا بعد از محرم و صفر. 

و سریع واکنشش را فهمیدم که خواست حرف را عوض کند و یکی از این دو مناسبت را به بیخ ریش ما بند کند! 

و من کوتاه آمدم و روز نزول آیه ی هل اتی را انتخاب کردم. (هنوز که هنوز است سر این مناسبت انتخاب کردنش کلی سوژه ی خنده ی من است! می گویم از بس عجله داشتی برای به دست آوردن من، خودت مناسبت تاریخی توی تقویم تراشیدی!!!) 


و در آخر شماره موبایلم را خواست. (به این سوی چراغ خودش اول شماره خواست... بعدا اما تاریخ را تحریف کرد و شماره گرفتن برای اولین بار را به من نسبت داد!) 


همان شب، تولد یک سالگی محیا بود. و ما همگی به همراه خانواده ی شوهرآبجی (دوست حضرت آقا) دعوت بودیم خانه ی آبجی زهرا. همه از خواستگاری خبر داشتند. 


و بعدها فهمیدم که مادرشوهر گرامی، با مادرشوهر آبجی زهرا برای تحقیقات مورد نیاز تماس داشته و مادرشوهر آبجی زهرا هم از تعریف و تمجید از ما، هیچ کم نگذاشته (به نظرم منبع خوبی را برای تحقیق در نظر نگرفته، چرا که مادرشوهر آبجی زهرا خیلی مرا دوست دارد و عیوب من هم پیش نظرش حسن جلوه میکند!! از رازداری ام گفته بود... از این که آنقدر تودارم که هیچکدام از بچه های خوابگاه بعد از چهارسال نفهمیده اند که پدرم را در کودکی از دست داده ام! و مادرشوهرم از این ویژگی اخلاقی خیلی خوشش آمده بود)


وسط تولد و جشن و پایکوبی!!! بودیم که حضرت آقا پیامک داد... 


و این داستان ادامه خواهد داشت!‌ :| (ام شهرآشوبِ کم وقت و مستاصل)

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۱۱:۱۰
ام شهرآشوب

هیچوقت یادم نمی رود جیغ آبجی زهرا را!!! 

حدود چهارسال و نیم پیش بود. یک سال قبل از ازدواج من! 

بعد از ظهر یک روز بهاری بود و من (خبر مرگم!) توی هال، به خواب عصرانه ای فرو رفته بودم که ناگهان با جیغ آبجی زهرا از خواب پریدم! تنها چیزی که یافتم آبجی زهرا بود بالای سرم و در آستانه ی درب ورودی! حتی کفشهایش را هم از پایش نکنده بود! همانطور خودش را انداخته بود توی هال و جیغ میزد: دختره دختره !!!! آنقدر خوشحال بود که گویی قرعه کشی پانصد میلیون ریالی دوو را برنده شده! 

این خاطره را گفتم که حجم تمایل خانواده ی ما را به دختردار شدن و اصولا به دخترجماعت دریابید! (می توانید این قضیه را به سایر اعضای خانواده بجز داداش کارفرما و پسرش تعمیم بدهید)


ویزیتِ نفر قبل از من که رفت زیر دستگاه، شاید پنج دقیقه هم طول نکشید. ولی برای من یکسال گذشت!

و من صدای دکتر را میشنیدم که می گوید: بچتون پسره! 


و من "خدابخیرکند"ی زیر لب بالا انداختم و رفتم روی تخت دراز کشیدم.


همه ی مختصات ِ غربالگری را که گفت، (درحالی که وروجکم را از توی صفحه ی مانیتور میدیدم و میدیدم که چطور قلب کوچکش تالاپ تولوپ می کند) جان ما را به لب رساند و گفت: پسرم هس! 

و من فقط خندیدم. و با اندکی تعلل (که ناشی از شوک کوچکی بود که به من وارد شده بود!) زیر لب گفتم الحمدلله.

و خندیدم. از اینکه چقدر سعی کرده بودم خودم را گول بزنم که نه!! حسم اشتباه است... شاید دختر شد!! و دست آخر هم توی کتم نرفته بود که دختر باشد! 



از عکس العمل خودم که بگذریم، عکس العمل اطرافیانم جالب بود. 


اولین کسی که بهش خبر دادم طبیعتاً حضرت آقا بود:

-بچه چی بود؟

- حدس بزن!

-من که حدسم رو قبلا زدم! میدونم که پسره! 

-از خدات بود که پسر باشه ها!!! 

-نه. خداوکیلی برام فرقی نداشت. فقط میخواستم سالم باشه.


دومین نفر، آبجی مریم بود. از عصر بیش از ده بار زنگ زده بود تا بداند همبازیِ دخترِ نیامده اش پسراست یا دختر! 

-بچه چی بود؟

-پسره! قند عسله! 

-خخخخخخخخخ... پسرم خوبه! اگه دختر بود دیگه نوه های مامان دچار عدم توازن میشدند! (وچنان گفت پسرم خوبه! که انگار میخواهد مریضی را دم اتاق عمل دلداری بدهد :( یعنی حالا غصه نخور! پسرم یه جور آدمه دیگه)

-مادر حضرت مریمم پسر میخواست، دختر شد، الان عمیقا درکش میکنم. ولی انصافا دختری که آورد، مادر پسری شد که در زمان خودش جهان رو تغییر داد! پسر ما هم قراره کاشون رو بلرزونه!!!


سومین نفر خاله لیلا (خاله ی حضرت آقا) بود. 

او به دلیل اینکه خودش سه تا پسر تخس دارد، مرا درک کرد و تبریک گفت!


چهارمین فرد، آبجی زهرا بود. همان که از خوشحالی دختردار شدنِ خودش جییییییییغ بنفش کشیده بود!

- عروس دار شدی یا دوماد دار!!!

-دنبال عروس میگردم! 

-خخخخخ (خنده!!) خب مبارکه. محیا رو بگیر برا پسرت. 

-نه دیگه محیا خیلی بزرگه. یکی برا پسرم بیار. فقط به شرطی که شکل محیا باشه!


محیا:

-خاله، چوب شور بده به حلمات بخوره (حلما اسم کودک فرضی من در ذهن محیاست)

-خاله جون، دخترنیست. پسره!

-نمیخوام پسر باشه!!! پسرا رو دوست ندارم. آدمو هُل میدن!

-نه پسر من ازون خوباس. هُل نمیده. نازی میکنه.

- نمیخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام. (و همچنان محیا پسر مرا به پسری قبول ندارد!!!!)


نفر بعدی مامان بود. خودم زنگ زدم:

-مامان رفتم سونو

-خب چی شد؟

-پسره!

-وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه ( واه ناشی از تعجب!) و سپس نیم ساعت بطور ممتد خندید! به طوری که من هم از خنده اش به خنده افتادم. (چیزی که از مامان ِ گلم باید بگویم این است که مامان، وسواس نجاست دارد. و به همین دلیل، ترجیح میدهد همه ی نوه هایش دختر باشند!!! گرچه خودش میگوید فرقی نمی کند! ولی همه ی شهر میدانند که مامان شدیداً دختری ست)

-آره دیگه. به مامانم رفتم!

-حالا مثل من سه تا اولیت پسر نشن!!!!

- غصه نخور مامان. قول میدیم خودمون فرشاتو بشوریم!! :))))


و اما تندیس جالب ترین واکنش تقدیم می شود به داداش کارفرما:

- دختر خوب سراغ نداری؟

- اگه سراغ داشتم که خودم میگرفتم (چشم زنداداشمان روشن!)  حالا برا کی میخای؟

-برا پسرم!

-عه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پسره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مبارکهههههههههههههههههههههههههه !!!!!!!!!! (با ذوق زدگی شدید و نیشِ ِ تا بناگوش بازشده بخوانید!!!) پس پسره !!! کی شیرینی میدید؟؟؟؟؟؟؟

- پسردار شدن شیرینی داره یا بچه دار شدن؟

-معلومه پسردار شدن!!! پسر اصلا یه چیز دیگه اس!! 

و وقتی از ماشین پیاده شدم، بازهم تاکید کرد که به حضرت آقایت بگو شیرینی ها رو آماده کنه! 


تنها کسی که ذوق را (بطور خالصانه) توی چشمهایش دیدم، داداش کارفرما بود... و الحق و الانصاف اگر داداش کارفرما انقدر از پسردار شدن ِ من ذوق نمیکرد، شاید دچار افسردگی حاد میشدم! 



پ.ن1: الحمدلله و المنة که فرزندمان سالم است. (یعنی طبق مختصات غربالگری سالم است) خدا کند که صالح هم بشود. 

پ.ن2: خیلی مایل نیستم فرزندم از نظر اخلاقی به خودم شبیه بشود، فقط یک ویژگی اش را شدیداً اصرار دارم که به پدرش برود، و آن خانواده دوستی و خضوع و ادبش نسبت به پدر و مادرش است. البته قدش هم به پدرش برود که دیگر نور علی نور می شود!!!

پ.ن3:فعلا اسم این موجود کوچک و دوست داشتنی، علی کوچولو ست. (پسرم علی ست و پدرش بوعلی!) و شاید تا رسیدن به توافق نهایی برای اسم، ماهها زمان نیاز داشته باشیم! 



۱۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۳:۱۹
ام شهرآشوب




این چک با آن امضای مرغابیییی، مرا از میان فاکتورها و دفاتر روزنامه و دفاتر معین و غیره و کذا برد درست وسط کودکی ام، وقتی که کلاس اول ابتدایی بودم....


به یاد ناظم مهربان مدرسه مان ، خانم شعار افتادم...


گاه که معلم کلاس غیبت میکرد و ما بدون معلم میماندیم، خانم شعار معلممان میشد و پس از املایی یا نقاشی کودکانه ای،‌ وقتی میخاست پایین دفترمان را امضا کند میگفت مرغابی میخواهی یا مار هفت رنگ؟ و من دقیق به یاد دارم که گرچه عاشق مرغابی های خانم شعار بودم، اما به دلیل روح تنوع طلبی و هیجان خواهی ام، مار هفت رنگ را انتخاب کردم.


و من همیشه احساس میکردم خانم شعار یک خانم خوشگل و جوان است، و بعدها از آبجی مریم (که چهارپنج سالی از من بزرگتر بود) شنیدم که اتفاقا خانم شعار خیلی زشت بود و پیر!!!  عجیب است که روح مهربانش چنین تصویری از او در ذهن کودکانه ی من شکل داده بود. و این است معجزه ی محبت...

ناظم مهربانم! هر جا هستی سالم باشی و خوش...



پ.ن1: با تشکر از صاحب چک که مرا از وسط روزمرگی هایم برد به دوران رویاها و آرزوها...

پ.ن2: درست است که ما سر هر چیز مسخره ای تشکر میکنیم. ولی این دلیل نمیشود امضای شما به آن مسخرگی و مزخرفی باشد!!! مرغابی هم شد امضا؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن3: پیشاپیش بگویم که صاحب چک زن نبود، مرد بود!!! مـــــــــــــــــــرد!!!


پ.ن4: مبلغ را پاک نکردم تا شما ببینید ما چه آدمهای پووووووووووووووووولداری هستیم!!!!!!!!!!!!‌ و دلتان بسی بسوزد!!!!


۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۲
ام شهرآشوب

لیلی و مجنون اسمی بود که بچه ها برای عزیز و آقاجون انتخاب کرده بودند. اوایل که عروس خانواده شان شده بودم فکر میکردم اغراق میکنند. اما کم کم که محبت های عزیز و هواداری های آقاجون را دیدم به این نتیجه رسیدم که این اسم خیلی هم زیاد نیست.


تا اینکه آقاجون به خاطر دوتا عمل پی در پی در بیمارستان بستری شد و بعد از چند هفته، دقیقا روز سوم محرم،( و دقیقا همان روز عمل من) دنیا را ترک کرد.



 و اما عزیز... عزیز خیلی خوش صحبت و دوستداشتنی ست. هر وقت مرا می بیند از خاطرات قدیمش تعریف میکند. از خانه ی همسایه داری شان، و وقتی می خواهد سراغ همسری را بگیرد، می گوید رفیقت کجاست؟ و همیشه من و شوی گرامی را به رفاقت و عشق دعوت میکند.


هنوز بعد از هفتاد هشتاد سال، عشق در دستانش شعله می کشد. و هروقت موقع رفتن باهاش دست میدهم،‌ به نشانه ی احترام به سیادتم دستم را می بوسد و شرمنده ام میکند...


چهل روزی از فوت آقاجون می گذشت. رفتیم پیش عزیز


آن روز خیلی گرفته به نظر می آمد. نشستم پیشش. گفتم عزیز چطوری؟ مثل همیشه گفت الحمدلله. ولی چشمهایش داد می زد که غمش خیلی سنگین است.


شروع کرد به حرف زدن:

یه مرد نصیبم شده بود،‌ که از کجای خوبی هاش برات بگم؟! (بغض کرد...)

انقدر خوب بود که نمیذاشت آب تو دل من و بچه ها تکون بخوره.

...

قدیما یه بار گفت میخام ببرمت مکه. گفتم مرد! الان پول نداریم دونفری بریم. شما خودت برو، منم این بچه ها رو نگه میدارم تا بیای. گفت حالا من برم بپرسم ببینم چی میشه... فرداش داشتم قالی میبافتم، اومد کنارم نشست‌(همیشه وقتی از کارخونه برمیگشت میومد رو تخته قالی کمکم میکرد) گفت اسم هردومونو نوشتم برا مکه. حالا گفتن چند سال دیگه نوبتتون میشه. تا چندسال دیگه هم بچه ها بزرگ شدن و تو هم میتونی بیای... و آخر هم منو برد حج...


و قبل تر ها تعریف میکرد:‌

اوایل زندگیمون یه بار تو خونه بودم، نون نداشتیم. اومد خونه. گفت ناهار چی خوردی؟ گفتم هرچی تو خونه داشتیم خوردم. گفت چیزی تو خونه نداشتیم که... گفتم منم همینو گفتم... هرچی تو خونه داشتیم.... همین شد و همین... دیگه همیشه خودش حواسش به نون توی خونه بود...


و بعدترها، موقعی که آقاجون زنده بود، هروقت بچه ها سروصدا میکردند و عزیز خسته میشد،‌ آقاجون سر دخترش لیلا داد میکشید که لیلاااااا! برو مادرت رو بخوابون رو تخت!!! و تشری هم به عزیز میزد که چرا اینقدر خودتو خسته میکنی؟ برو بخواب!



و یک بار (روزهای آخرش) وقتی چشمش را عمل کرده بود، رفتیم دیدنش، رفتم کنارش و گفتم آقاجون بااجازه تون ما بریم. گفت شما کی هستی؟ گفتم خانم حسینم. گفت شما نباید بگی حسین. باید بگی حسین جان! اون هم باید به شما بگه اشرف جان! حضرت زهرا و حضرت علی اینجوری همدیگه رو صدا میکردند. این میگفت زهرا جان، اون میگفت علی جان... و اینقدر این جان را قشنگ گفت که تا چند روز دلم قیلی ویلی میرفت کسی اشرف جااااان صدایم کند...



و حالا چهل روز از نبودن آقاجون میگذشت و عزیز دلش خیلی گرفته بود.

بعد از یک بغض طولانی گفت:

حالا جای این مرد، اینجا، توی خونه،خیلی خالیه.... ( و نتوانست بغضش را نگه دارد و زد زیر گریه...)


خدا رحمتش کند... یک خادم اباعبدالله به تمام معنا بود...


(و برای ما که عشق و اعتقاد آقاجون را به امام حسین دیده بودیم و بقیه ی آدمها که می دانستند آقاجون هر سال دهه ی اول محرم، خانه اش را حسینیه ی ابا عبدالله میکند، و روز عاشورا خودش دم در خانه مینشیند و بی روضه هق هق گریه می کند، عجیب نبود که اربابش در روز سوم محرم، روز ورود خاندان اهل بیت به کربلا صدایش کند.)



پ.ن.1: خیلی دوست داشتم راز این همه عشق و علاقه ی عزیز و آقاجون رو بفهمم... خیلی توی خاطراتشان غوطه خوردم،‌ به این نتیجه رسیدم که اگر از زن، زنانگی سر بزند و از مرد مردانگی... از زن لطافت و اطاعت ، و از مرد حمایت و مدیریت، زندگی همه ی ما مثل همین عزیز و آقاجون شیرین و دوستداشتنی می شود...


پ.ن.2: عزیز خیلی باگذشت و مهربان است،‌ چند وقت پیش سه تا کاسه ی گل قرمز کوچک برایم کنار گذاشته بود و به مادرشوهرم گفته بود: اینا رو بده به عروست که به یادم باشه... این سه تا کاسه خیلی برایم ارزشمند است... چون از یک آدم عاشق رسیده...


پ.ن.3: دیشب خواب آقاجون را میدیدم. دیدم از مراسم خاکسپاری اش برگشته ایم ولی هنوز آقاجون بین بچه هایش نشسته و حرف میزند... به شوی گرامی گفتم: نگاه کن، ببین آقاجونت هنوز برای بچه ها زنده است... یادش هنوز توی قلباشونه... هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...


پ.ن.4: همیشه به عشق عزیز و آقاجون حسادت میکردم. به اینکه بعد از گذشت اینهمه سال هنوز برای هم اینجور عشقولانه در میکنند،‌ و بیشتر به عزیز حسودی ام میشد که آقاجون اینجور خاطرخواهش است... ولی زندگی این چنینی، گذشت میخواهد،‌ گذشت!‌سخت ترین کار دنیا...


پ.ن.5: ببخشید که متن طولانی شد... به نظرم اگه قسمتهاییش رو حذف میکردم، حق مطلب ادا نمیشد...




۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۰:۴۱
ام شهرآشوب
طبق روال هر هفته، این هفته هم کلاس داشتم که ناخواسته سر از مجلس ترحیم در آوردم. کاملا ناگهانی و یهویی. کلا از ختم و تشیع جنازه و مجلس ترحیم دل خوشی ندارم.  ثوابش را می دانم، اما خاطره های بد کودکی ست که جلوی رفتنم را می گیرد...

حالا اما بر اثر حادثه ای، پسر یکی از کارمندان جامعه القرآن فوت کرده بود و مسئولان، نصف کلاس گرانبهای ما را اختصاص دادند به ترحیم و فاتحه خوانی برای این جوان از دست رفته! و اتفاقا تاکید هم کرده بودند که نکند جیم شوید!!! ما روی حضور شما حساب باز کرده ایم!!!
و از قضا یکی از مبلغان درجه یک شهر را هم دعوت کرده بودند، از همان خانمهایی که نشستن پای صحبتشان جزء عمر آدم حساب نمی شود.

از آن مجلسها که هی میخواهی بپیچانی و در بروی ولی دست بر قضا نیرویی نگهت میدارد که هی! کجا؟ بنشین باهات کار داریم!!!

شوهر گرامی که کلا روزِ روز گوشی جواب نمی دهد، حالا که دیگر شب کورش بود و ساعت هفت بعداز ظهر! و معلوم نبود گوشی مبارکش کجای این خانه ی دراندشت خودش را می کشد و غافل از این که بخت برگشته ای پشت خط است که منتظر الویی ست تا از این مجلس فرار کند. خصوصا که مجلس ترحیم جوان هم بود...(البته بعدتر فهمیدم که بنده خدا سر کلاس بوده !!! به این می گویند قضاوت عجولانه)

چاره ای ندیدیم جز اینکه بنشینیم دم در، کنار جمع صاحبان عزا و چند باری زنگ بزنیم به شوی عزیز که تشریف بیاورد و ما را نجات دهد!
قاری عزیز شروع کرد به خواندن سوره الرحمن. ما نیز که به کل ناامید گشته بودیم، تسلیم شدیم و قرآنمان را بیرون آوردیم و همراه قاری شروع کردیم به الرحمن خواندن. و این آیات الرحمن بود که نهیب می زد که ای انسان ندانم کار!!! کدامین نعمت های خدایت را داری تکذیب میکنی؟؟؟ یعنی واقعا نمی بینی؟؟ کوری ؟؟؟ (البته نه به این صراحت! که اساسا میدانید که خداوند خیلی از ما بنده ها مودب تر است!)

 و انگار که به من میگفت. به خود خود من!

الرحمن تمام شد و خانم رسول زاده رفت پشت میز. از تعارفات و تسلیت ها که گذشت، شروع کرد در باب صبر سخن گفتن. از سختی داغ فرزند گفت. که سخت ترین داغی ست که انسان می تواند ببیند!
 از شتری گفت که زمان امام سجاد علیه السلام ذبحش کردند و چون بر جگرش تاولهایی دیدند، گمان کردند بیمار بوده. نزد امام بردند و گفتند این تاولها چیست؟ نکند بیماری خاصی داشته و ما با خوردن گوشتش مریض شویم. و از جواب امام که نه! این شتر داغ فرزند دیده! فرزندش را جلوی رویش کشته اند و این تاولها داغی ست که بر جگرش مانده. داغ فرزند با حیوان این چنین میکند، چه رسد به انسانی که مرکز عواطف است و به مادر!

از در هفتم بهشت گفت که باب الصابرین است، از این که وقتی انسان سختی می بیند و صبر می کند، به مقام قرب الهی می رسد، بالاترین مقام که طرف درخواست وجه الله میکند، داغ فرزند است و بعد از آن سختی های دیگر دنیا، که به مقام رضوان می تواند برساند. البته به شرطها و شروطها و صبر جمیل از آن شروط است، از این که وسط امتحان الهی اگر ناشکری کردی، قافیه را باخته ای، امتحانت را رد شده ای...

مجذوب حرفهایش شده بودم. یادم رفت که اصلا میخواستم در بروم و نشد... !

گفت و گفت... از اولیای الهی گفت که مصیبت و سختی را لطف خدا میبینند و می دانند که خدا هرچیز مادی را که بگیرد، حتما در ازایش یک نعمت معنوی گنده به آدم می دهد، و یاد خودم افتادم که در ازای سختی ها و از دست دادن ها و جزجگر زدنها، خدا چه نعمت های بزرگی بهم چشانده بود... پیش خودم گفتم الحق که راست میگویی! خدا تا داغ چیزهای دوست داشتنی را روی دل آدم نگذارد، حالی به آدم نمی دهد...

و از همه قشنگ تر، تفسیر سوره عصر را گفت که یکی از معانی عصر، سختی ها و مشکلات زندگیست و با این معنی می شود: قسم به سختی ها و مشکلات که انسان در زیان است، جز کسانی که ایمان می آورند و کار نیک می کنند و به حق و صبر توصیه می کنند...

آخر جلسه هم روضه حضرت علی اکبر علیه السلام خواند و عیش مجلسمان را تمام کرد.


جلسه ی خیلی خیلی خوبی بود. احساس کردم خدا میخواست تکانی به من خوابالوی غفلت زده بدهد، مرگ این عزیز، بهانه شد.

امید است که بیدار شویم و که آرامش در پی بیداریست...




۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۵۹
ام شهرآشوب

جشن روز دختر هم تمام شد و ما بیش از 60 تا بچه را رنگ کاری کردیم و 75 هزارتومان کاسب شدیم. نمی دانم چرا این 75 هزارتومان اینقدر برایم شیرین است!!! چندسالی هست که شاغلم و در ماه بیش از این حرفها حقوق داشته ام.ولی شیرینی این حقوق آن قدر زیاد بود که تا چندروز به هرکس که میدیدم با خوشحالی از دستمزدم تعریف می کردم!!! (بماند که از این 75 تومان، 35 تومانش مواد مصرفی بود!)

جشن خوبی بود. حداقل برای من که روحیه ام را سروکله زدن با بچه ها عوض می کند.

بودن با بچه ها چندتا مزیت خیلی خیلی خوب دارد. بزرگترینش این است که آدم یاد میگیرد دنیا بازی مسخره ای بیش نیست که نه غمش می ماند و نه شادی اش. بچه ها سریع شاد می شوند، سریع غمگین می شوند و خیلی سریعتر این شادی ها و غم ها را فراموش می کنند

بچه ها دنیا را به چشم بازیچه می بینند. مثل شهر بازی. انگار اینجا جاییست که آمده اند که چندصباحی را خوش بگذرانند. دنیا هم اگر زیرورو شود، بچه به فکر بازی خودش است.

با بچه ها که می نشینم، کودک درونم بیدار می شود. می شوم یکی مثل خودشان. خوشحال و بی خیال. و چقدر خوب است بدانیم این دنیا و هرچه در آن می گذرد بازی ست. یک بازی کودکانه



پ.ن. مطلب اصلی را این بار در پانوشت می نویسم. راستش بنا به درخواست دوستان مبنی بر عکس گرفتن از گندهایمان، هرچه سعی کردیم دیدیم با این دست و پر رنگی که نمیشود دست به گوشی زد، علاوه بر آن حجم متقاضیان خیلی زیاد بود و وقت آن را نداشتم که عکس بگیرم و این جور جنگولک بازی ها.

منتها عکسی داشتم از اولین گندکاری هایم روی صورت طفلان معصوم داداش کارفرما. این کوچولوهای بی ادعا با رضایت تمام خودشان را سپرده بودند دست این عمه ی ناشی و دمشان گرم که خوشحال هم بودند!!





این عکس ها متعلق است به آن تمرین های فشرده ی دوسه روزه. خودمان می دانیم که خیلی ضایع است، راستش روی صورت بچه های مردم بهتر از این گند میزدیم. دیگر دستمان برای گند زدن راه افتاده بود!

پیام بازرگانی:

رنگ کاری اشرف و شرکا آماده ی ارائه ی هرگونه گندکاری، ببخشید رنگ کاری روی صورت شفتله های شما می باشد. برای جشن تولد خودتان یا شفتله های خانواده تان ما در خدمت شما هموطنی های عزیز هستیم.


یاعلی مدد



۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۸:۵۶
ام شهرآشوب

سابقه ی آشنایی من و فامیل دور بر می گردد به سالیان دور!!!!! (سال 88) ترم سه دانشجویی ام. میانه های ترم، درست وقتی که وسط یک بحران روحی عظیم قرار داشتم. درست وسط شهر ارواح یزد! که در کتب قدیم مخفف (یه زندگی داغون!) آورده شده و در برخی اسناد کوتاه شده ی عبارت (یاماها-زیرشلواری-دمپایی!) می باشد!(یزدی ها جرئت دارند اعتراض کنند!)


بحرانم را می گفتم. بحرانی که وسط غربت خیلی آزارم میداد. مجبور شدم اتاقم را عوض کنم.


در به در افتادم دنبال اتاق، از شقایق به نسترن، از نسترن به یاس ِ پرگررررربه!! (یاس ِ پرگررررربه تنها خاطره ای ست که محبوبه سادات از فاطمه یزدانی دارد! موقعی که اولین بار همدیگر را در اتاق ما ملاقات کرده بودند و محبوبه سادات پرسیده بود: سال قبل کدام خوابگاه بودی؟ و فاطمه یزدانی با غلظتی شبیه ربعععع گوجه گفته بود: یاس ِ پر گررررررربه!!! -تشدید روی ررررررر-)


کجا بودم؟ آها بحران روحی!  و در به دری میان ترمی ِ بین خوابگاهی! از طرفی استرس پیدانشدن اتاق داشتم و از سوی دیگر می ترسیدم که نکند گیر آدمهای نفهم تر از خودم بیفتم!! بعدتر که خوب فکرهایم را می کردم می دیدم نفهم تر از خودم پیدا نمی شود و همین بود که اندکی مرا آرام می کرد...


خدا پدرش را بیامرزد, یادم نیست چه کسی بود که این اتاق طبقه ی دوم خوابگاه نیلوفر را برایمان پیدا کرد. خوابگاه نیلوفر!!! خوابگاه ارواح! وسط شهر ارواح!!!


جریان خوابگاه نیلوفر, جریان اطراف یزدی های دانشگاه یزد بود. وسط هفته از شلوغی خوابگاه نمی توانستی بخوابی و آخر هفته از خلوتی اش! به عبارة اُخری آخر هفته ها خوابگاه دخترانی بود برای خودش! پر از جنی و ارواح سرگردان !!!


از سر قحطی، ما را انداختند طبقه ی دوم همین خوابگاه. از قضا اتاقمان هم آخر غربت دنیا بود! آخر دانشگاه و گویی آخر یزد! جوری که از پنجره ی اتاق ما فقط کویر لوت بود که دیده می شد! (تصور کنید دلگیری این صحنه را در آخر هفته های خوابگاه دختران)

اصلا این خوابگاه را برای این داده بودند به یزدی ها که دلشان بگیرد و زودتر بروند به ولایتشان و کمتر فاضلاب های دانشگاه را پر کنند! و ما که فاضلاب های خانه مان تا محل سکونتمان حدود 420 کیلومتر فاصله داشت، مجبور بودیم روزهای دلگیرمان را جوری بگذرانیم که حالیمان نشود کجاییم و داریم چه می کنیم!


اولین باری که رفتم توی اتاق هیچ کس نبود. وسایلم را با بی حوصلگی چیدم و خودم را انداختم روی تخت خالی. و سعی کردم بخوابم تا بلکه سردرد لعنتی ام کمی بهتر شود که ناگهان سه چهار نفر با صداهایی که توی سرشان انداخته بودند ، شبیه قوم بوووووووق خنده زنان و فریاد کنان به در اتاق حمله ور شدند و هیاکلشان را انداختند وسط اتاق، گویی که از خنده داشتند جان به جان آفرین تسلیم میکردند!

و من ِ دستمال به سر، سعی کردم به روی مبارکم نیاورم که هووووی خوشحالها! هم اتاقی جدیدتان اینجا تمرگیده ! پس با دلی آرام و سری زیر پتو خودم را به خواب زدم تا بلکه از رو بروند، ولی زهی خیال باطل! این سرخوشان بی دغدغه ی تازه از ولایت رسیده، انگار عضو جدید اتاق را به حساب نمی آورند! (با اینکه سعی می کردند صداهایشان را کنترل کنند، اما انگار ولومش دست خودشان نبود. ایراد از سی پی یوی مرکزی بود!



و این داستان ادامه خواهد داشت...



۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۵۶
ام شهرآشوب


این اولین باری بود که از جبهه بر می گشتم. خیلی هم طول نکشیده بود. مادرم ولی در این مدت کوتاه خیلی بی قرار و دلتنگ بود. 

فکر این که ممکن است وسط جنگ و بمباران بلایی سر من بیاید، یک شب خواب خوش برایش نگذاشته بود. و حالا که من برمیگشتم، تنها به راهی برای نگه داشتنم فکر می کرد. 

مثل همه ی مادرهای دنیا، اشک هایش را دست مایه کرد و گفت اجازه نمی دم بری! اگه بلایی سرت بیاد من چیکار کنم؟ 

گفتم مادر! عمر دست خداست. اگه اون نخواد خون از دماغ کسی نمیاد. 

اما احساسات مادرانه گوشش به این حرفها بدهکار نبود. با وجود آن همه حرارت و اشتیاقی که به رفتن داشتم، مجبور شدم از رفتن منصرف شوم. دلم اما توی جبهه مانده بود. 

شب شد، کف اتاق رختخوابهایمان را انداختیم و خوابیدیم. 

نیمه های شب با صدای جیغ و شیون مادرم از خواب پریدم. احساس خفگی می کردم. فقط مادرم را میدیدم که با اضطراب بالای سرم ایستاده بود و نزدیک نمیشد و مدام می گفت تکان نخور! فقط تکان نخور! 

به خودم که آمدم دیدم مار بزرگی دور گردنم حلقه زده و سرش را بالا گرفته! جوری که هر آن امکان نیش زدنش وجود دارد. نفس هایمان همه در سینه حبس شده بود. دیگر حتی مادر هم توان جیغ کشیدن نداشت. همه مات و مبهوت، منتظر حرکت بعدی مار بودیم که ناگهان خیلی آرام سرش را پایین آورد و خودش را از دور گردنم آزاد کرد و روی زمین خزید و رفت. 

ماموریت مار عزیز تمام شده بود. فردا صبح، اما مادر همان مادر دیشب نبود. ساکم را بست و گفت برو مادر خدا به همراهت! اگه قرار باشه خدا جون کسی را بگیره، تو خونه ی خودش، تو رختخوابشم میتونه این کار رو بکنه. 



پ.ن1: این داستان یه داستان واقعیه. از یکی از فوامیل محترم (گوینده ی ماجرا شوهرخاله ی شوهرآبجی بنده بودند) 

پ.ن2: با تشکر از مار محترم! از ایشون دعوت به عمل میاد، یه بار هم سر بزنگاه تشریف بیارن خونه ی ما ومادر گرامی ما رو هم ارشاد بفرمایند. و من الله التوفیق!!!

پ.ن3: امان از وقتی که خدا بخواد کاری رو بکنه و امان از وقتی که نخواد. میگن خدا در دو جا به بندگانش می‌خنده

یکی زمانی که همه دست به دست هم می‌دهند تا یکی را ذلیل کنند و خدا نمی‌خواهد و زمانی که همه دست به دست هم می‌دهند کسی را عزیز کنند و خدا نمی‌خواهد. حالا چه مون شده که به تدبیر خدا بی اعتماد شدیم و احساس میکنیم از دست اونم کاری بر نمیاد؟ مگه نه اینکه همه ی اسباب و علل عالم به انگشت تدبیر خدا می چرخه؟ 
این همون خداست که یه مار رو مامور میکنه تا حاجت دل بنده اش رو بده.فقط کافیه بهش اعتماد کنیم و بندگی، تا دنیا رو عبد ما کنه...


۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۰۵
ام شهرآشوب
چهارشنبه بود. مثل همه ی چهارشنبه های دیگر که بعد از یک روز سخت کلاسی شب را به عشق جلسه ی سیر مطالعاتی به مسجد دانشگاه می رفتیم. این دفعه ولی اندکی فرق داشت. استاد عزادار بود. عزادار برادر از دست رفته اش. 

جلسه که شروع شد، استاد فرق چندانی با چهارشنبه های دیگر نداشت. مثل همیشه قبراق و سرحال بود. شاید از نگاه های نگران اول جلسه ای ما دریافته بود که از چه چیز تعجب کرده ایم. پس شروع کرد بحث را به سمت مبحث مرگ بردن. مثال قشنگی زد. هنوز که هنوز است، پس از گذشت چند سال، هروقت به مرگ فکر می کنم، یاد این مثال قشنگ استاد می افتم و آرام می شوم:

مَثَل زندگی ما آدمها در این دنیا، مَثَل کسی ست که سوار بر مرکبش (یا به قول استاد خَرَش!) دارد از وسط جنگلی می گذرد. به دره ی عمیقی بین مسیرش برخورد می کند و یک پل چوبی سست، و نگهبانی که به او هشدار میدهد باید خرش را همانجا پارک کند و خودش به تنهایی از روی پل رد شود پس ناچاراً خر را کنار پل پارک می کند!! و خودش از روی پل رد می شود و به مسیرش ادامه می دهد. 

داستان انسان هم همین است. توی مسیر این دنیا، سوار بر مرکب بدنش شده و می رود. ناگهان وسط مسیر به پلی می خورد به نام مرگ. بدنش را همان جا زیر خاک دنیا پارک می کند و روحش از روی پل رد می شود و باقی مسیر را بدون خر طی می کند. هیچ مشکلی هم برایش ایجاد نمی شود. 
تا زمانی که خر به دردش میخورد، با خر می رفت. وقتی خرش برایش مشکل ساز می شود و رفتن را ناممکن می کند، از خر می گذرد. 

از این مثال می شود فهمید که چرا خداوند توی قرآن می فرماید: 

 وَ النَّازِعاتِ غَرْقاً. سوگند به فرشتگانى که (جان مجرمان را بشدت از بدنهایشان) برمی ‏کشند، (۱)

 وَ النَّاشِطاتِ نَشْطاً. و سوگند به فرشتگانى که (روح مؤمنان) را با مدارا و نشاط جدا می ‏سازند (2) 


فهمیدنش کار سختی نیست. 


گروه اول کسانی هستند که بدجوری به این طرف پل و خرشان دلبسته اند به نحوی که هیچ جوره نمی خواهند ازش جدا شوند. پس ملائکه ی سر پل، به زور طرف را از خرش (و ایضاً باری که سوار بر خر کرده است) می کَنَد و پرتش می کند روی پل. 


گروه دوم اما کسانی اند که دلی به این طرف پل نبسته اند. همه ی هم و غمشان رسیدن به خدا و رفتن به آن سو بوده است. به یادش بوده اند و آن طرف را آباد کرده اند. پس با شادی و نشاط، خودشان خر را می بندند این طرف پل و مثل بچه های خوب راهشان را می روند. 



1-سوره ی مبارکه نازعات آیه ی 1
2-سوره ی مبارکه نازعات آیه ی 2

پ.ن 1: و هیچ یادم نمی رود وقتی بچه های سیر برای هم دردی با استاد، در مراسم چهلم برادرش حلوا پختند و روی میز داخل نمازخانه ی تکتم را با شمع تزئین کردند و فضای غم آلودی ایجاد کردند. ولی اثری از غصه توی نگاه استاد دیده نمیشد. طوری که موقع پخش حلوا، استاد مقداری حلوا میخورد و میخندید و به آقای قانع میگفت: حدیث داریم که "إن المؤمن حلو یحب الحلاوة" مومن شیرین است و شیرینی را دوست دارد. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده!!! 

پ.ن2: همیشه شنیده ایم که جان دادن سخت است و به لفظ جان کندن معروف است. اما آیات و احادیث گویا چیز دیگری به ما می گوید. مثلاً همین آیه ی 2 سوره ی مبارکه نازعات، که سوگند به فرشتگانی می خورد که جان مومن را با شادی و نشاط (و نه با سختی و کندن) می گیرند. و حدیثی که استاد به آن اشاره میکرد: " یَخرُجُ روحُ الموُمنِ مِن جَسَدِه» ا یَخرُجُ الشَّعرُ مِن العَجین" ؛ روح مؤمن به هنگام جان دادن چنان آسان از جسدش بیرون می‌رود همانند بیرون آمدن مویی از اندرون خمیر.» 

با وجود این آیات و روایات، بنده در نمی یابم علت بعضی از احادیث را که جان کندن حضرت موسی را مثل سلاخی کردن گوسفند زنده می داند. اگر دوستان اطلاعاتی در این زمینه دارند، خوشحال میشوم که با هم صحبت کنیم. 



۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۳ ، ۰۹:۰۹
ام شهرآشوب
غمگین بود. چند سالی می شد که به خاطر بچه داری و مشکلات خانه، شب قدر به دلش نچسبیده بود و نتوانسته بود توی مساجد محل و یا حتی پای تلویزیون، دعای جوشن بخواند. پیش خودش فکر می کرد سلب توفیقش کرده اند و شاید با دیدن من که با فراغ بال شب قدر هر سال را در بهترین مکان های شهر می گذراندم، حس غمگینی اش بیشتر می شد. 
 
گفت : خوش به حالت... من که چهار پنج سالی میشه که نتونستم یه شب قدر درست و حسابی داشته باشم. نه دعایی، نه مسجدی، نه تضرعی ... 

گفتم: اینطوری نگو. شاید شب قدر تو خیلی پر فیض تر از شب قدر امثال من باشه. اصلا تو می دونی اون سالی که من کربلا قسمتم شد، شب قدرش رو کجا گذروندم؟ 

شاید در جواب این سوال انتظار داشت بشنود حرم امام رضا (ع)، حرم حضرت معصومه (س) و یا شاید هم فکر می کرد بلیط هواپیما گرفته بودم برای عرش، و کنار ملائکه ی مقرب خدا شب قدرم را گذرانده ام!

گفت : نه، کجا بودی؟ 

گفتم: توی قطار! 

 آن هم قطار کوپه ای شش تخته! نکته ی منفی اش این بود که هم کوپه ای هایم یه سری خانم سانتال مانتال تهرانی بودند که گویا اعتقاد چندانی به شب زنده داری شب بیست وسوم ماه رمضان نداشتند! 

فقط خانمی یزدی بینشان بود که سعی میکرد بقیه را متقاعد کند شب قدر اسم ها را خط می زنند! و خانم های تهرانی با تعجب مات و مبهوت نگاهش میکردند و می گفتند: خط می زنند!!! پس ما امشب نمی خوابیم که خط نزنند! و این جمله ی آخر را نه از روی غرض، که از روی سادگی می گفتند. انگار هنوز چنین چیزی به گوششان نخورده بود!

برای من که این سفر ناگهان - و به خاطر مردم آزار بودن سیستم گلستان و ثبت نکردن اسم من در لیست انتخاب واحد مقدماتی- تحمیل شده بود، انگار تلخ ترین و سنگین ترین سفر عمرم را پیش رو داشتم. پس با احتساب همه ی اینها، یک عدد مفاتیح کوچک را همسفر خود کردم و گوشی رادیودار داداش را به امانت گرفتم تا بلکه دعای جوشن را به طور مستقیم همراه رادیو بخوانم! غافل از این که در این کویر کور و پیر، امواج رادیو که هیچ، هیچ موج در به در شده ای پر نمی زند!!! 

با دیدن این خانم یزدی، پیش خودمان گفتیم خب خدا را شکر، توی پایگاهمان تنها نیستیم. حتما الان همه با این حرف ها متحول شده اند و شروع می کنند به شب زنده داری و مهتابی کوپه هم تا صبح بیدار می ماند و خدا را چه دیدی!!! شاید صاحب نفسی به کوپه دعوت کردیم و قرآنی هم به طور دسته جمعی با حال و هوایی ملکوتی!!!! بر سر گرفتیم!

اما دیری نپایید که یکی یکی همسفرانم را افقی یافتم! نه تنها آن خانم های سانتال طهرانی! که حتی آن خانم یزدی هم از تیم مان خداحافظی کرد و به جمع هم سنگرانش پیوست و بدتر از همه این که مهتابی کوپه را هم خاموش کردند !!! ما هم که خود را بی یار و یاور حس کردیم، با دلی مغموم و شکسته، از کوپه زدیم بیرون. زنده باد رستوران ! 

و من سرخوشانه، با مفاتیحی در دست، به سمت رستوران حرکت کردم تا بلکه حداقل جوشن کبیرم را خوانده باشم. توی رستوران هم هیچکس نبود، همچون شهر ارواح - حداقل خوبی اش این بود که مهمانداران قطار بودند و امنیتش برقرار بود- نشستم و مفاتیح را باز کردم. 

شاید بیش از نیمی از دعا را خوانده بودم که متوجه رفت و آمدهای پسران جوانی به انتهای رستوران شدم. یک آن سنگینی حضورهایی را حس کردم و فکر کردم ماندنم در اینجا شاید درست نباشد. پس تا انتهای دعا تخته گاز رفتم و نفهمانه!! دعا را تمام کردم و از رستوران پریدم بیرون. حس ششمم دروغ نگفته بود. دو پسر توی راهرو ایستاده بودند و وقتی من از کنارشان گذشتم، یکیشان صدا زد: ببخشید خانم! شما توی رستوران نشسته بودید؟! شنیدن این صدا همانا و افزایش سرعت اینجانب تا حد بنز شش در مدل 2014 همانا! آنقدر سراسیمه خودم را به کوپه رسانده بودم که اصلا احساس نکردم چطور حدود 7-8 واگن را گذرانده ام! 

وارد کوپه که شدم، دیدم خانمها دارند خواب هفت پادشاه را می بینند! خودم را انداختم روی تخت و از این همه بدشانسی به خودم فحش و لعنت فرستادم. چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا درست همین امشب که یک شب است در سال! من باید توی همچین موقعیتی گیر کنم. حتم دارم خدا بنا دارد امسال کوفت هم توی کاسه ی ما نگذارد. دلم بدجور شکست. 

پیش خودم گفتم حالا که هیچ راهی برای سر گرفتن قرآن - به دلیل افقی بودن بنده در تخت- نیست، حداقل زیارت عاشورایی بخوانیم. پس با دلی تکه پاره، با نور موبایل! به صورت خوابیده روی تخت دوم! عاشورایم را خواندم و چون مفری برای خود ندیدم، خواب را بر بیداری ترجیح دادم. پس بقیه ی شب قدرم را نیز به باد فنا دادم. 

در نگاه خودم، این شب قدر، از هزارتا شب معمولی که حتی بی بسم الله به سر شود، بی قدرتر و بی مایه تر بود. اما گویا در نظر خدا قصه جور دیگری بود. همان سال بود که کربلایمان را نوشتند و سرفرازمان کردند. در حقیقت آنچه که خدای شب قدر خریدارش بود، همان دل شکسته ی لوله پوله ی درب داغون ِ بی ادعا بود که به لطف خدا نصیبمان کرده بودند. 

خنده ای روی لبش نشست.

 گفت: جدی؟ توی قطار؟ 

گفتم: دل که شکسته باشد، می خرندش، چه توی قطار با آن وضع کذایی، چه توی حرم امام رضا (ع)، و چه حتی وسط بیابان. 

بی خود نیست که می گویند خدا کارهاش به آدمیزاد نرفته !!! 
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۳ ، ۰۹:۱۳
ام شهرآشوب